eitaa logo
『 مأمول 』
165 دنبال‌کننده
88 عکس
7 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
「 روز ارتش 」 آخرین لامپ خانه را هم روشن کرد و با گفتن آخيش خود را روی مبل انداخت. حالا کمتر از خانه خالی از او، در شب می‌ترسید. با نشستن، دوباره هزار فکر و هزار غصه سراغش آمد.ذهنش پرکشید به دیروز و زمانی که داشت ساک او را جمع می‌کرد. -آقا مرتضی! آقاااا مرتضی! یه لحظه بیا اینجا - جانم خانم جان چیشده -این چیه؟ چرا اینارو به شما دادن؟ - این؟ اینو دادن که همه بدونن من زن دارم. ببین اسممو روش نوشته مرتضی رحمتی همسر زهرا خانمِ گل گلاب - عه...مسخره بازی درنیار دیگه جدی جواب سوالم رو بده! مگه الان زمان جنگه که به شما پلاک دادن؟مأموریت هایی که می‌ری خیلی سخته نه؟! خب چرا وقتی ازت می‌پرسم کجا می‌ری و چیکار می‌کنی درست جوابمو نمی‌دی مرتضی؟ این پلاک چی میگه مرتضی... - زهرا جان بخدا چیز خاصی نیست. همه ارتشی‌ها از این پلاک‌ها دارن دیگه، چرا انقدر شلوغش می‌کنی خوشگلم؟ پاشو، پاشو یه چایی بریز باهم بخوریم فکرتم الکی مشغول این‌ چیزا نکن. از دیروز تمام فکر و ذکرش شده بود آن پلاک... پلاکی که اسم و فامیل و گروه خونی عزیزتر از جانش را رویش حک کرده بودند. قبل از ازدواج، گمان می‌کرد تنها سختی ازدواج با او همین مأموریت رفتن‌ها و دوری‌های چند روزه است. اما نمی‌دانست ترس از دست دادن، ترس پلاک، بی صاحبش... ترس شب‌های بدونِ او... زخم‌های کوچک و بزرگ روی تنِ مردش... نبودن‌های مکرر و ندیدن‌های مُدام و چشم‌های همیشه خسته و عاشقِ او، چه کوه صبر نامتناهی می‌خواهد... اما خب مگر همین را نمی‌خواست؟! مگر نه اینکه دوست داشت تمام زندگی‌اش را وقف امامش کند؟! پس اینکه عزیزِ زندگی‌اش، سرباز امام زمان بود و شب و روز برای حفظ این سرزمین و پاسداشت گرامی وطن تلاش می‌کرد، یعنی آرزویش برآورده شده بود؛ نه؟! چه می‌شد کرد، باید به خود دلداری می‌داد دیگر... آخر او تنها نبود، هزاران زن در این سرزمین عاشقان و معشوقانِ زندگی‌شان را ره‌سپار راهِ عشق کرده‌اند و شیرزنانه صبر به پای‌شان ريخته‌اند.! و خدارا شکر، برای جوانمردان و شیردلان ایران که این‌چنین پاکبازانه پایِ میهن ایستاده‌اند... روز ارتش جمهوری اسلامی ایران و حافظانِ این مرز و بوم مبارک باد. @MAMOL_ir
. لبخندی زد و چشمانش را خوب باز کرد. حالا می‌توانست بعد از سال‌ها یک چشمی نگاه کردن داخل میکروسکوپ، هردو چشمش را بازِ باز نگه دارد... 「@MAMOL_ir」 .
「 روز آزمایشگاه 」 عینک ته استکانی‌اش را جلوی دهانش گرفت و "ها" کرد. برادر کوچکش با شوق فریاد زد: - تلوزیون داره آبجی رو نشون میده! ل عینک را روی چشمانش گذاشت و به تصویر خودش که مدام برفکی می‌شد نگاه کرد. خسته و کمی مضطرب بود و دید که ناخوآگاه روپوشش را چنگ زده بوده. تیتر را دوباره خواند و صدای قربان صدقه رفتن مادرش در گوشش پیچید. « تولید پانسمان مخصوص بیماران AB در کشور، به کوشش بانوی جوان ایرانی» لبخندی زد و چشمانش را خوب باز کرد. حالا می‌توانست بعد از سال‌ها یک چشمی نگاه کردن داخل میکروسکوپ، هردو چشمش را بازِ باز نگه دارد و چهره خوشحال مادرش، آرامش پدرش و صورت زیبا و فارغ از درد خواهر کوچکش را تماشا کند. ارج می‌نهیم این روز را بر تمام محققین و آزمایشگاهیان گرامی. ✍🏻: @MAMOL_ir
. 'چراغی که پیش از روانشناسی روشن شد' 「@MAMOL_ir」 .
「 بزرگداشت سعدی شیرازی 」 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 'چراغی که پیش از روانشناسی روشن شد' در کوچه پس کوچه‌های قرن هفتم خورشیدی،وقتی که هنوز عبارتی به‌نام "روانشناسی مثبت‌نگر" به میدان نیامده بود،جناب سعدی حکایت‌ها مینوشت گویی شاخ و برگ گلستان را به روح و جان آدمی قلمه میزد و گلستان میکرد دل و جان آدمی را...! حکایت نابینا و درد، از همان نظریه‌ای میگوید که چندین قرن بعد جناب مارتین سلیگمن آن را"سبک توصیفی خوشبینانه"‌ مطرح کرد. نابینایی به بیماری سختی مبتلاشد «گفتند:چشم نداشتن بهتر از این درد است؟ گفت:ای برادر مرا همین بس بود که چشم ندارم،اکنون درد نیز میخواهی؟» امروزه مارتین از اعماق آزمایشگاه پنسیلوانیا فریاد سر میدهد که «انسان‌های شاد،نه آنهایی هستند که درد ندارند بلکه آنهایی هستند که درد خود را در ترازوی سپاسگزاری میسنجند» همین تعبیر را جناب سعدی در قرن هفتم خورشیدی به انسان‌ها هدیه میدهد...! شاید سخنان برخی روانشناسان امروزه سخنان حکیم بزرگ ایرانی، جناب سعدی شیرازی باشد در قالب نظریه روانشناسی. ✍🏻: @MAMOL_ir
. «أَتَيْتَنَا طَالِبًا لِلْعِلْمِ يَا فَارِسِيُّ؟... آیا برای طلب علم نزد ما آمده‌ای ای ایرانی؟» 「@MAMOL_ir」 .
「 قالَ الصادِقُ عَلَیه‌الاسَلام... 」 _در کوچه پس کوچه‌های مدینه به دنبال آن خانه‌ٔ کاهگلی نزدیک به مسجدالنبی که مبدأ و امید شیعیان و اهل علم بود قدم میزدم تا بلاخره آن را یافتم،شور و شوق فراوانی برای دیدن امام'ع' داشتم راه طولانی پارس تا مدینه را طی نمودم تا به اینجا برسم و حالا حلاوت رسیدن مزاقم را خوش کرده است،حالا من به سرچشمه رسیدم.وارد خانه حضرت میشوم حیاط ساده با نخل های سبز که سایه افکندند بر طالبان علم چشمم را قاب میگیرد،نخسین باری که چشم‌هایم به جمال نورانی حضرت گره خورد دگرگون شدم،گویی زلزله‌ای تمام وجودم را لرزاند،آن جمال نورانی و چشم‌های نافذ که گویی رازهای هستی را میخواند..! حضرت با همان تبسم لب به سخن گشودند و فرمودند:«أَتَيْتَنَا طَالِبًا لِلْعِلْمِ يَا فَارِسِيُّ؟... آیا برای طلب علم نزد ما آمده‌ای ای ایرانی؟» _در حلقه‌های درس و بحث حشام، جابرابن حیان و... سوال میکردند و امام با روی خوش و آرامش همیشگی و علم فراوان آن‌هارا به پاسخ میرساندند _آن روز تلخ و سخت که گویی جان داشت از تنم میرفت نزد حضرت رسیدم ایشان دراز کشیده بودند و حالشان به‌ دلیل همان زَهری که وارد بدن مبارک‌شان شده بود مساعد نبود اما هنوزم در چهره نوارانی‌شان آرامش دیده میشد برای آخرین بار به نزدشان مشرف شدم ایشان دستم را در دست مبارکشان گرفتند و فرمودند: «یا محمود! اِذْهَبْ فَانْشُرْ عِلْمَنَا فِي بِلَادِكُمْ... به سرزمین خود بازگرد و علم ما را در دیارت منتشر کن» _حالا من، محمود اصفهانی مدینه که برایم نفس‌گیر شده بود را به مقصد اصفهان ترک کردم تا وصیت حضرت را به جا بیاورم حالا نور شمع، طلوع فجر، درس و بحث و هزاران چیز دیگر برایم یادآور نورانیت وجود امام است ما ماندیم و دل و جانی پر از محبت حضرت،هربار که زمزمه میکنم «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى نِعْمَةِ وِلَايَتِكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ»، نگاه پر از مهر ایشان را حس میکنم و قلبم باز هم برای دیدارشان بی قرار بر سینهٔ رنجورم میکوبد...! @MAMOL_ir
. مامان آرام گفت:«ضریح حضرته، هر چیزی که از خدا می‌خوای به حضرت بگو» نفسم را محکم بیرون دادم و پیشانیم را به ضریح چسباندم. آرام زمزمه کردم:... 「@MAMOL_ir」 .
「 نزدیک بهشت 」 سیاهی این تنها چیزی که می‌‌دیدم. دست عرق کرده مامانم را محکم‌تر گرفتم. -«مامان حواست به منم باشه» مامان ایستاد. -«باشه» دستم که آرام کشیده شد، دوباره شروع به قدم زدن کردم. صدای جمعیت از همه جا به گوش می‌رسید. نمی‌توانستم تشخیص بدهم صداها متعلق به کیست. آرام قدم بر داشتم. زیر لب مدام خدا،خدا می‌کردم تا گم نشوم. با برخورد جسم سرد و سفتی تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم. دست مامانم را حس نکردم .نفسم را محکم بیرون دادم و با تمام توانم فریاد زدم:«مامان» دست خیسی که را روی شانه‌ام حس کردم. سرم را بالا آوردم. انگشتانم را به روی گونه‌ها برجسته زن مقابلم کشیدم. مادرم بود. -«من اینجام» نفسم را محکم بیرون دادم و بغضم را خوردم. -«منو تنها نزار» وقتی چشمت جایی را نمی‌بیند و داخل مکان شلوغ و غریب قرار می‌گیرد، ترس همه وجودتان را فرا می‌گیرد. آرام از جایم بلند شدم. دست مامان مثل طناب نجاتی دور مچم حلقه شد. دستی به صورت خیس‌ام کشیدم و پشت سر مامان راه افتادم. بوی اسپند فضا را پر کرده بود و از هر طرف صدای مولودی به گوش می‌رسید. مامان بهم گفته بود که امروز، روز ولایت حضرت معصومه«س» است. نفسم را محکم بیرون دادم. بینی‌ام از بوی اسپند و عطر گل محمدی پر شد. -«رسیدم حرم» مامان این را گفت و سمت حرم پاتند کرد. برای این‌که از مامان دور نشوم، دویدم. صورتم که به پارچه سفتی خورد، متوقفم شدم. دستم را بالا آوردم و پارچه ضخیم را کنار زدم. مامان نزدیک گوشم گفت:«الان قراره بگردنمون، می‌خوام بغلت کنم» سرم را به نشانه موافقت پایین آوردم و دست‌هایم را دراز کردم. دست‌های مامان دور بازوهایم حلقه شد. آرام شمرده‌ام:«۱،۲...۳» زمین زیر پاهایم را حس نکردم و فهمیدم که توی آغوش مادرم قرار گرفتم. دستی به روسری‌ام کشیدم. -«خوش اومدید» با شنیدن صدای مهربانانه زنی، مامان قدمی برداشت. زن آرام دستی به تنم کشیدم و گفتم:«التماس دعا» مامان قدم‌هایش را تندتر کرد. وقتی دوباره به پارچه سفت رسیدیم،گفتم:«مامان رسیدیم؟» مامان خم شد. دوباره پاهایم زمین را حس کرد. -«رسیدیم» دستم را بالا آوردم و دستان کشیده مامانم را گرفتم. آرام قدم برداشتم. جمعیت ناگهان فشرده شد. نفسم به سختی بالا می‌آید. از دور صدای زنی به گوش می‌رسید که فریاد می‌زد:«برای سلامتی امام زمان صلوات» فضا پر شد از صدای زنانی که صلوات می‌فرستاند. مامان دستم را گرفت و بالا آورد. انگشتانم به چیزی سرد و برجسته خورد. مامان آرام گفت:«ضریح حضرته، هر چیزی که از خدا می‌خوای به حضرت بگو » نفسم را محکم بیرون دادم و پیشانیم را به ضریح چسباندم. آرام زمزمه کردم:« سلام خواهر امام رضا ... اسم من حسناس، پنج سالم و یه نابینام، خانم جون من از خدا هیچی نمی‌خوام جز این‌که برای چند ثانیه هم که شده مامانم رو ببینم. من شنیدم شما خیلی مهربونید، میشه دعامو برآورد کنید؟» دستی به گونه‌‌های خیس‌ام کشیدم. مامان آرام دستم را کشید. پشت سرش قدم برداشتم. دیگر خبری از شلوغی نبود. پاهایم را روی فرش نرم گذاشتم. درد تمام بدنم را فرا گرفت. نفسم را محکم بیرون دادم و روی زمین نرم افتادم. چشم‌هایم را باز کردم. -«حسنا .‌‌.. حسنا» نگاهی به زن مقابلم کردم. زنی لاغر با چشم‌های درشت و زیبایی بود. پشت سرش همه چند زن دیگر با چشم‌های درشت شده و دهان باز ایستاده بودند. بغضم را خوردم و دوباره به زن مقابلم که اشک می‌ریخت، نگاهی انداختم. -«مامان» ✍🏻: @MAMOL_ir
. ایــــن خـــاک اگر که ملجأ آزادگـــان شده مدیون برکـــت و کـــرم توست یا رضــــا خورشیــد ما که می‌کند از خاوران طلوع الحـق که گــنبد حــــرم توست یا رضــــا 「@MAMOL_ir」 .