「 روز ملی فناوری هسته ای 」
فکر میکردند میتوانند با بمباران ما را متوقف کنند... خیال میکردند تا آخر قرار است دست از طلب شسته و بر روی آوارهایی که برایمان ساختهاند بنشینیم...
اما خبر نداشتند خونِ سیاوش در رگهای مردمان این سرزمین است و از نسل سلماناند...
وقتی آن نیروگاه در بوشهر بمباران شد، پروانههای امیدی که با تکیه بر بیگانه در دل پروانده بودیم سوخت...
اما گذشت! و سرانجام در ۲۰ام فروردين ماه سال ۱۳۸۵ بود که خبر آمد دانشمندان غیور ایرانِ عزیزمان، موفق به تولید چرخه کامل سوخت هستهای در مقیاس آزمایشگاهی شدند و خبر دستیابی ایرانِ جان به فناوری غنی سازی اورانیوم توسط سانتریفیوژهای ساخت ایران! اعلام شد.
این موفقیت با توکل به خدا و تکیه بر دانش و توان دانشمندان غیور سرزمینان به دست آمد، آن هم در شرایطی که تحریم بودیم و سعی داشتند بالهای ما را بچینند و زمین گیرمان کنند، اما این بار هم مانند تمام روزهای گذشته، دستِ خدا یار و یاور ما بود و برای بلند شدن و پرواز کردن تنها توکل به نام اعظمش کفایت میکرد!...
و ما در این مسیر، هرگز مردان و دانشمندان غیرتمندمان چون مصطفی احمدی روشنها، مجید شهریاریها و محسن فخریزادههایی را که جانهای شیرین در این راه فدا کردند از یاد نخواهیم برد و تا همیشه رحمت نثار روح پرفتوحشان خواهیم کرد.
✍🏻: #بامداد
「@MAMOL_ir」
「 روز هنر انقلاب اسلامی」
هنر!
همیشه پناهگاهِ آدمی برای گریز از رنجِ زندگانی و ورود به دنیایِ همیشه خیالِ عشق بوده است.
گوییا زندگی انسانهای عاشق همواره با هنر گره خورده...
مانند مرتضی! او که از همان دوران جوانی، سودای عشق به سر داشت و سرِ پر شرار خود را برای آرمیدن با هنر آشنا کرده بود.
نقاشی، طراحی، گویندگی، نویسندگی
و حتی فلسفه و ادبیات هم او را کفایت نمیکرد...
مرتضی میخواست هنر را معنادار کند و به دنبال مسیری حق برای جاننثاری هنر خویش بود...
او انقلاب اسلامی را، همان مسیرِ روشن رو به سوی حق، و ملجأای برای هنرهای خویش یافت؛ و دقیقا همانجا بود که عشق و ایمان با هنر آمیخته شد.
شعر گفت، نوشت و خواند و در نهایت دوربین به دست گرفت و روحِ مفتون خویش را به جبهههای آزادی و آزادگی برد، تا روایتِ شیدایی کند...
و الحق که او هنرِ انقلاب اسلامی بود!.
✍🏻: #بامداد
「@MAMOL_ir」
「 شهید مرتضی آوینی 」
داشجوی دانشگاه طهران بود
اهل هنر و موسیقی و شعر و شاعری
شب شعرهایش هم به قوت خود ادامه داشت؛ در گالری های هنر هم پیاپی حضور داشت و صدای موسیقی کلاسیک سکوت اتاقکش را میشکست.
دست در دست کتابش-انسانتکساحتی
از فیلسوف آلمانی ، هبرتمارکوزه-
خیابان های طهران را زیرِ پا میگذاشت
ساعتها به بحث میپرداخت
درباب چیزهایی که نمیدانست...!
دیری گذشت و فهمید
تظاهر به دانایی،منجر به دانایی نمیشود
کیسهٔ ورقهای نوشته شده از تراوشات ذهنی و اشعارش را با آتش فندک
تبدیل به تلی از خاکستر کرد...!
تصمیم گرفته بود که
به قول جناب حافظ که فرمود
"تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"
حجاب خود نباشد و خود را از میان بردارد..
و رشتهٔ این دگرگونی به امام خمینی میرسید...
با جهاد سازندگی به روستایی برای ساختن رفت.
بیل میزد و آجر بر آجر میگذاشت
از طریق فیلمسازی برای جهادسازندگی
پایش به صدا و سیما باز شد
رسالت و ضرورت جامعه را در فیلمسازی دید..!
بیل را گذاشت و دوربین به دست به سوی رسالتش رفت..
سخت کار میکرد و فیلم میساخت
هیچگاه نخواست نامی از خود
بر آثارش بگذارد...
او در خدا فانی شده بود و خدا
به او عزت داد
حالا هم خیلیها او را با صدایش میشناسند
دل زنده میکند و روح میبخشید
"چه میجویی؟!
عشق این جاست.."
✍🏻: #مهاد
「@MAMOL_ir」
「 صیادِ دلها 」
میگن فردای تدفینش، خانوادش که رفتن
سر مزارش فهمیدن رهبری صبح خیلی زود،
قبل از اونها در اون مکان حاضر شدن و گفتن:
- «دلم برای صیادم تنگ شده،
خیلی وقت است او را ندیدم...»❤️🩹
شهید علی صیاد شیرازی رو خیلیهامون
اصلا درست نمیشناسیم،
اما میگن شهادتش ضربهٔ بزرگی
برای نیروی دفاعی کشور بود...
جوری که ده سال طول کشید تا
فرماندهای نظیرش بیاد و اون فرمانده،
سپهبد قاسم سلیمانی بود!
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」
「 منجی عشق 」
تصویر چشمهای آهوییِ ماهگل لحظهای از صفحهٔ تار و مخدوش ذهنش کنار نمیرفت. در حال و هوای خودش سر بر دیوار زورخانه گذاشته بود که صدای ساز و دهل حواسش را پرت کرد. از جایش بلند شد و با سر و صورت عرقکرده به سمت در رفت. سرجایش خشک شد...
ماهگل در رخت عروسی، دوشادوش مردی راه میرفت که خودش نبود! سوزشی عجیب از قلبش شروع شد و تمام تنش را فرا گرفت. چشمش به بچههایی افتاد که مقابل عروس و داماد میرقصیدند و برای زخم زدن، رو به او زبان دراز میکردند و قاهقاه میخندیدند. خشم امانش نداد؛ خواست به سمت بچهها هجوم ببرد، اما پای زمینگیرش یاری نکرد و با سر به زمین افتاد. فریادی کشید و چشمهایش را از شدت درد بست. با کمک دستهایش از روی زمین بلند شد. چشمهایش را که باز کرد، جز کوچهٔ سوت و کور چیزی مقابلش ندید. آشفتهحال، نفس راحتی کشید و بر خیالات و کابوسهایش لعنت فرستاد. لنگلنگان به زورخانه برگشت.
بیقرار بود. با غروب خورشید، آخرین مسابقهٔ کشتیگیری برگزار میشد و باید برای رسیدن به تهتغاری پهلوان گودرز، پیروزی را اسیر زور بازویش میکرد... باید پهلوان اول زورخانه میشد تا پهلوان گودرز داخل آدم حسابش میکرد! اما جراحت پایش نمکی شده بود بر زخم دلش. از بخت بدش، رشوهای به حریفش داده بود تا در مقابل او تنش را به خاک بنشاند؛ که هر دو به مراد دلشان برسند.
صدای اذان مغرب در شهر پیچید. دستی به موهای مشکی پریشانش کشید و محاسنش را مرتب کرد. سرتاپای خودش را برانداز کرد. باز دلش پر کشید پیش ماهگل. میدانست امشب میآید و پنهانی از میان در زورخانه به تماشایش مینشیند. دستش بیاختیار روی قلب پرحرارتش رفت و لبخندی تلخ روی لبهایش نشست. با صدای پهلوان گودرز به خودش آمد و راهی میدان کشتی شد. تمام روزش را جمع کرد و نفسهایش را حبس! تا پهلوان از درد پایش باخبر نشود. با غرور تمام، دستی در گونی گچ برد و به در زورخانه نگاه کرد. چشمهای مشتاق ماهگل را تصور کرد و جانی دوباره گرفت.
با تکان خوردن زنگولهٔ آهنی زورخانه، دو حریف شروع به کشتی گرفتن کردند. دقایقی سپری شد تا اینکه اولین زیرپایی را از حریفش خورد؛ دقیقاً با همان پایی که مجروح بود. با چشمهای سرخ به حریفش نگاه کرد و سریع از جایش برخاست. صدای نفسهای سنگینش در سر و صدای تشویق تماشاگران گم شد. طولی نکشید که ضربهٔ کاریتری از حریف نصیبش شد، که با دستان قدرتمندش آن را مهار کرد. دیگر فهمیده بود حریفش راه ناجوانمردی را در پیش گرفته و تنها خودش مانده و خدایش. درد پایش هر لحظه بیشتر و التماس و زاریاش به درگاه خدا نیز بیشتر میشد. ضربات کاریاش را به حریف میزد، اما هر لحظه درماندهتر و ضعیفتر میشد. به خودش آمد که تمام تنش را اسیر بازوهای حریف دید. از همان اول هم به قول خودش برای پهلوانی ساخته نشده بود، اما برای اینکه دلش به عزای عشق ننشیند، از سن ۱۷ سالگی شد شاگردِ سینهسوختهٔ پهلوان گودرز.
در دلش شام غریبانی به پا بود که تمام شمعهایش را ماهگل روشن میکرد و هر دو با هم میگریستند؛ برای عشقی که در خطر بود. با اولین فیتیلهپیچ، فریادی کشید؛ فریادی همچون فریادِ فرهاد پس از خبرِ مرگِ شیرین.
پرندهٔ بیقرار چشمهایش ناگهان روی قابِ تمثیل علیابنابیطالب که بر روی دیوار نصب شده بود، نشست. غرق شد در چشمهایی که شجاعانه و بیبدیل مینگریستند! در دلش توسل کرد، به اول پهلوان عالم! اشکی در چشمانش حلقه زد و اراده کرد پیروز میدان شود؛ تا عشق را نجات دهد. با یادآوری فتح خیبر، عشقی نوظهور میان رگهایش به جوشش درآمد و با حالی دگرگون، یاعلیگویان تن عاجزش را به زمین چسباند. خودش را دید که با نیموجب قد، دست در دست مادرش از پلهها پایین میآید و با هر قدم به لطف مادرش و با زبان طفولیت میگوید: یاعلی! مادرش به او آموخته بود که راز بلند شدن و ایستادن روی پاهای ناتوان، یاعلی گفتن است. اشکهایش ناخواسته روی میدان کشتی چکید. جانی درون تنش دوید و دستهایش را ستون بدنش کرد و از هویدایِ جانش «یاعلی» را سر داد و پاهایش را از دستان حریف نجات داد. طوری روی پاهایش ایستاد که انگار پاهایی نوظهور اند! به طرف حریفش هجوم برد...
اولین ضربه...
دومین ضربه...
سومین ضربه...
و تن به خاک مالیدهشدهٔ حریف!
برای بار دوم نگاهش سمت تمثیل امیرالمؤمنین رفت، ولی اینبار در حالی که دستش در دست پهلوان گودرز بالا برده شده بود و چشمهایش در حصار اشک تار میدید. مدام زیر لب تکرار میکرد:
«قلبِ مکسور مرا چون ضربان است علی.»
دیگر برایش ثابت شده بود که قدرت عشق از هر قدرتی بالاتر است... قدرتی که در خیبر را از جا کند، قدرتی که باعث میشد خنجر از پای مجروح علی بکشند و در حین نماز متوجه دردی نشود، عشق بود! نه زورِ بازو.
آنقدر محو چشمهای علی شد که از تماشای چشمهای گریان ماهگلش باز ماند.
خورشید گرد زعفرانرنگش را در آسمان پاشیده بود. پسرش را روی دوشهایش سوار کرده بود. با هم وارد زورخانه شدند. پسر بچه را روی زمین گذاشت و نگاهی غرق عشق به چشمهایش کرد که کاملاً به ماهگل رفته بود. بوسهای روی پیشانیاش نشاند و خواست تا پارچهٔ نمناکی بیاورد. قابِ تمثیل را از دیوار جدا کرد و محو چشمهایی شد که ناجی عشقش بودند. دلش قنج رفت و پسرش علی را صدا زد. هر دو خاک روی قاب عکس را گرفتند و با گفتن نام «حیدر» شروع به کباده زدن کردند تا باقی پهلوانان نیز برسند.
روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانهای مبارک!
✍🏻: #غزلچه
「@MAMOL_ir」