Hamed Zamani - نیک موزیکHamed Zamani - Ham Avaz Tofan 320.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
.
دستِ خدا در کار بود آن شب!
「@MAMOL_ir」
.
「 نزدیک بهشت 」
سیاهی این تنها چیزی که میدیدم. دست عرق کرده مامانم را محکمتر گرفتم.
-«مامان حواست به منم باشه»
مامان ایستاد.
-«باشه»
دستم که آرام کشیده شد، دوباره شروع به قدم زدن کردم. صدای جمعیت از همه جا به گوش میرسید. نمیتوانستم تشخیص بدهم صداها متعلق به کیست. آرام قدم بر داشتم. زیر لب مدام خدا،خدا میکردم تا گم نشوم. با برخورد جسم سرد و سفتی تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم. دست مامانم را حس نکردم .نفسم را محکم بیرون دادم و با تمام توانم فریاد زدم:«مامان»
دست خیسی که را روی شانهام حس کردم. سرم را بالا آوردم. انگشتانم را به روی گونهها برجسته زن مقابلم کشیدم. مادرم بود.
-«من اینجام»
نفسم را محکم بیرون دادم و بغضم را خوردم.
-«منو تنها نزار»
وقتی چشمت جایی را نمیبیند و داخل مکان شلوغ و غریب قرار میگیرد، ترس همه وجودتان را فرا میگیرد. آرام از جایم بلند شدم. دست مامان مثل طناب نجاتی دور مچم حلقه شد. دستی به صورت خیسام کشیدم و پشت سر مامان راه افتادم. بوی اسپند فضا را پر کرده بود و از هر طرف صدای مولودی به گوش میرسید.
مامان بهم گفته بود که امروز، روز ولایت حضرت معصومه«س» است.
نفسم را محکم بیرون دادم. بینیام از بوی اسپند و عطر گل محمدی پر شد.
-«رسیدم حرم»
مامان این را گفت و سمت حرم پاتند کرد. برای اینکه از مامان دور نشوم، دویدم. صورتم که به پارچه سفتی خورد، متوقفم شدم. دستم را بالا آوردم و پارچه ضخیم را کنار زدم.
مامان نزدیک گوشم گفت:«الان قراره بگردنمون، میخوام بغلت کنم»
سرم را به نشانه موافقت پایین آوردم و دستهایم را دراز کردم. دستهای مامان دور بازوهایم حلقه شد. آرام شمردهام:«۱،۲...۳»
زمین زیر پاهایم را حس نکردم و فهمیدم که توی آغوش مادرم قرار گرفتم.
دستی به روسریام کشیدم.
-«خوش اومدید»
با شنیدن صدای مهربانانه زنی، مامان قدمی برداشت. زن آرام دستی به تنم کشیدم و گفتم:«التماس دعا»
مامان قدمهایش را تندتر کرد. وقتی دوباره به پارچه سفت رسیدیم،گفتم:«مامان رسیدیم؟»
مامان خم شد. دوباره پاهایم زمین را حس کرد.
-«رسیدیم»
دستم را بالا آوردم و دستان کشیده مامانم را گرفتم. آرام قدم برداشتم. جمعیت ناگهان فشرده شد. نفسم به سختی بالا میآید.
از دور صدای زنی به گوش میرسید که فریاد میزد:«برای سلامتی امام زمان صلوات»
فضا پر شد از صدای زنانی که صلوات میفرستاند.
مامان دستم را گرفت و بالا آورد. انگشتانم به چیزی سرد و برجسته خورد.
مامان آرام گفت:«ضریح حضرته، هر چیزی که از خدا میخوای به حضرت بگو »
نفسم را محکم بیرون دادم و پیشانیم را به ضریح چسباندم. آرام زمزمه کردم:« سلام خواهر امام رضا ... اسم من حسناس، پنج سالم و یه نابینام، خانم جون من از خدا هیچی نمیخوام جز اینکه برای چند ثانیه هم که شده مامانم رو ببینم. من شنیدم شما خیلی مهربونید، میشه دعامو برآورد کنید؟»
دستی به گونههای خیسام کشیدم. مامان آرام دستم را کشید. پشت سرش قدم برداشتم. دیگر خبری از شلوغی نبود. پاهایم را روی فرش نرم گذاشتم. درد تمام بدنم را فرا گرفت. نفسم را محکم بیرون دادم و روی زمین نرم افتادم. چشمهایم را باز کردم.
-«حسنا ... حسنا»
نگاهی به زن مقابلم کردم. زنی لاغر با چشمهای درشت و زیبایی بود. پشت سرش همه چند زن دیگر با چشمهای درشت شده و دهان باز ایستاده بودند.
بغضم را خوردم و دوباره به زن مقابلم که اشک میریخت، نگاهی انداختم.
-«مامان»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 آفتابِ ایران 」
جوانههای بیجان و رنگ پریده، سر از خاک برآورده بودند و حیران پی نوری بودند تا رشدشان دهد و تنومند شوند و به بار بنشینند...
این حیرانی عظیم ادامه داشت تا شما، قدم به خاکِ پاکِ ایران گذاشتید!
از شرق ایران زمین طلوع کردید و پشت سرتان، آفتاب بر این زمین مرده تابید و به یمن قدوم شما، این جوانهها جان گرفتند و بالیدند تا ثریا! که علم اگر در ثریا هم باشد مردانی از ایران زمین، -ایران زمینی که شما سرور و امیر و پادشاهش هستی- بدان دست خواهند یافت...
ایــــن خـــاک اگر که ملجأ آزادگـــان شده
مدیون برکـــت و کـــرم توست یا رضــــا
خورشیــد ما که میکند از خاوران طلوع
الحـق که گــنبد حــــرم توست یا رضــــا
قدم که به نیشابور گذاشتید، ثقلین را نقل کردید بشرطها و شروطها و انا من شروطها! و از آن پس سنگهای این وادی حتی نگین نامدار شد؛ فیروزه نیشابور!
و بیشک به برکت قدم و نور آفتاب شماست که از دیار حرمتان خراسان، "خراسانی" برمیخیزد به وقت فتن آخرالزمان...
حقا که نه فقط یک خراسان، که تمامِ این کشور برای ما "ایرانِ رضوی" است و تمام شهرهایش مشهد؛ مشهد مریدان و شیفتگان و متوسلان به شما...
اینجا هر که بریده، کم آورده، -بی-چاره شده، برای سائلی اول و آخر بابالجواد شما را کوفته و به پنجره فولاد شما دخیل بسته و آب سقاخانه شما را نوشیده و برای کبوترهای حرم شما دان آورده؛
زیرا آستان قدس رضوی نه فقط یک حرم، خانهٔ پدری تمام مردم ایران،
منزل امن بابا رضای ماست!
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」
.
درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید!
「@MAMOL_ir」
.
「 مسئولِ موحد 」
روزهای گرم تابستان ۱۴۰۰، تپشهای قلبمان، چشم از صفحه تلویزیون برنمیداشتیم. جانمان به لب آمد تا خبر قطعی شد؛ سید ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور ایران! شد همان که باید میشد... نور امید در دلهایمان دوباره تابید. تو به ریاست جمهوری آمدی، با تمام خاطرات خوبات از تولیت آستان قدس رضوی، از قوه قضائیه و دستگیری مفسدان و فعال کردن کارخانهها. آمدی اما از همان قدمهای اول، دشمن که هیچ، رفیق هم نارفیق شد و پشت تو را خالی کرد. اما پشتوانه اصلی تو اخلاص بود...
پشت غبار طوفان اتهامهای خودی و ناخودی، بیصدا جنگیدی. تن رنجور ایران را زخم به زخم، استان به استان، روستا به روستا، کارخانه به کارخانه، خانه به خانه، نفر به نفر وصله کردی.
تو مفهومی را درک کرده بودی که ورای یدک کشیدن عنوان ریاست جمهور و پشت این میزهای بیوفا نشستن بود. تو شاید قلههای توحید فردی را فتح کرده و حالا آمده بودی توحید اجتماعی را در قامت "یک مسئول موحد حقیقی" به نمایش بگذاری. آمدی مثال یک نمونه مدیر و مسئولی شوی که آرمان این انقلاب بود...
مسئولی که پشت میز ننشست
مسئولی که برای درد مردم اشک ریخت
مسئولی که معطل نماند
مسئولی که متوقف نشد
مسئولی که به ایرانِ اسلامی در تمام جهان عزت بخشید
مسئولی که نگذاشت هیچ بحرانی پایدار بماند
تو ثابت کردی تمام نشدهایی که انسانهای کوچک قبل و بعد از تو گفتند نمیشود و نمیتوانیم، شدنی بود!
درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید!
و آیا تمام اینها جز با نیروی "عشق" میشد؟ و عاقبت عاشق؟ من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته..!
تو که روحات سالها در تب این عشق سوخته بود، سرانجام جسمات هم سوخت و فنایِ در او شدی...
و ما فهمیدیم آغاز حقیقی تو نه از تابستان ۱۴۰۰، که از اردیبهشت ۱۴۰۳ بود!
تا ابد جای خالی تو در این کشور درد میکند. برای آنها که تو را شناخته بودند زیاد، برای آنها که تازه بعد از شهادتات شناختند بیشتر، و حتی برای آنها که هنوز هم تو را نشناختهاند، بیآنکه بدانند -وقتی بعد تو اوضاع روز به روز بدتر میشود- خالیست.
اما رئیسیِ عزیز؛ بدان نسلی در راهند که در دورهای که خیلیها هیچ چیز را قبول ندارند، هنوز شبها بیصدا اشک میریزند به هوای شهادت و روزها، مردانه درس میخوانند و کار میکنند که برای روزی که نوبت خدمتشان رسید، آماده باشند!
و جوانان این نسل بزودی پا جای پای شما خواهند گذاشت، و خستگی نخواهند شناخت، تا پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیاش برسانند. تا خون شما و امثال شما، روی زمین نماند...
اما تا آن روز، اضطرابِ عصرِ یکشنبهی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، دمادم با ماست...
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」
Hamed Zamani hamed_zamani_eshghe_paak 128.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
.
گفت پیغمبر اکرم وسط خطبهی عقد
چقدر فاطمهی من به علی میآید...💚
「@MAMOL_ir」
.
「 پیوند آسمانی」
نزدیک خانه امسلمه«س» شد. قدمی به عقب برداشت. مردد بود. شرم و حیا مانع میشد تا در را بکوبد. آرام در را کوبید.
چند لحظهای مکث کرد.
امسلمه پرسید:«کیست؟»
قبل از پاسخ مهمان، پیامبر دستور داد:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی که پشت در است که محبوب خدا و من است».
امسلمه آهسته سمت در قدم برداشت و آن را باز کرد. علی«ع» پشت در بود. آرام وارد شد و کنار پیامبر نشست. چشمهای خود را به زمین دوخت. شرم مانع از گفتن خواستهاش میشد. پیامبر لبخندی زد و سکوت را شکست.
-«میبینم برای حاجتی اینجا آمدهای. خواستهات را بر زبان آور»
عرقی روی پیشانی علی«ع» نشست. او که برای خواستگاری آمده بود، لب گشود:«پدر و مادرم فدای شما! وقتی خردسال بودم، مرا به سرپرستی گرفتهاید. با غذای خود و اخلاق و منش خود من را بزرگ کردید. شما مهربانتر از پدر و مادر برای من بودید. ترتیبم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم میباشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شدهام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمدهام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا میپذیرد؟»
پیامبر«ص» لبخندی زد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. فاطمه«س» را صدا زد و از خواستگاری پسر عموی خویش برای دخترش سخن گفت.
-«دختر عزیزم! تو علی را خوب میشناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آروز داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آوردم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی«ع» باشی؟»
سکوت فضای اتاق را پر کرد.
پیامبر تبسمی کردند و گفتند:«اللهاکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست»
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت پیغمبر اکرم وسط خطبهی عقد
چقدر فاطمهی من به علی میآید...
حلول ذیحجه، سالروز نورانیترین پیوند آسمانی دخت نبوت«س» با پیشوای ولایت «ع» بر همگان مبارک باد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
دوستان یه کانال زدیم، که یه آرشیو از مداحیهایی که این مدت حالمون باهاش خوب شده داشته باشیم:)
https://eitaa.com/madahi_hamon
مداحیهاتون هم به آیدی مأمول بفرستید
@Mamol_affice
حتی اگر فورواردی بود اشکال نداره
فقط رندوم و کیلویی نباشه🌱
「 خون خدا」
با صدای باد از خواب پرید. نفسش را به سختی بیرون داد. آرام از جایش بلند شد و سمت پنجره قدم برداشت. دستی به پنجره چوبی کشید. پنجره با صدای بدی باز شد. نور ضعیف ماه از میان درختان نخل به زمین تابید. نگاهش را به چاه وسط حیاط دوخت.
آرام زمزمه کرد:«خدا! این چه خوابسیت که من دیدهام؟»
مدتی بود که خواب پریشان میدید. خواب، سرزمینی گرم! ...گرد و خاکی بزرگی از سم اسبان ایجاد شده بود. آلا سرفهای کرد و آرام از میان گرد و خاک رد شد. تا چشم کار میکرد جنازه روی زمین افتاده بود. نگاهی به لشکریان انداخت. آن طرف بیابان خیمههایی برپا شده بود. صدای شیون و زاری از هر طرف به گوش میرسید.
او فریاد زد:«اینجا کجاست؟ اینها کی هستند؟»، اما پاسخی نشنید.
لبش را با زبانش تر کرد و کمی جلوتر رفت. از سمت خیمههای جوانی بلند قامت، با زرهی که میان نور خورشید میدرخشید، از خیمههای بیرون آمد. جوان سمت لشکریان تاخت.
او نزدیکتر شد. نگاهی به صورتش انداخت. چقدر او برایش آشنا بود. تعریف صورتش را از مادربزرگش شنیده بود؛ وقتی که از پیامبر تعریف میکرد. پسر عمویش برایش تعریف کرده بود که در میان قبیله بنیهاشم، پسری همانند پیامبر به اسم علیاکبر«ع» وجود دارد.
علیاکبر«ع» با سرعت بیشتر سمت لشکریان تاخت. لشکریان آماده مبارزه بودند. اولین نفر از آنها سمت او هجوم برد. کمتر از چند ثانیه در میان چشمان بهتزده لشکریان، او زمین خورد. نفر بعدی و بعدی ... آلا با چشمان گرد به جوان رشیدی که این چنین به قلب دشمن یورش آورده بود، نگاه کرد.
برای یک لحظه علی اکبر«ع» ایستاد. تیری از تیرهای تیراندازان به سینه علیاکبر«ع» برخورد کرده بود. علیاکبر«ع» دیگر رمقی نداشت. نفسنفس میزد. مردی نزدیکش شد و با ضربهای فرق سرش را شکافت.
او روی زمین نشست. لشکریان بر او حملهور شدند. صدای عرش و فرش جهان را لرزاند.
در میان همهمه شادی لشکریان علیاکبر«ع» در لحظات آخر گفت:«ای پدر! سلام بر تو باد، این جدم رسول خداست، او به جامی لبریز مرا سیراب کرد و میگوید: به سوی ما شتاب کن»
از میان خیمهها مردی نورانی با سرعت سمت جوان دوید. او حسین«ع» بود. حسین«ع» جوان را در آغوش گرفت. قطرات خون روی زمین ریخت. امام حسین«ع» جوانان بنیهاشم را صدا زد. جوانان آمدند و پیکر بیجان علیاکبر«ع» را سمت خیمههای بردند.
چند دقیقه بعد، نوجوانی با چهرهای که گویی تکیهماهِ بر دامانِ بیابان بود، سمت لشکریان تاخت . گونههایش هنوز گردیِ کودکی را در خود داشت. زرهی بر تن داشت که برای قامت نوجوانانهاش سنگین میکرد. آرام قدم برمیداشت.
پسر به لشکریان رسید و با صدای رسا گفت:«اگر مرا نمیشناسید، من قاسم پسر حسن«ع»و نوهی پیامبر«ص» هستم که برگزیدهای از سوی خداوند است، این عمویم حسین«ع» است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است.»
قاسم«ع» بر لشکریان تاخت. یکی، دوتا... هفتاد از لشکریان را کشت. از میان لشکریان شخصی چاق فریاد زد:«به خدا سوگند به این پسر حمله میکنم»
مرد از میان لشکریان بیرون آمد و سمت قاسم«ع» تاخت. قطرات خون در هوا معلق شدند. شمشیر بر فرق سر قاسم«ع» فرود آمد.
قاسم«ع» روی زمین افتاد. فریاد زد:«ای عمو! به فریادم برس»
صدایش در فضا پیچید. امام حسین«ع» با سرعت از خیمه بیرون آمد و بالای سر قاسم«ع» ایستاد.
شمشیری محکم در دست امام قرار داشت. امام شمشیر را بالا آورد و دست آن مرد را قطع کرد.
مرد فریاد زد. لشکریان برای کمک به سوی او تاختند. اسبها از هر طرف به سوی او هجوم آوردند و مرد را لگدمال کردند.
گرد و غبار همه جا را پر کرد. امام حسین کنار جسم نیم جان قاسم«ع» نشست.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」