- مَتروح .
بگذار قصهي ِعاشقانه ِدنیا در گوش ِجانت زمزمه شود قصهای پر از شگفتی ؛ پر از رنگ و پر از زندگی . حس ِزندگی کردن دقیقا همان لحظهاي هست که لبخندی بیهیچ دلیل دلت ُمیشکافه . در عطر ِخاک ِبارونخورده که خاطرات ُزنده میکنه . در خندههای ِیك بچهی کوچك که دنیا رو ندیده . در صدای ریز ِبارون که آروم روی شیشه میخوره . در لمس ِیك دست که حس ِبودن ُبهت یادآوری میکنه . در گرماي یك فنجان چای توی هوای ِسرد . در پژواک ِاسمت که از جانب کسی که دوستش داری ميشنوی . در برق ِامید چشمهای ِکودکی که به آسمان خیره شده . در چشمهایت که به آینه بخاطر همه سختیها لبخند میزنه و میگه هنوز زندهایم . باور کن زندگی هنوز جریان دارد در همین لحظاتی که آن را نادیده میگیریم .
- نویسنده خوشذوق ِدهه هشتادی .
اگه یه روز حال دلت خراب بود ؛ یادت نره اون بالا یه خدایی هست که هنوز عاشقته . بیقید و شرط ؛ بیمنت فقط به خاطر خودت : ))))) .
- مَتروح .
ما بزرگ نشدیم فقط یاد گرفتیم بیسروصدا خسته باشیم . با یك فنجون چای با یك آهنگ با یك لبخند نصف ِ جلوی ِآینه . اما هنوزم یه جایی توی دلمون بچهای هست که با دیدن رنگینکمان ذوق میکنه و با صدای بارون دلش میخواد پنجره رو باز کنه . دنیا اگه بخواد قشنگ باشه از اونجا شروع میشه ؛ از همونجایی که دل کوچکی سرش ُبالا میگیره و میگه اشکال نداره فردا شاید بهتر باشه . از اون لحظهای که بعد ِکلی خستگی میفهمی هنوز هم امید هست شاید کوچك ولی زنده . قشنگی دنیا همینه ؛ در لبخندهای ِنصف ِ؛ در آدم های نصفهراهی که هنوز میمانند ؛ در پیامهای ِدلم برات تنگ شدهی ساده ؛ در چراغی که توی دل تاریکی روشن میماند . بزرگ شدن یعنی یاد بگیری با دلت زندگی کنی ؛ حتی اگه روحت خستهست . یعنی هنوز از ته دل برای یه غروبِ نارنجی ذوق داشته باشی . با یك آهنگ قدیمی غرقِ خاطره بشی باور کن ؛ همین لحظهها که میگذرند همین نفس کشیدنهای ِساده نشون میده که زندگی، با تمام ِفراز و فرودها ارزش ِدوست داشتن ُداره و زیباییاش در همین سادگیهاست .
- نویسنده دهه هشتادی .
خسته میشم ؛ ناراحت میشم ؛ دلم
میگیره ؛ یك فنجان چای حالم ُخوب
میکنه . منظورتون چیه که بدون ِچای
زندگی میکنید ؟!
- مَتروح .
زندگی را همین اتفاقات ساده جذاب میکند . خانهی ِقدیمی و کاهگلی ِمادربزرگ آنقدر آرامش و محبت دارد که خانههای ِلوکس و چند صد میلیاردی شامل چنین آرامشی نمیشود . آنقدر روی زمین خوابیدن میچسبد که خوابیدن بر روی تخت ِفلان مدلی این لذت را ندارد . صدای قل قل کردن سماور خانه مادربزرگ نشانی از زندگی و طراوت است صدایی که آن را در خانههای دیگر نمیتوانی بشنوی . گاهی یك پیادهروی کوتاه در هوای بعد از باران آنقدر حالت را خوب میکند که هیچ سفر ِپر خرجی نمیتواند جای آن را بگیرد . گاهی یک گفتوگوی ساده از هزار مهمانی ِرسمی و پرزرق ُبرق باارزشتر است . نشستن روی جدول ِکنار خیابان و خوردن یک لیوان چای ساده با آدم مورد علاقه ؛ خیره شدن به آسمانی که آرام آرام رنگ عوض میکند . زندگی در همین لحظه های بیادعا است . شاید اگر کمی سادهتر زندگی کنیم حال ِدلهایمان بهتر باشد و لبخندهایمان واقعیتر .
- از افق خانه قدیمی مادربزرگ .
- نویسنده خوشذوق دهه هشتادی .