eitaa logo
『 مأمول 』
166 دنبال‌کننده
87 عکس
6 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
. 'چراغی که پیش از روانشناسی روشن شد' 「@MAMOL_ir」 .
「 بزرگداشت سعدی شیرازی 」 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 'چراغی که پیش از روانشناسی روشن شد' در کوچه پس کوچه‌های قرن هفتم خورشیدی،وقتی که هنوز عبارتی به‌نام "روانشناسی مثبت‌نگر" به میدان نیامده بود،جناب سعدی حکایت‌ها مینوشت گویی شاخ و برگ گلستان را به روح و جان آدمی قلمه میزد و گلستان میکرد دل و جان آدمی را...! حکایت نابینا و درد، از همان نظریه‌ای میگوید که چندین قرن بعد جناب مارتین سلیگمن آن را"سبک توصیفی خوشبینانه"‌ مطرح کرد. نابینایی به بیماری سختی مبتلاشد «گفتند:چشم نداشتن بهتر از این درد است؟ گفت:ای برادر مرا همین بس بود که چشم ندارم،اکنون درد نیز میخواهی؟» امروزه مارتین از اعماق آزمایشگاه پنسیلوانیا فریاد سر میدهد که «انسان‌های شاد،نه آنهایی هستند که درد ندارند بلکه آنهایی هستند که درد خود را در ترازوی سپاسگزاری میسنجند» همین تعبیر را جناب سعدی در قرن هفتم خورشیدی به انسان‌ها هدیه میدهد...! شاید سخنان برخی روانشناسان امروزه سخنان حکیم بزرگ ایرانی، جناب سعدی شیرازی باشد در قالب نظریه روانشناسی. ✍🏻: @MAMOL_ir
. «أَتَيْتَنَا طَالِبًا لِلْعِلْمِ يَا فَارِسِيُّ؟... آیا برای طلب علم نزد ما آمده‌ای ای ایرانی؟» 「@MAMOL_ir」 .
「 قالَ الصادِقُ عَلَیه‌الاسَلام... 」 _در کوچه پس کوچه‌های مدینه به دنبال آن خانه‌ٔ کاهگلی نزدیک به مسجدالنبی که مبدأ و امید شیعیان و اهل علم بود قدم میزدم تا بلاخره آن را یافتم،شور و شوق فراوانی برای دیدن امام'ع' داشتم راه طولانی پارس تا مدینه را طی نمودم تا به اینجا برسم و حالا حلاوت رسیدن مزاقم را خوش کرده است،حالا من به سرچشمه رسیدم.وارد خانه حضرت میشوم حیاط ساده با نخل های سبز که سایه افکندند بر طالبان علم چشمم را قاب میگیرد،نخسین باری که چشم‌هایم به جمال نورانی حضرت گره خورد دگرگون شدم،گویی زلزله‌ای تمام وجودم را لرزاند،آن جمال نورانی و چشم‌های نافذ که گویی رازهای هستی را میخواند..! حضرت با همان تبسم لب به سخن گشودند و فرمودند:«أَتَيْتَنَا طَالِبًا لِلْعِلْمِ يَا فَارِسِيُّ؟... آیا برای طلب علم نزد ما آمده‌ای ای ایرانی؟» _در حلقه‌های درس و بحث حشام، جابرابن حیان و... سوال میکردند و امام با روی خوش و آرامش همیشگی و علم فراوان آن‌هارا به پاسخ میرساندند _آن روز تلخ و سخت که گویی جان داشت از تنم میرفت نزد حضرت رسیدم ایشان دراز کشیده بودند و حالشان به‌ دلیل همان زَهری که وارد بدن مبارک‌شان شده بود مساعد نبود اما هنوزم در چهره نوارانی‌شان آرامش دیده میشد برای آخرین بار به نزدشان مشرف شدم ایشان دستم را در دست مبارکشان گرفتند و فرمودند: «یا محمود! اِذْهَبْ فَانْشُرْ عِلْمَنَا فِي بِلَادِكُمْ... به سرزمین خود بازگرد و علم ما را در دیارت منتشر کن» _حالا من، محمود اصفهانی مدینه که برایم نفس‌گیر شده بود را به مقصد اصفهان ترک کردم تا وصیت حضرت را به جا بیاورم حالا نور شمع، طلوع فجر، درس و بحث و هزاران چیز دیگر برایم یادآور نورانیت وجود امام است ما ماندیم و دل و جانی پر از محبت حضرت،هربار که زمزمه میکنم «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى نِعْمَةِ وِلَايَتِكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ»، نگاه پر از مهر ایشان را حس میکنم و قلبم باز هم برای دیدارشان بی قرار بر سینهٔ رنجورم میکوبد...! @MAMOL_ir
. مامان آرام گفت:«ضریح حضرته، هر چیزی که از خدا می‌خوای به حضرت بگو» نفسم را محکم بیرون دادم و پیشانیم را به ضریح چسباندم. آرام زمزمه کردم:... 「@MAMOL_ir」 .
「 نزدیک بهشت 」 سیاهی این تنها چیزی که می‌‌دیدم. دست عرق کرده مامانم را محکم‌تر گرفتم. -«مامان حواست به منم باشه» مامان ایستاد. -«باشه» دستم که آرام کشیده شد، دوباره شروع به قدم زدن کردم. صدای جمعیت از همه جا به گوش می‌رسید. نمی‌توانستم تشخیص بدهم صداها متعلق به کیست. آرام قدم بر داشتم. زیر لب مدام خدا،خدا می‌کردم تا گم نشوم. با برخورد جسم سرد و سفتی تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم. دست مامانم را حس نکردم .نفسم را محکم بیرون دادم و با تمام توانم فریاد زدم:«مامان» دست خیسی که را روی شانه‌ام حس کردم. سرم را بالا آوردم. انگشتانم را به روی گونه‌ها برجسته زن مقابلم کشیدم. مادرم بود. -«من اینجام» نفسم را محکم بیرون دادم و بغضم را خوردم. -«منو تنها نزار» وقتی چشمت جایی را نمی‌بیند و داخل مکان شلوغ و غریب قرار می‌گیرد، ترس همه وجودتان را فرا می‌گیرد. آرام از جایم بلند شدم. دست مامان مثل طناب نجاتی دور مچم حلقه شد. دستی به صورت خیس‌ام کشیدم و پشت سر مامان راه افتادم. بوی اسپند فضا را پر کرده بود و از هر طرف صدای مولودی به گوش می‌رسید. مامان بهم گفته بود که امروز، روز ولایت حضرت معصومه«س» است. نفسم را محکم بیرون دادم. بینی‌ام از بوی اسپند و عطر گل محمدی پر شد. -«رسیدم حرم» مامان این را گفت و سمت حرم پاتند کرد. برای این‌که از مامان دور نشوم، دویدم. صورتم که به پارچه سفتی خورد، متوقفم شدم. دستم را بالا آوردم و پارچه ضخیم را کنار زدم. مامان نزدیک گوشم گفت:«الان قراره بگردنمون، می‌خوام بغلت کنم» سرم را به نشانه موافقت پایین آوردم و دست‌هایم را دراز کردم. دست‌های مامان دور بازوهایم حلقه شد. آرام شمرده‌ام:«۱،۲...۳» زمین زیر پاهایم را حس نکردم و فهمیدم که توی آغوش مادرم قرار گرفتم. دستی به روسری‌ام کشیدم. -«خوش اومدید» با شنیدن صدای مهربانانه زنی، مامان قدمی برداشت. زن آرام دستی به تنم کشیدم و گفتم:«التماس دعا» مامان قدم‌هایش را تندتر کرد. وقتی دوباره به پارچه سفت رسیدیم،گفتم:«مامان رسیدیم؟» مامان خم شد. دوباره پاهایم زمین را حس کرد. -«رسیدیم» دستم را بالا آوردم و دستان کشیده مامانم را گرفتم. آرام قدم برداشتم. جمعیت ناگهان فشرده شد. نفسم به سختی بالا می‌آید. از دور صدای زنی به گوش می‌رسید که فریاد می‌زد:«برای سلامتی امام زمان صلوات» فضا پر شد از صدای زنانی که صلوات می‌فرستاند. مامان دستم را گرفت و بالا آورد. انگشتانم به چیزی سرد و برجسته خورد. مامان آرام گفت:«ضریح حضرته، هر چیزی که از خدا می‌خوای به حضرت بگو » نفسم را محکم بیرون دادم و پیشانیم را به ضریح چسباندم. آرام زمزمه کردم:« سلام خواهر امام رضا ... اسم من حسناس، پنج سالم و یه نابینام، خانم جون من از خدا هیچی نمی‌خوام جز این‌که برای چند ثانیه هم که شده مامانم رو ببینم. من شنیدم شما خیلی مهربونید، میشه دعامو برآورد کنید؟» دستی به گونه‌‌های خیس‌ام کشیدم. مامان آرام دستم را کشید. پشت سرش قدم برداشتم. دیگر خبری از شلوغی نبود. پاهایم را روی فرش نرم گذاشتم. درد تمام بدنم را فرا گرفت. نفسم را محکم بیرون دادم و روی زمین نرم افتادم. چشم‌هایم را باز کردم. -«حسنا .‌‌.. حسنا» نگاهی به زن مقابلم کردم. زنی لاغر با چشم‌های درشت و زیبایی بود. پشت سرش همه چند زن دیگر با چشم‌های درشت شده و دهان باز ایستاده بودند. بغضم را خوردم و دوباره به زن مقابلم که اشک می‌ریخت، نگاهی انداختم. -«مامان» ✍🏻: @MAMOL_ir
. ایــــن خـــاک اگر که ملجأ آزادگـــان شده مدیون برکـــت و کـــرم توست یا رضــــا خورشیــد ما که می‌کند از خاوران طلوع الحـق که گــنبد حــــرم توست یا رضــــا 「@MAMOL_ir」 .
「 آفتابِ ایران 」 جوانه‌های بی‌‌جان و رنگ پریده، سر از خاک برآورده بودند و حیران پی نوری بودند تا رشدشان دهد و تنومند شوند و به بار بنشینند... این حیرانی عظیم ادامه داشت تا شما، قدم به خاکِ پاکِ ایران گذاشتید! از شرق ایران زمین طلوع کردید و پشت سرتان، آفتاب بر این زمین مرده تابید و به یمن قدوم شما، این جوانه‌ها جان گرفتند و بالیدند تا ثریا! که علم اگر در ثریا هم باشد مردانی از ایران زمین، -ایران زمینی که شما سرور و امیر و پادشاهش هستی- بدان دست خواهند یافت... ایــــن خـــاک اگر که ملجأ آزادگـــان شده مدیون برکـــت و کـــرم توست یا رضــــا خورشیــد ما که می‌کند از خاوران طلوع الحـق که گــنبد حــــرم توست یا رضــــا قدم که به نیشابور گذاشتید، ثقلین را نقل کردید بشرطها و شروطها و انا من شروطها! و از آن پس سنگ‌های این وادی حتی نگین نامدار شد؛ فیروزه نیشابور! و بی‌شک به برکت قدم و نور آفتاب شماست که از دیار حرم‌تان خراسان، "خراسانی" برمی‌خیزد به وقت فتن آخرالزمان... حقا که نه فقط یک خراسان، که تمامِ این کشور برای ما "ایرانِ رضوی" است و تمام شهرهایش مشهد؛ مشهد مریدان و شیفتگان و متوسلان به شما... این‌جا هر که بریده، کم آورده، -بی‌-چاره شده، برای سائلی اول و آخر باب‌الجواد شما را کوفته و به پنجره‌ فولاد شما دخیل بسته و آب سقاخانه شما را نوشیده و برای کبوترهای حرم شما دان آورده؛ زیرا آستان قدس رضوی نه فقط یک حرم، خانهٔ پدری تمام مردم ایران، منزل امن بابا رضای ماست! ✍🏻: @MAMOL_ir
. درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید! 「@MAMOL_ir」 .
「 مسئولِ موحد 」 روزهای گرم تابستان ۱۴۰۰، تپش‌‌های قلب‌مان، چشم از صفحه تلویزیون برنمی‌‌داشتیم. جان‌مان به لب آمد تا خبر قطعی شد؛ سید ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور ایران! شد همان که باید می‌شد... نور امید در دل‌هایمان دوباره تابید‌. تو به ریاست جمهوری آمدی، با تمام خاطرات خوب‌ات از تولیت آستان قدس رضوی، از قوه قضائیه و دستگیری مفسدان و فعال کردن کارخانه‌ها‌‌. آمدی اما از همان قدم‌های اول، دشمن که هیچ، رفیق هم نارفیق شد و پشت تو را خالی کرد. اما پشتوانه اصلی تو اخلاص بود... پشت غبار طوفان اتهام‌های خودی و ناخودی، بی‌صدا جنگیدی. تن رنجور ایران را زخم به زخم، استان به استان، روستا به روستا، کارخانه به کارخانه، خانه به خانه، نفر به نفر وصله کردی‌. تو مفهومی را درک کرده بودی که ورای یدک کشیدن عنوان ریاست جمهور و پشت این میزهای بی‌وفا نشستن بود‌. تو شاید قله‌های توحید فردی را فتح کرده و حالا آمده بودی توحید اجتماعی را در قامت "یک مسئول موحد حقیقی" به نمایش بگذاری. آمدی مثال یک نمونه مدیر و مسئولی شوی که آرمان این انقلاب بود... مسئولی که پشت میز ننشست مسئولی که برای درد مردم اشک ریخت مسئولی که معطل نماند مسئولی که متوقف نشد مسئولی که به ایرانِ اسلامی در تمام جهان عزت بخشید مسئولی که نگذاشت هیچ بحرانی پایدار بماند تو ثابت کردی تمام نشدهایی که انسان‌های کوچک قبل ‌و بعد از تو گفتند نمی‌شود و نمی‌توانیم، شدنی بود! درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید! و آیا تمام این‌ها جز با نیروی "عشق" می‌شد؟ و عاقبت عاشق؟ من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته..! تو که روح‌ات سال‌ها در تب این عشق سوخته بود، سرانجام جسم‌‌ات هم سوخت و فنایِ در او شدی... و ما فهمیدیم آغاز حقیقی تو نه از تابستان ۱۴۰۰، که از اردیبهشت ۱۴۰۳ بود! تا ابد جای خالی تو در این کشور درد می‌کند. برای آن‌ها که تو را شناخته بودند زیاد، برای آن‌ها که تازه بعد از شهادت‌ات شناختند بیش‌تر، و حتی برای آن‌ها که هنوز هم تو‌ را نشناخته‌اند، بی‌آن‌‌که بدانند -وقتی بعد تو اوضاع روز به روز بدتر می‌شود- خالیست. اما رئیسیِ عزیز؛ بدان نسلی در راهند که در دوره‌‌ای که خیلی‌ها هیچ چیز را قبول ندارند، هنوز شب‌ها بی‌صدا اشک می‌ریزند به هوای شهادت و روزها، مردانه درس می‌خوانند و کار می‌کنند که برای روزی که نوبت خدمت‌شان رسید، آماده باشند! و جوانان این نسل بزودی پا جای پای شما خواهند گذاشت، و خستگی نخواهند شناخت، تا پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلی‌اش برسانند. تا خون شما و امثال شما، روی زمین نماند... اما تا آن روز، اضطرابِ عصرِ یکشنبه‌ی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، دمادم با ماست... ✍🏻: @MAMOL_ir