eitaa logo
『 مأمول 』
165 دنبال‌کننده
88 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
「 شهید مرتضی آوینی 」 داشجوی دانشگاه طهران بود اهل هنر و موسیقی و شعر و شاعری شب شعرهایش هم به قوت خود ادامه داشت؛ در گالری های هنر هم پیاپی حضور داشت و صدای موسیقی کلاسیک سکوت اتاقکش را می‌شکست. دست در دست کتابش-انسان‌تک‌ساحتی از فیلسوف آلمانی ، هبرت‌مارکوزه- خیابان های طهران را زیرِ پا می‌گذاشت ساعت‌ها به بحث می‌پرداخت درباب چیزهایی که نمی‌دانست...! دیری گذشت و فهمید تظاهر به دانایی‌‌،منجر به دانایی نمیشود کیسهٔ‌ ورق‌های نوشته شده از تراوشات ذهنی و اشعارش را با آتش فندک تبدیل به تلی از خاکستر کرد...! تصمیم گرفته بود که به قول جناب حافظ که فرمود "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز" حجاب خود نباشد و خود را از میان بردارد.. و رشتهٔ این دگرگونی به امام خمینی میرسید... با جهاد سازندگی به روستایی برای ساختن رفت. بیل میزد و آجر بر آجر می‌گذاشت از طریق فیلم‌سازی برای جهاد‌سازندگی پایش به صدا و سیما باز شد رسالت و ضرورت جامعه را در فیلمسازی دید..! بیل را گذاشت و دوربین به دست به سوی رسالتش رفت.. سخت کار می‌کرد و فیلم میساخت هیچ‌گاه نخواست نامی از خود بر آثارش بگذارد... او در خدا فانی شده بود و خدا به او عزت داد حالا هم خیلی‌ها او را با صدا‌یش می‌شناسند دل زنده میکند و روح می‌بخشید "چه می‌جویی؟! عشق این‌ جاست.." ✍🏻: @MAMOL_ir
. «دلم برای صیادم تنگ شده، خیلی وقت است او را ندیدم...» 「@MAMOL_ir」 .
「 صیادِ دل‌ها 」 میگن فردای تدفینش، خانوادش که رفتن سر مزارش فهمیدن رهبری صبح خیلی زود، قبل از اون‌ها در اون مکان حاضر شدن و گفتن: - «دلم برای صیادم تنگ شده، خیلی وقت است او را ندیدم...»❤️‍🩹 شهید علی صیاد شیرازی رو خیلی‌هامون اصلا درست نمی‌شناسیم، اما میگن شهادتش ضربهٔ بزرگی برای نیروی دفاعی کشور بود... جوری که ده سال طول کشید تا فرمانده‌ای نظیرش بیاد و اون فرمانده، سپهبد قاسم سلیمانی بود! ✍🏻: @MAMOL_ir
. در دلش توسل کرد، به اول پهلوان عالم! اشکی در چشمانش حلقه زد و اراده کرد پیروز میدان شود؛ تا عشق را نجات دهد. 「@MAMOL_ir」 .
「 منجی عشق 」 تصویر چشم‌های آهوییِ ماه‌گل لحظه‌ای از صفحهٔ تار و مخدوش ذهنش کنار نمی‌رفت. در حال و هوای خودش سر بر دیوار زورخانه گذاشته بود که صدای ساز و دهل حواسش را پرت کرد. از جایش بلند شد و با سر و صورت عرق‌کرده به سمت در رفت. سرجایش خشک شد... ماه‌گل در رخت عروسی، دوشادوش مردی راه می‌رفت که خودش نبود! سوزشی عجیب از قلبش شروع شد و تمام تنش را فرا گرفت. چشمش به بچه‌هایی افتاد که مقابل عروس و داماد می‌رقصیدند و برای زخم زدن، رو به او زبان دراز می‌کردند و قاه‌قاه می‌خندیدند. خشم امانش نداد؛ خواست به سمت بچه‌ها هجوم ببرد، اما پای زمین‌گیرش یاری نکرد و با سر به زمین افتاد. فریادی کشید و چشم‌هایش را از شدت درد بست. با کمک دست‌هایش از روی زمین بلند شد. چشم‌هایش را که باز کرد، جز کوچهٔ سوت و کور چیزی مقابلش ندید. آشفته‌حال، نفس راحتی کشید و بر خیالات و کابوس‌هایش لعنت فرستاد. لنگ‌لنگان به زورخانه برگشت. بی‌قرار بود. با غروب خورشید، آخرین مسابقهٔ کشتی‌گیری برگزار می‌شد و باید برای رسیدن به ته‌تغاری پهلوان گودرز، پیروزی را اسیر زور بازویش می‌کرد... باید پهلوان اول زورخانه می‌شد تا پهلوان گودرز داخل آدم حسابش می‌کرد! اما جراحت پایش نمکی شده بود بر زخم دلش. از بخت بدش، رشوه‌ای به حریفش داده بود تا در مقابل او تنش را به خاک بنشاند؛ که هر دو به مراد دلشان برسند. صدای اذان مغرب در شهر پیچید. دستی به موهای مشکی پریشانش کشید و محاسنش را مرتب کرد. سرتاپای خودش را برانداز کرد. باز دلش پر کشید پیش ماه‌گل. می‌دانست امشب می‌آید و پنهانی از میان در زورخانه به تماشایش می‌نشیند. دستش بی‌اختیار روی قلب پرحرارتش رفت و لبخندی تلخ روی لب‌هایش نشست. با صدای پهلوان گودرز به خودش آمد و راهی میدان کشتی شد. تمام روزش را جمع کرد و نفس‌هایش را حبس! تا پهلوان از درد پایش باخبر نشود. با غرور تمام، دستی در گونی گچ برد و به در زورخانه نگاه کرد. چشم‌های مشتاق ماه‌گل را تصور کرد و جانی دوباره گرفت. با تکان خوردن زنگولهٔ آهنی زورخانه، دو حریف شروع به کشتی گرفتن کردند. دقایقی سپری شد تا اینکه اولین زیرپایی را از حریفش خورد؛ دقیقاً با همان پایی که مجروح بود. با چشم‌های سرخ به حریفش نگاه کرد و سریع از جایش برخاست. صدای نفس‌های سنگینش در سر و صدای تشویق تماشاگران گم شد. طولی نکشید که ضربهٔ کاری‌تری از حریف نصیبش شد، که با دستان قدرتمندش آن را مهار کرد. دیگر فهمیده بود حریفش راه ناجوانمردی را در پیش گرفته و تنها خودش مانده و خدایش. درد پایش هر لحظه بیشتر و التماس و زاری‌اش به درگاه خدا نیز بیشتر می‌شد. ضربات کاری‌اش را به حریف می‌زد، اما هر لحظه درمانده‌تر و ضعیف‌تر می‌شد. به خودش آمد که تمام تنش را اسیر بازوهای حریف دید. از همان اول هم به قول خودش برای پهلوانی ساخته نشده بود، اما برای اینکه دلش به عزای عشق ننشیند، از سن ۱۷ سالگی شد شاگردِ سینه‌سوختهٔ پهلوان گودرز. در دلش شام غریبانی به پا بود که تمام شمع‌هایش را ماه‌گل روشن می‌کرد و هر دو با هم می‌گریستند؛ برای عشقی که در خطر بود. با اولین فیتیله‌پیچ، فریادی کشید؛ فریادی همچون فریادِ فرهاد پس از خبرِ مرگِ شیرین. پرندهٔ بی‌قرار چشم‌هایش ناگهان روی قابِ تمثیل علی‌ابن‌ابی‌طالب که بر روی دیوار نصب شده بود، نشست. غرق شد در چشم‌هایی که شجاعانه و بی‌بدیل می‌نگریستند! در دلش توسل کرد، به اول پهلوان عالم! اشکی در چشمانش حلقه زد و اراده کرد پیروز میدان شود؛ تا عشق را نجات دهد. با یادآوری فتح خیبر، عشقی نوظهور میان رگ‌هایش به جوشش درآمد و با حالی دگرگون، یاعلی‌گویان تن عاجزش را به زمین چسباند. خودش را دید که با نیم‌وجب قد، دست در دست مادرش از پله‌ها پایین می‌آید و با هر قدم به لطف مادرش و با زبان طفولیت می‌گوید: یاعلی! مادرش به او آموخته بود که راز بلند شدن و ایستادن روی پاهای ناتوان، یاعلی گفتن است. اشک‌هایش ناخواسته روی میدان کشتی چکید. جانی درون تنش دوید و دست‌هایش را ستون بدنش کرد و از هویدایِ جانش «یاعلی» را سر داد و پاهایش را از دستان حریف نجات داد. طوری روی پاهایش ایستاد که انگار پاهایی نوظهور اند! به طرف حریفش هجوم برد... اولین ضربه... دومین ضربه... سومین ضربه... و تن به خاک مالیده‌شدهٔ حریف! برای بار دوم نگاهش سمت تمثیل امیرالمؤمنین رفت، ولی این‌بار در حالی که دستش در دست پهلوان گودرز بالا برده شده بود و چشم‌هایش در حصار اشک تار می‌دید. مدام زیر لب تکرار می‌کرد: «قلبِ مکسور مرا چون ضربان است علی.» ‌
دیگر برایش ثابت شده بود که قدرت عشق از هر قدرتی بالاتر است... قدرتی که در خیبر را از جا کند، قدرتی که باعث می‌شد خنجر از پای مجروح علی بکشند و در حین نماز متوجه دردی نشود، عشق بود! نه زورِ بازو. آنقدر محو چشم‌های علی شد که از تماشای چشم‌های گریان ماه‌گلش باز ماند. خورشید گرد زعفران‌رنگش را در آسمان پاشیده بود. پسرش را روی دوش‌هایش سوار کرده بود. با هم وارد زورخانه شدند. پسر بچه را روی زمین گذاشت و نگاهی غرق عشق به چشم‌هایش کرد که کاملاً به ماه‌گل رفته بود. بوسه‌ای روی پیشانی‌اش نشاند و خواست تا پارچهٔ نمناکی بیاورد. قابِ تمثیل را از دیوار جدا کرد و محو چشم‌هایی شد که ناجی عشقش بودند. دلش قنج رفت و پسرش علی را صدا زد. هر دو خاک روی قاب عکس را گرفتند و با گفتن نام «حیدر» شروع به کباده زدن کردند تا باقی پهلوانان نیز برسند. روز فرهنگ پهلوانی و ورزش زورخانه‌ای مبارک! ✍🏻: @MAMOL_ir
. پس اینکه عزیزِ زندگی‌اش، سرباز امام زمان بود و شب و روز برای حفظ این سرزمین و پاسداشت گرامی وطن تلاش می‌کرد، یعنی آرزویش برآورده شده بود؛ نه؟! 「@MAMOL_ir」 .
「 روز ارتش 」 آخرین لامپ خانه را هم روشن کرد و با گفتن آخيش خود را روی مبل انداخت. حالا کمتر از خانه خالی از او، در شب می‌ترسید. با نشستن، دوباره هزار فکر و هزار غصه سراغش آمد.ذهنش پرکشید به دیروز و زمانی که داشت ساک او را جمع می‌کرد. -آقا مرتضی! آقاااا مرتضی! یه لحظه بیا اینجا - جانم خانم جان چیشده -این چیه؟ چرا اینارو به شما دادن؟ - این؟ اینو دادن که همه بدونن من زن دارم. ببین اسممو روش نوشته مرتضی رحمتی همسر زهرا خانمِ گل گلاب - عه...مسخره بازی درنیار دیگه جدی جواب سوالم رو بده! مگه الان زمان جنگه که به شما پلاک دادن؟مأموریت هایی که می‌ری خیلی سخته نه؟! خب چرا وقتی ازت می‌پرسم کجا می‌ری و چیکار می‌کنی درست جوابمو نمی‌دی مرتضی؟ این پلاک چی میگه مرتضی... - زهرا جان بخدا چیز خاصی نیست. همه ارتشی‌ها از این پلاک‌ها دارن دیگه، چرا انقدر شلوغش می‌کنی خوشگلم؟ پاشو، پاشو یه چایی بریز باهم بخوریم فکرتم الکی مشغول این‌ چیزا نکن. از دیروز تمام فکر و ذکرش شده بود آن پلاک... پلاکی که اسم و فامیل و گروه خونی عزیزتر از جانش را رویش حک کرده بودند. قبل از ازدواج، گمان می‌کرد تنها سختی ازدواج با او همین مأموریت رفتن‌ها و دوری‌های چند روزه است. اما نمی‌دانست ترس از دست دادن، ترس پلاک، بی صاحبش... ترس شب‌های بدونِ او... زخم‌های کوچک و بزرگ روی تنِ مردش... نبودن‌های مکرر و ندیدن‌های مُدام و چشم‌های همیشه خسته و عاشقِ او، چه کوه صبر نامتناهی می‌خواهد... اما خب مگر همین را نمی‌خواست؟! مگر نه اینکه دوست داشت تمام زندگی‌اش را وقف امامش کند؟! پس اینکه عزیزِ زندگی‌اش، سرباز امام زمان بود و شب و روز برای حفظ این سرزمین و پاسداشت گرامی وطن تلاش می‌کرد، یعنی آرزویش برآورده شده بود؛ نه؟! چه می‌شد کرد، باید به خود دلداری می‌داد دیگر... آخر او تنها نبود، هزاران زن در این سرزمین عاشقان و معشوقانِ زندگی‌شان را ره‌سپار راهِ عشق کرده‌اند و شیرزنانه صبر به پای‌شان ريخته‌اند.! و خدارا شکر، برای جوانمردان و شیردلان ایران که این‌چنین پاکبازانه پایِ میهن ایستاده‌اند... روز ارتش جمهوری اسلامی ایران و حافظانِ این مرز و بوم مبارک باد. @MAMOL_ir
. لبخندی زد و چشمانش را خوب باز کرد. حالا می‌توانست بعد از سال‌ها یک چشمی نگاه کردن داخل میکروسکوپ، هردو چشمش را بازِ باز نگه دارد... 「@MAMOL_ir」 .