.
درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید!
「@MAMOL_ir」
.
「 مسئولِ موحد 」
روزهای گرم تابستان ۱۴۰۰، تپشهای قلبمان، چشم از صفحه تلویزیون برنمیداشتیم. جانمان به لب آمد تا خبر قطعی شد؛ سید ابراهیم رئیسی، رئیس جمهور ایران! شد همان که باید میشد... نور امید در دلهایمان دوباره تابید. تو به ریاست جمهوری آمدی، با تمام خاطرات خوبات از تولیت آستان قدس رضوی، از قوه قضائیه و دستگیری مفسدان و فعال کردن کارخانهها. آمدی اما از همان قدمهای اول، دشمن که هیچ، رفیق هم نارفیق شد و پشت تو را خالی کرد. اما پشتوانه اصلی تو اخلاص بود...
پشت غبار طوفان اتهامهای خودی و ناخودی، بیصدا جنگیدی. تن رنجور ایران را زخم به زخم، استان به استان، روستا به روستا، کارخانه به کارخانه، خانه به خانه، نفر به نفر وصله کردی.
تو مفهومی را درک کرده بودی که ورای یدک کشیدن عنوان ریاست جمهور و پشت این میزهای بیوفا نشستن بود. تو شاید قلههای توحید فردی را فتح کرده و حالا آمده بودی توحید اجتماعی را در قامت "یک مسئول موحد حقیقی" به نمایش بگذاری. آمدی مثال یک نمونه مدیر و مسئولی شوی که آرمان این انقلاب بود...
مسئولی که پشت میز ننشست
مسئولی که برای درد مردم اشک ریخت
مسئولی که معطل نماند
مسئولی که متوقف نشد
مسئولی که به ایرانِ اسلامی در تمام جهان عزت بخشید
مسئولی که نگذاشت هیچ بحرانی پایدار بماند
تو ثابت کردی تمام نشدهایی که انسانهای کوچک قبل و بعد از تو گفتند نمیشود و نمیتوانیم، شدنی بود!
درِ گوشی بگویم؛ آقای سیدابراهیم، شما، ما جوانان نسل جدید انقلاب را که معتقد به آرمان و منتقد به عملکرد بودیم، عمیقا امیدوار کردید!
و آیا تمام اینها جز با نیروی "عشق" میشد؟ و عاقبت عاشق؟ من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته..!
تو که روحات سالها در تب این عشق سوخته بود، سرانجام جسمات هم سوخت و فنایِ در او شدی...
و ما فهمیدیم آغاز حقیقی تو نه از تابستان ۱۴۰۰، که از اردیبهشت ۱۴۰۳ بود!
تا ابد جای خالی تو در این کشور درد میکند. برای آنها که تو را شناخته بودند زیاد، برای آنها که تازه بعد از شهادتات شناختند بیشتر، و حتی برای آنها که هنوز هم تو را نشناختهاند، بیآنکه بدانند -وقتی بعد تو اوضاع روز به روز بدتر میشود- خالیست.
اما رئیسیِ عزیز؛ بدان نسلی در راهند که در دورهای که خیلیها هیچ چیز را قبول ندارند، هنوز شبها بیصدا اشک میریزند به هوای شهادت و روزها، مردانه درس میخوانند و کار میکنند که برای روزی که نوبت خدمتشان رسید، آماده باشند!
و جوانان این نسل بزودی پا جای پای شما خواهند گذاشت، و خستگی نخواهند شناخت، تا پرچم این انقلاب را به دست صاحب اصلیاش برسانند. تا خون شما و امثال شما، روی زمین نماند...
اما تا آن روز، اضطرابِ عصرِ یکشنبهی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، دمادم با ماست...
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」
Hamed Zamani hamed_zamani_eshghe_paak 128.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
.
گفت پیغمبر اکرم وسط خطبهی عقد
چقدر فاطمهی من به علی میآید...💚
「@MAMOL_ir」
.
「 پیوند آسمانی」
نزدیک خانه امسلمه«س» شد. قدمی به عقب برداشت. مردد بود. شرم و حیا مانع میشد تا در را بکوبد. آرام در را کوبید.
چند لحظهای مکث کرد.
امسلمه پرسید:«کیست؟»
قبل از پاسخ مهمان، پیامبر دستور داد:«در را باز کن و بگو داخل شود. کسی که پشت در است که محبوب خدا و من است».
امسلمه آهسته سمت در قدم برداشت و آن را باز کرد. علی«ع» پشت در بود. آرام وارد شد و کنار پیامبر نشست. چشمهای خود را به زمین دوخت. شرم مانع از گفتن خواستهاش میشد. پیامبر لبخندی زد و سکوت را شکست.
-«میبینم برای حاجتی اینجا آمدهای. خواستهات را بر زبان آور»
عرقی روی پیشانی علی«ع» نشست. او که برای خواستگاری آمده بود، لب گشود:«پدر و مادرم فدای شما! وقتی خردسال بودم، مرا به سرپرستی گرفتهاید. با غذای خود و اخلاق و منش خود من را بزرگ کردید. شما مهربانتر از پدر و مادر برای من بودید. ترتیبم به دست شما بوده و شما ای رسول خدا به خدا سوگند ذخیره دنیا و آخرتم میباشید. ای رسول خدا! اکنون که بزرگ شدهام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، آرامش یابم. آمدهام تا دخترتان فاطمه را از شما خواستگاری کنم. آیا مرا میپذیرد؟»
پیامبر«ص» لبخندی زد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. فاطمه«س» را صدا زد و از خواستگاری پسر عموی خویش برای دخترش سخن گفت.
-«دختر عزیزم! تو علی را خوب میشناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و پارسایی او آگاهی داری. من همیشه آروز داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آوردم که بهترین مرد روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی«ع» باشی؟»
سکوت فضای اتاق را پر کرد.
پیامبر تبسمی کردند و گفتند:«اللهاکبر! فاطمه راضی است. سکوت او نشانه رضایت اوست»
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت پیغمبر اکرم وسط خطبهی عقد
چقدر فاطمهی من به علی میآید...
حلول ذیحجه، سالروز نورانیترین پیوند آسمانی دخت نبوت«س» با پیشوای ولایت «ع» بر همگان مبارک باد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
دوستان یه کانال زدیم، که یه آرشیو از مداحیهایی که این مدت حالمون باهاش خوب شده داشته باشیم:)
https://eitaa.com/madahi_hamon
مداحیهاتون هم به آیدی مأمول بفرستید
@Mamol_affice
حتی اگر فورواردی بود اشکال نداره
فقط رندوم و کیلویی نباشه🌱
「 خون خدا」
با صدای باد از خواب پرید. نفسش را به سختی بیرون داد. آرام از جایش بلند شد و سمت پنجره قدم برداشت. دستی به پنجره چوبی کشید. پنجره با صدای بدی باز شد. نور ضعیف ماه از میان درختان نخل به زمین تابید. نگاهش را به چاه وسط حیاط دوخت.
آرام زمزمه کرد:«خدا! این چه خوابسیت که من دیدهام؟»
مدتی بود که خواب پریشان میدید. خواب، سرزمینی گرم! ...گرد و خاکی بزرگی از سم اسبان ایجاد شده بود. آلا سرفهای کرد و آرام از میان گرد و خاک رد شد. تا چشم کار میکرد جنازه روی زمین افتاده بود. نگاهی به لشکریان انداخت. آن طرف بیابان خیمههایی برپا شده بود. صدای شیون و زاری از هر طرف به گوش میرسید.
او فریاد زد:«اینجا کجاست؟ اینها کی هستند؟»، اما پاسخی نشنید.
لبش را با زبانش تر کرد و کمی جلوتر رفت. از سمت خیمههای جوانی بلند قامت، با زرهی که میان نور خورشید میدرخشید، از خیمههای بیرون آمد. جوان سمت لشکریان تاخت.
او نزدیکتر شد. نگاهی به صورتش انداخت. چقدر او برایش آشنا بود. تعریف صورتش را از مادربزرگش شنیده بود؛ وقتی که از پیامبر تعریف میکرد. پسر عمویش برایش تعریف کرده بود که در میان قبیله بنیهاشم، پسری همانند پیامبر به اسم علیاکبر«ع» وجود دارد.
علیاکبر«ع» با سرعت بیشتر سمت لشکریان تاخت. لشکریان آماده مبارزه بودند. اولین نفر از آنها سمت او هجوم برد. کمتر از چند ثانیه در میان چشمان بهتزده لشکریان، او زمین خورد. نفر بعدی و بعدی ... آلا با چشمان گرد به جوان رشیدی که این چنین به قلب دشمن یورش آورده بود، نگاه کرد.
برای یک لحظه علی اکبر«ع» ایستاد. تیری از تیرهای تیراندازان به سینه علیاکبر«ع» برخورد کرده بود. علیاکبر«ع» دیگر رمقی نداشت. نفسنفس میزد. مردی نزدیکش شد و با ضربهای فرق سرش را شکافت.
او روی زمین نشست. لشکریان بر او حملهور شدند. صدای عرش و فرش جهان را لرزاند.
در میان همهمه شادی لشکریان علیاکبر«ع» در لحظات آخر گفت:«ای پدر! سلام بر تو باد، این جدم رسول خداست، او به جامی لبریز مرا سیراب کرد و میگوید: به سوی ما شتاب کن»
از میان خیمهها مردی نورانی با سرعت سمت جوان دوید. او حسین«ع» بود. حسین«ع» جوان را در آغوش گرفت. قطرات خون روی زمین ریخت. امام حسین«ع» جوانان بنیهاشم را صدا زد. جوانان آمدند و پیکر بیجان علیاکبر«ع» را سمت خیمههای بردند.
چند دقیقه بعد، نوجوانی با چهرهای که گویی تکیهماهِ بر دامانِ بیابان بود، سمت لشکریان تاخت . گونههایش هنوز گردیِ کودکی را در خود داشت. زرهی بر تن داشت که برای قامت نوجوانانهاش سنگین میکرد. آرام قدم برمیداشت.
پسر به لشکریان رسید و با صدای رسا گفت:«اگر مرا نمیشناسید، من قاسم پسر حسن«ع»و نوهی پیامبر«ص» هستم که برگزیدهای از سوی خداوند است، این عمویم حسین«ع» است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است.»
قاسم«ع» بر لشکریان تاخت. یکی، دوتا... هفتاد از لشکریان را کشت. از میان لشکریان شخصی چاق فریاد زد:«به خدا سوگند به این پسر حمله میکنم»
مرد از میان لشکریان بیرون آمد و سمت قاسم«ع» تاخت. قطرات خون در هوا معلق شدند. شمشیر بر فرق سر قاسم«ع» فرود آمد.
قاسم«ع» روی زمین افتاد. فریاد زد:«ای عمو! به فریادم برس»
صدایش در فضا پیچید. امام حسین«ع» با سرعت از خیمه بیرون آمد و بالای سر قاسم«ع» ایستاد.
شمشیری محکم در دست امام قرار داشت. امام شمشیر را بالا آورد و دست آن مرد را قطع کرد.
مرد فریاد زد. لشکریان برای کمک به سوی او تاختند. اسبها از هر طرف به سوی او هجوم آوردند و مرد را لگدمال کردند.
گرد و غبار همه جا را پر کرد. امام حسین کنار جسم نیم جان قاسم«ع» نشست.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 خون خدا」
امام او را در آغوش کشید و گفت:«سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که تو را کشتند.»
رنگ از چهره نورانی قاسم«ع» پرید. او در میان نامردان و صدای گریههای بیامان جان داد. امام برادرزادهاش را به سینه خود چسباند و در حالی که پاهای او روی زمین کشیده میشد، سمت خیمههای قدم برداشت.
از میان خیمه، صدای حسین«ع» به گوش میرسید. حسین«ع» روبهروی برادرش ایستاده بود و از او درخواست آب میکرد.
ابوالفضل«ع» آهسته سمت مشک قدم برداشت و از خیمه بیرون زد. آرام افسار اسبش را دست گرفت و سوار اسب شد. او همانند اسدالله از میان سربازان دشمن رد شد. مشک را داخل رود گذاشت. مشک که پر شد. دو دستش را داخل آب فرو برود. چند لحظهای مکث کرد. دستانش را سمت پایین حرکت داد. قطرات آب با سرعت از میان انگشتانش پایین آمدند. از جایش برخاست و سوار اسب شد.
صدای فریاد ابوالفضل«ع» در بیابان پیچید:«ای نفس، میخواهم بعد از حسین زنده نمانی، چند جرعه شربت مرگ مینوشد، حسین در کنار جبههها با لب تشنه ایستاده باشد و تو آب بیاشامی! پس مردانگی و شرف کجا رفت، پس مواسات و همدلی کجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست مگر تو ماموم او نیستی، مگر تو تابع او نیستی؟! هیهات ؟ هرگز دین و وفای من به من اجازه نمیدهد.»
ابوالفضل«ع» به سمت نخلستان حرکت کرد. لشکریان سمت او هجوم بردند. گردوخاک فضای بیابان را پر کرد.
از میان سم اسبان، صدای ابوالفضل «ع» به گوش رسید:«به خدا قسم اگر دست راست مرا ببرید من دست از دامن حسین بر نمیدارم.»
چند لحظه بعد دوباره صدایی تکرار شد:«ای نفس! دیگر از کافران هراسی ندارم و به رحمت اجبار«خدا» بشارت میدهم. آنان با ستمگریشان دستانم را قطع کردند، اما من همچنان به سوی هدفم میتازم.»»
ابوالفضل«ع» خود را روی مشک انداخت.
مردی از میان جمعیت لشکریان سمت او تاخت. عمود آهنینش میان گردوخاک خودنمایی میکرد. عمود با شتاب پایین آمد.
عمود که بالا آمد، قطرات خون از عمود پایین چکیدند. صدای همهمه و هلهله لشکریان بیابان را پر کرد.
ـ«ای بردار»
حسین«ع» با شنیدن صدای برادرش خود را به پیکر بیجان بردار رساند و او را در آغوش گرفت.
-«اکنون پشت من شکست و چاره ی من کم شد.»
حسین«ع» آرام از جایش بلند شد و فریاد زد:«ای بدترین قومها، با سرکشیتان، تعدی کردید و با کارهایتان در حق ما به مخالفت با محمد نبی به پاخاستید.
آیا بهترینِ خلق خداوند، شما را به (خوبی در حق) ما سفارش نکرده بود؟ آیا جدّ من احمد بهترین آفریده خداوند نبود،آیا زهرا مادرم نبود و علی پدرم برادر بهترین انسانها نبود.؟
مورد لعنت و خواری به خاطر جرمهایتان قرار گرفتید و در آتشی که گرمایش شدید است، خواهید سوخت.»
او سمت خیمههای قدم برداشت. ناگهان مقابل خیمه ابوالفضل«ع» ایستاد. عمود خیمه را پایین کشید.
فریاد زد و گفت:«آیا فریادرسی نیست که ما را یاری کند؟ آیا یاری رسی نیست که به ما کمک کند؟ آیا جویای حقی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که خوف آتش قیامت داشته باشد و از ما دفاع کند؟»
دختری زیبارو به سمت حسین«ع» آمد.
ـ«عمویم عباس کجاست؟ میبینم که در آوردن آب برای ما تأخیر کرده است.»
حسین«ع» آهسته گفت:«عموی تو کشته شده است.
دختر فریاد زد:«وای بر عمویم، وای عباس»
زینب «س» این سخن را شنید و فریاد زد:«وای برادرم، وای عباس، وای از فقدان تو عباس که بعد از تو با ما چه میشود.»
حسین«ع» پاسخ داد:«والله آری، وای چه فقدانی، ای ابالفضل بعد از تو چگونه کمر شکست، به خدا سوگند، دوری تو برایم سخت و دشوار است.»
زنان و کودکان مویه زنان از خیمه بیرون آمدند و در اطراف حسین«ع»جمع شدند.
زمان کندتر از همیشه میگذشت. ناگهان حسین«ع» از جای برخاست. نگاهی به قتلگاه جوانان و یارانش را کرد، نزدیک اسبش شد. او فریاد زد:«آیا مدافعى هست که از حرم رسول اللَّه دفاع کند؟ آیا خداشناسى هست که در حقّ ما هراس خدا را در پیش گیرد؟ آیا فریادرسى هست که به امید رحمت خدا به فریاد ما برسد؟ آیا یاورى هست که به امید آنچه در نزد خداست ما را یارى رساند؟»
صدای گریه و زاری زنان و کودکان از خیمهها بلند شد. زینب«س» پرده خیمه را کنار زد و با کودکی شیرخواره از خیمه بیرون آمد.
-«جان برادر! این کودک شماست که سه روز است آبی نچشیده است؛ برای او اندک آبی فراهم کنید»
حسین«ع» کودک را در آغوش گرفت و روبهروی سپاهان ایستاد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 خون خدا」
-«ای گروه اموی مسلک! شما بیهیچ دلیل خردمندانهای دوستداران و بستگان مرا به خاک و خون کشیدبد و این کودک ارجمندم مانده است که از فشار عطش به خود میپیچد، او را با اندکی آب سیراب سازید...»
هنوز سخن حسین«ع» به پایان نرسیده بود که تیری سه شعبه با صدایی شبیه زوزه باد از کمان رها شد و در یک چشم برهم زدن به گلو کودک برخورد کرد. زمان متوقف شد. گلو شیرخواره بریده شد. صدای هلهلهی لشکر مانند غرّش حیوانات درنده در بیابان پیچید. سر کودک مانند نخی به تنش وصل شد. حسین«ع» مشتش را از خون پر کرد و آن را به سوی آسمان ریخت.
-«چون خدا ناظر است، هر مصیبتی بر من آسان است.»
قطرات خون در هوا معلق ماند.حسین«ع» سمت خیمهها حرکت کرد. هنوز به خیمه نرسیده بود که دوباره برگشت. چند قدمی برداشت و دوباره سمت خیمهها قدم برداشت. کنار خیمهای نشست. با شمشیر به جان خاک بیابان افتاد. گودالی کوچک ایجاد شد. حسین«ع» کودک را آنجا گذاشت.
او از جای برخاست. نگاهی به اطراف کرد و نداد داد:«اى مسلم بن عقیل! اى هانى بن عروة! اى حبیب بن مظاهر! اى زهیر بن قین! اى یزید بن مظاهر! اى یحیى بن کثیر! اى هلال بن نافع! اى ابراهیم بن حُصَین! اى عمیر بن مطاع! اى اسد کلبى! اى عبداللَّه بن عقیل! اى مسلم بن عوسجه! اى داود بن طرمّاح! اى حرّ ریاحى! اى على بن الحسین! اى دلاورمردان خالص! و اى سواران میدان نبرد! چه شده است شما را صدا مىزنم ولى پاسخم را نمىدهید؟ و شما را مىخوانم ولى دیگر سخنم را نمىشنوید؟ آیا به خواب رفتهاید که به بیدارىتان امیدوار باشم؟ یا از محبّت امامتان دست کشیدهاید که او را یارى نمىکنید؟
این بانوان از خاندان پیامبرند که از فقدانتان ناتوان گشتهاند. از خوابتان برخیزید، اى بزرگواران! و از حرم رسول خدا در برابر طغیانگران پست، دفاع کنید.
ولى به خدا سوگند! مرگ، شما را به خاک افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما وفا نکرده، وگرنه هرگز از اجابت دعوتم کوتاهى نمىکردید، و از یاریم دست نمىکشیدید، آگاه باشید، ما در فراق شما سوگواریم و به شما ملحق مىشویم، إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
حسین«ع» اینها را گفت و سمت خیمهای قدم برداشت. در خیمه، پسر جوانی روی پوست خشنی خوابیده بود و زینب«س» کنار او نشسته بود.
پسر نگاهی به حسین«ع» انداخت. خواست بلند شود، اما نتوانست. رو به زینب«س» کرد و گفت:«کمکم کن تا بنشینم چرا که پسر پیامبر آماده است»
زینب«س» بدن خود را تکیهگاه پسر کرد. حسین«ع» کنار فرزندش نشست.
-«پدر جان! امروز با این گروه منافق چه کردهای؟»
حسین«ع» پاسخ داد:«شیطان بر آنان چیره شده و خدا را از یادشان برده است و جنگ بین ما و آنان چنان شعلهور شد که زمین از خون ما و آنان رنگین شده است!»
ـ«پدرجان، عمویم کجاست؟»
زینب«س» دستی به صورت خیسش کشید. حسین«ع» گفت:«پسرجان، عمویت کشته شد و دستانش را کنار فرات از پیکر جدا شد!»
علیبن الحسین«ع» آنچنان گریست که بیهوش شد.
سپس گفت:«بقیه عموهایم کجایند؟»
حسین«ع» دستی به محاسنش کشید.
-«همه شهید شدند»
زینالعابدین«ع» نفسش را محکم بیرون داد و گفت:«برادرم على اکبر، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجایند؟»
حسین«ع» گریست.
-«فرزندم! همین قدر بدان که در این خیمهها مردى جز من و تو نمانده است، همه آنان به خاک افتاده و شهید شدهاند.»
اشک از چشمان سجاد«ع» جاری شد.
او روبه عمهاش گفت:«عمهجان! شمشیر و عصایم را حاضر کن. بر عصا تکیه کنم و با شمشیرم از فرزند رسول خدا«ص» دفاع نمایم، چرا که زندگانی پس از ارزش ندارد»
حسین«ع» نگاهی به صورت سرخ سجاد«ع» کرد.
-«فرزندم! تو پاکترین ذریّه و برترین عترت منى و تو جانشین من بر این بانوان و کودکانى...آنان غریب و بىکساند که تنهایى و یتیمى و سرزنش دشمنان و سختىهاى دوران آنان را فرا گرفته است.
هر گاه که ناله سر دادند آنان را آرام کن، و چون هراسان شدند مونسشان باش و با سخنان نرم و نیکو، خاطرشان را تسلّى بخش. چرا که کسى از مردانشان جز تو نمانده است تا مونسشان باشد و غمهایشان را به وى باز گویند. بگذار آنان تو را ببویند و تو آنان را ببویى و آنان بر تو گریه کنند و تو بر آنان.»
سپس حسین«ع» محکم گفت:«اى زینب! اى امّکلثوم! اى سکینه! اى رقیّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنوید و بدانید که این فرزندم جانشین من بر شماست و او امامى است که پیروى از او واجب است.»
حسین«ع»، زینالعابدین«ع» را در آغوش گرفت.
-«فرزندم! سلامم را به شیعیانم برسان و به آنان بگو: پدرم غریبانه به شهادت رسید پس بر او اشک بریزید.»
حسین«ع» از فرزندش جدا شد و به حضرت زینب«س» چشم دوخت.
-«برایم جامعه کهنهای بیاورد که کسی به آن رغبت نکند تا آن را زیر لباسهایم بپوشم و بعد از شهادتم مرا برهنه نکنند، زیرا میدانم پس از شهادتم، لباسهایم ربوده خواهد شد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
.
داستان "خون خدا"
روایتی از دل نینوا؛
در دو روز عاشورا
و تاسوعا، جــهــت
درک عمیق ماجرا و
مصائب آلالله، از
قاب مأمول تقدیم
نگاه شما میشه🖤
.
「 خون خدا」
لباسی آوردند، حسین«ع» آن را پوشید. آرام از جای برخاست. پرده خیمه را بالا زد و از خیمه بیرون آمد. سکینه«س» سراسیمه سمت او دوید. حسین«ع» او را به سینه چسباند.
ـ«سکینه! بدان پس از شهادتم گریههای طولانی خواهی داشت. تا جان در بدن دارم با اشکت حسرت دلم را آتش مزن. ای بهترین زنان! هنگامی که شهید شدم، تو از هر کسی به سوگواری سزاوارتری»
حسین«ع»، سکینه«س» را از خود جدا کرد و سمت خیمهها پاتند کرد.
ـ«ای سکینه! ای فاطمه! ای زینب! ای امکلثوم! خداحافظ من هم رفتم.»
سکینه فریاد زد:«پدرجان! آیا تسلیم مرگ شدهای؟!»
-«چگونه تسلیم نشود کسی که یار و یاوری برای او نمانده است؟»
سکینه«س» دستی به صورتش کشید.
-«پدرجان! ما را به حرم جدمان برگردان!»
حسین«ع» نگاهی به دختر نوجوانش انداخت.
ـ«اگر مرغ قطا را رها میکردند در آشیانهاش آرام میگرفت.»
صدای گریه بانوان بلند شد. حسین«ع» بانوان را آرام کرد و سوار ذوالجناح شد.
آفتاب کمکم داشت غروب میکرد. حسین«ع» نزدیک دشمنان شد.
-«واى بر شما! چرا با من مىجنگید؟ آیا سنّتى را تغییر دادهام؟ یا شریعتى را دگرگون ساختهام؟ یا جرمى مرتکب شدهام؟ و یا حقّى را ترک کردهام؟.»
یکی از میان لشکریان فریاد زد:«به خاطر کینهای که از پدرت داریم، با تو میجنگیم و تو را میکشیم.»
حسین«ع» به طرف لشکریان تاخت و مبارزه طلب کرد. نفر اول در ظرف چند ثانیه کشته شد. نفر دوم، سوم ...حسین«ع» بسیاری از آنها را به هلاکت رساند. او سمت راست سپاه هجوم آورد.
-«مرگ بهتر از زندگی ننگین است»
سپس به سمت چپ یورش برد.
ـ«سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مىکنم و بر دین پیامبر رهسپارم.»
قطرات عرق در صورت حسین«ع» نمایان شد. او ادامه داد:«واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمىترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مىدانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید.»
مردی چاق با صورتی پیسی از میان لشکریان فریاد زد:«اى پسر فاطمه! چه مىگویى؟»
حسین«ع»نگاهش را به خیمهها دوخت.
-«من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید.»
مرد سرش را به نشانه موافقت تکان داد و رو به لشکریان گفت:«از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار!»
سپاه به سمت حسین بن علی«ع» هجوم آورد. حسین«ع» راه فرات را در پیش گرفت. لشکریان نیز سمت فرات حرکت کردند.
ـ«به خدا سوگند! به آن نخواهی رسید تا در آتش درآیی!»
شخص دیگری فریاد زد:«یاحسین! آیا آب فرات را نمیبینی که مثل شکم ماهی میدرخشد؟ به خدا سوگند! از آن نخواهی چشید تا آنکه با لب تشنه از جهان چشم بپوشی!»
حسین«ع» دستی روی پیشانیش کشید.
-«خدایا او را تشنه بمیران»
در همین هنگام تیری به پیشانیش اصابت کرد. حسین«ع» دستی به تیر کشید و تیر را با یک ضربه در آورد. خون از صورت و محاسن حسین«ع» جاری شد.
ـ«خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مىرسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز.»
سپس به آنان حمله کرد و به هر کس که رسید، او را با شمشیرش بر خاک افکند.
تیرها از هر سو سمت بدن حسین«ع» و ذوالجناح هجوم آوردند.
-«اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر«ص» بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بندهاى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمىبرید انتقام مرا از شما بگیرد.»
مردی از میان جماعت فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟»
حسین«ع» گفت:«نزاع و اختلاف در میانتان مىافکند و خونتان را مىریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مىسازد.»
حسین«ع» همچنان مىجنگید تا اینکه تیری به گلویش اصابت کرد.
ـ«به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا!»
آثار خستگی در چهره حسین«ع» پدیدار شد. هر کسی با چیزی سمت او هجوم آورد. یکی با شمشیر، یکی با نیز و دیگری با سنگ... حسین«ع» ایستاد . ناگهان سنگى آمد و پیشانیش را شکافت. او دامن پیراهنش را بالا زد تا خون را از چهرهاش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینهاش فرو نشست.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 خون خدا」
-«به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا...»
حسین«ع»سرش را به آسمان بلند کرد.
-«خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مىکشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست.»
سپس تیر را بیرون کشید. خون مانند ناودان جارى شد. دستش را بر محل زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطرهاى از آن به زمین بازنگشت!
حسین«ع» بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و گفت:«آرى، به خدا سوگند! مىخواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند.»
حسین«ع» از اسب به زمین افتاد. آرام از جایش بلند شد.
زینب«س» از خیمه بیرون آمد و گریهکنان گفت:«ای کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد»
نگاهش به مردی که نزدیک حسین«ع» ایستاده بود، افتاد.
-«ای عمر بن سعد! اباعبدالله«ع» را شهید میکنند و تو نظاره میکنی؟»
اشک از دیدگان عمر جاری شد و او صورتش را برگرداند.
زینب«س» اینبار فریاد زد:«وای بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟»
سکوت مرگباری همه را فرا گرفت. حسین«ع» نگاهی به تیراندازان و نگاهی به حرم کرد.
-«آیا بر کشتن من با هم متّحد شدهاید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بندهاى از بندگان خدا را نمىکشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد.
به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمىبرید از شما بگیرد.
هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مىسازد و خونتان را مىریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند.»
هر لحظه اثر ضعف بر چهره حسین«ع» بیشتر میشد. او نگاهی به آسمان کرد.
ـ«خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو»
حسین«ع» ادامه داد:«هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریدهها احاطه دارى! توبهپذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مىرسى!چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مىکنى!
حاجتمندانه تو را مىخوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مىبرم و با حال حزن به درگاه تو مىگریم و ناتوانمندانه از تو یارى مىطلبم تنها بر تو توکّل مىکنم، میان ما و این قوم حکم فرما!
اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند.
ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه «ص» هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحىات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.»
آنگاه افزود:«پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مىورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست.
بر حکم تو صبر مىکنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشهاى که پایانناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى.»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」