- مَتروح .
دلت ُگره بزن به عشق ِخدا ؛ دلي که عاشق ِخدا باشه ؛ با هر تندباد زندگي نميلرزه ؛ درد و سختي ها رو از یك افق ِدید ِجدید نگاه میکنه ؛ هر رنج و سختي که بهش ميرسه باهاش کنار میاد و میسازه ؛ عاشق خدا شدن مثل آخرین روز ِهفته لذت بخش ِ؛ مثل نشستن روی ِچمنها کنار رفیقات جذاب ِ؛ مثل بافت کیك پنبهای ِ؛ مثل بوی ِورقههای ِکاهي آرامش بخش ِ؛ اصلاً آدمهایي که با هر رنج و سختي سازش پیدا ميکنند و فقط به دنبال جلب ِتوجه از خدا هستند در یك لول دیگهای از زندگي هستند .
- از افق ِدید یك دهه هشتادي .
ولی ما هیچ وقت نميتونیم حق ِعاشق
ِخدا بودن ُادا کنیم ؛ خدا همیشه صدتا
پله از ما جلوتره و عاشقتر ِ؛ به نقلی
خدا عاشق ِما است و ما معشوق ِخدا .
- مَتروح .
انسان هایي که امید به زندگي دارند و هم به دیگران این امید رو تزریق ميکنند خیلی آدم های خوبی هستند . اینکه به دیگران هم امید تزریق کني ؛ زندگي هدیه کني و کمکشون کني یكبار دیگه طعم زندگي رو بچشند خیلي لذت بخش ِ؛ امید گاهي در نگاه یك انسان پیدا میشه ؛ گاهي در بخار قهوهاي که در هوای سرد بالا میره ؛ آدمایی که امید دارند ؛ خودشون یك نوع گرماي کوچك هستند وسط سرماي ِدنیا . امید مثل ِبخار قهوهست تو یك روز سرد پاییزي ؛ امید یعني همون لحظهاي که دست یه نفر ُميگیري و نگاهش از تاریکی برمیگرده سمت نور . یعنی لبخندی که نميزاري یخ بزنه ؛ حرف گرمي که به کسي ميزني تا بفهمه هنوز میشه ادامه داد . امید یعنی قهوهات یخ کرده ولي هنوز دلت گرمه از از فکر ِفرداهایی که در راه هستند .
_ از افق ِیكدهه هشتادي ِامیدوار .
- مَتروح .
دنیا هنوز هم قشنگی های خودش ُداره ؛ وقتی صورت مادرت ُنگاه میکني اولین قشنگی میشه ؛ وقتی بعد از یك آزمون سخت ریلکس میکنی یعنی هنوز دنیا تموم نشده ؛ وقتی بارون بعد از روزای داغ تابستون میباره و بوی خاک دلت رو پر از آرامش میکنه ؛ وقتی کسی هست که اسمت رو قشنگ صدا میزنه ؛ وقتی سکوت شب بهت جرئت ِدوباره شروع کردن رو میده ؛ وقتی بعد از خستگی یه چای ساده دلت رو آرام میکنه . فقط باید یك کم آرومتر قدم برداری قشنگیها همیشه همین نزدیکیها پنهان هستند ؛ حواس که جمعتر بشه خودشون ُنشون میدهند .
- از دید ِیكدهههشتادينویسنده .
- مَتروح .
این بار قلم از دختر روایت میکند ؛ از مادران ِفردا ؛ از مادربزرگهای آینده ؛ به راستی که دختران از ابتدای ِآفرینش ِخود مادر بودند ؛ مادری خوشقلب برای ِعروسك های ِرنگارنگ و ترجیحاً صورتی . مادری دلسوز و مهربان برای ِخواهر و برادر بودند . دختر از همان ابتدای ِخلقت نازش خریدار داشت . دختر همان کسی است که اساس و پایه یك خانواده است . برای ِشادی ِدل ِپدر و مادر از خواستههای ِقلب ِخود میگذرد . برای ِاینکه لبخندی به لب های ِاعضای ِخانواده خود بنشاند ؛ ميخندد و غمها را در دلش پنهان میکند . دختر ؟! رفتارهایش متناقض ترین رفتارهای دنیا است . میتواند بخندد در حالی که قلب ِاو شکسته است . میتواند بگوید چیزی نیست در حالی که سنگینترین و مواج ترین اتفاق زندگیاش در حال ِرخ دادن است . با اینهمه پیچیدگی دختر همان موجود ظریفیست که جهان را با لطافت انگشتانش نگه میدارد . دختر میتواند در شلوغی دنیا آرامشی باشد که هیچکس جز خودش از خستگیاش خبر ندارد . او بلد است با یک نگاه دردها را پنهان کند و با یک لبخند امید را دوباره به دلها برگرداند . خلاصه دخترها فلسفه ای پیچیدهتر از آن هستند که بتوان به راحتی آنها را شناخت . و دختر داستانی است که هیچگاه تمام نمیشود و هر خطش شبیه معجزه است .
- دختری از نسل ِهشتاد .