- مَتروح .
امروز افکارم متمایل شد سمت عزیزترین مظلومترین مهربانترین زندگیمان ؛ سمت آن فردي که سالیان سال است به انتظار ما نشسته است که شاید ما به خودمان بیاییم ؛ شاید ما همانی بشویم که بشود ناممان را یار نامید ؛ به راستی عزیز ِقلبم چقدر در این سالها برای ِتو یار نبودهام و فقط مدعی بودم ؛ انتظار واقعی را نچشیدیم و منتظر واقعی نبودیم که اگر منتظر بودیم به هنگام پدید شدن خورشید فِیك آسمان ؛ خورشید واقعی زندگی ظهور میکردند ؛ پارادوکس های بسیاری میان حرفهایمان و رفتارمان وجود دارد ؛ دم از انتظار میزنیم و در رفتارمان آثاری از منتظر وجود ندارد ؛ نزدیكترین ِدور ِمن ؛ نزدیك از آن جهت که هوای ِتمام شیعیانت را داری و در میان قلب ِما جا ؛ دور از آن سو که چشمان ِما تو را نمیبیند ؛ به امید آن روز که منتظر واقعی ِتو باشیم ؛ پدر ِعالمین دعایمان کن .
- ۱۸:۴۸ غروب
- به وقت ناپدید شدن خورشید فِیك
- مَتروح .
از افق ِآسمان روایت ميکنم ؛ رنج مقدس است ؛ آن قدر مقدس و عزیز که با رنج ميشود به برترین ها رسید ؛ با رنج ميشود بزرگ شد و رشد کرد ؛ انساني که رنج نميکشد گویي در زندگي هیچ دستاوردي ندارد ؛ رنج شما را برای ِروزهای ِسخت زندگي آماده ميکند ؛ انسان با رنج آفریده شده است و با رنج بزرگ میشود و رشد ميکند ؛ اگر سراسر زندگيات رنج ميبینی این را بدان که روحات وسیع ميشود افق ِدیدت را از زمین به آسمان متمایل کن تا رنجهایت شیرین شود ؛ آنقدر شیرین که مانند رها شدن جان و دل از دنیاي ِفاني باشد .
- به وقت ۱۲:۲۳ .
-از افق ِآسمان .