- مَتروح .
این بار قلم از دختر روایت میکند ؛ از مادران ِفردا ؛ از مادربزرگهای آینده ؛ به راستی که دختران از ابتدای ِآفرینش ِخود مادر بودند ؛ مادری خوشقلب برای ِعروسك های ِرنگارنگ و ترجیحاً صورتی . مادری دلسوز و مهربان برای ِخواهر و برادر بودند . دختر از همان ابتدای ِخلقت نازش خریدار داشت . دختر همان کسی است که اساس و پایه یك خانواده است . برای ِشادی ِدل ِپدر و مادر از خواستههای ِقلب ِخود میگذرد . برای ِاینکه لبخندی به لب های ِاعضای ِخانواده خود بنشاند ؛ ميخندد و غمها را در دلش پنهان میکند . دختر ؟! رفتارهایش متناقض ترین رفتارهای دنیا است . میتواند بخندد در حالی که قلب ِاو شکسته است . میتواند بگوید چیزی نیست در حالی که سنگینترین و مواج ترین اتفاق زندگیاش در حال ِرخ دادن است . با اینهمه پیچیدگی دختر همان موجود ظریفیست که جهان را با لطافت انگشتانش نگه میدارد . دختر میتواند در شلوغی دنیا آرامشی باشد که هیچکس جز خودش از خستگیاش خبر ندارد . او بلد است با یک نگاه دردها را پنهان کند و با یک لبخند امید را دوباره به دلها برگرداند . خلاصه دخترها فلسفه ای پیچیدهتر از آن هستند که بتوان به راحتی آنها را شناخت . و دختر داستانی است که هیچگاه تمام نمیشود و هر خطش شبیه معجزه است .
- دختری از نسل ِهشتاد .
- مَتروح .
بگذار قصهي ِعاشقانه ِدنیا در گوش ِجانت زمزمه شود قصهای پر از شگفتی ؛ پر از رنگ و پر از زندگی . حس ِزندگی کردن دقیقا همان لحظهاي هست که لبخندی بیهیچ دلیل دلت ُمیشکافه . در عطر ِخاک ِبارونخورده که خاطرات ُزنده میکنه . در خندههای ِیك بچهی کوچك که دنیا رو ندیده . در صدای ریز ِبارون که آروم روی شیشه میخوره . در لمس ِیك دست که حس ِبودن ُبهت یادآوری میکنه . در گرماي یك فنجان چای توی هوای ِسرد . در پژواک ِاسمت که از جانب کسی که دوستش داری ميشنوی . در برق ِامید چشمهای ِکودکی که به آسمان خیره شده . در چشمهایت که به آینه بخاطر همه سختیها لبخند میزنه و میگه هنوز زندهایم . باور کن زندگی هنوز جریان دارد در همین لحظاتی که آن را نادیده میگیریم .
- نویسنده خوشذوق ِدهه هشتادی .
اگه یه روز حال دلت خراب بود ؛ یادت نره اون بالا یه خدایی هست که هنوز عاشقته . بیقید و شرط ؛ بیمنت فقط به خاطر خودت : ))))) .
- مَتروح .
ما بزرگ نشدیم فقط یاد گرفتیم بیسروصدا خسته باشیم . با یك فنجون چای با یك آهنگ با یك لبخند نصف ِ جلوی ِآینه . اما هنوزم یه جایی توی دلمون بچهای هست که با دیدن رنگینکمان ذوق میکنه و با صدای بارون دلش میخواد پنجره رو باز کنه . دنیا اگه بخواد قشنگ باشه از اونجا شروع میشه ؛ از همونجایی که دل کوچکی سرش ُبالا میگیره و میگه اشکال نداره فردا شاید بهتر باشه . از اون لحظهای که بعد ِکلی خستگی میفهمی هنوز هم امید هست شاید کوچك ولی زنده . قشنگی دنیا همینه ؛ در لبخندهای ِنصف ِ؛ در آدم های نصفهراهی که هنوز میمانند ؛ در پیامهای ِدلم برات تنگ شدهی ساده ؛ در چراغی که توی دل تاریکی روشن میماند . بزرگ شدن یعنی یاد بگیری با دلت زندگی کنی ؛ حتی اگه روحت خستهست . یعنی هنوز از ته دل برای یه غروبِ نارنجی ذوق داشته باشی . با یك آهنگ قدیمی غرقِ خاطره بشی باور کن ؛ همین لحظهها که میگذرند همین نفس کشیدنهای ِساده نشون میده که زندگی، با تمام ِفراز و فرودها ارزش ِدوست داشتن ُداره و زیباییاش در همین سادگیهاست .
- نویسنده دهه هشتادی .
خسته میشم ؛ ناراحت میشم ؛ دلم
میگیره ؛ یك فنجان چای حالم ُخوب
میکنه . منظورتون چیه که بدون ِچای
زندگی میکنید ؟!