💎🦋💎🦋💎
🦋💎🦋💎
💎🦋💎
🦋💎
💎
نهج البلاغه
┄═❁❀•••❈◦🦋◦❈•••❀❁═┄
#خطبه۱۰۹
#وصف_چگونگی_مرگ_ومردن
سختی جان کندن و حسرت از دست دادن دنيا به دنياپرستان هجوم آورد. بدن ها در سختی جان کندن سُست شده و رنگ باختند، مرگ آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته، زبان را از سخن گفتن باز می دارد و او در ميان خانواده اش افتاده با چشم خود می بيند و با گوش می شنود و با عقل درست می انديشد که عمرش را در پی چه کارهايی تباه کرده و روزگارش را چگونه سپری کرده؟
به ياد ثروت هايی که جمع کرده می افتد، همان ثروت هايی که در جمع آوری آنها چشم بر هم گذاشته و از حلال و حرام و شُبهه ناک گردآورده و اکنون گناه جمع آوری آن همه بر دوش اوست که هنگام جدايی از آنها فرارسيده و برای وارثان باقيمانده است تا از آن بهره مند گردند و روزگار خود گذرانند.
راحتی و خوشی آن برای ديگری و کيفر آن بر دوش اوست و او در گرو اين اموال است که دست خود را از پشيمانی می گزد، به خاطر واقعيّت هايی که هنگام مرگ مشاهده کرده است.
در اين حالت از آنچه که در زندگی دنيا به آن علاقمند بود، بی اعتنا شده آرزو می کند، ای کاش آن کس که در گذشته بر ثروت او رشک می برد، اين اموال را جمع کرده بود.
اما مرگ هم چنان بر اعضای بدن او چيره می شود، تا آنکه گوش او مانند زبانش از کار می افتد، پس در ميان خانواده اش افتاده نه می تواند با زبان سخن بگويد و نه با گوش بشنود، پيوسته به صورت آنان نگاه می کند و حرکات زبانشان را می نگرد، امّا صدای کلمات آنان را نمی شنود. سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا می گيرد و چشم او نيز مانند گوشش از کار می افتد و روح از بدن او خارج می شود و چون مرداری در بين خانواده خويش بر زمين می ماند که از نشستن در کنار او وحشت دارند و از او دور می شوند. نه سوگواران را ياری می کند و نه خواننده ای را پاسخ می دهد.
سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمين می برند و به دست عملش می سپارند و برای هميشه از ديدارش چشم می پوشند.
🆔@MEJRi403
# شهیدانه
۲۱ تیر ۱۳۷۰ به دنیا آمد، در ۲۱ سالگی لباس دامادی پوشید و ۲۵ سال بیشتر نداشت که پدر شد؛ اما در ۲۶ سالگی به قهرمان شماره یک ایران تبدیل شد و مدال نمایندگی شهدا را بر گردن بریدهاش انداخت.21 تیر 70؛ محسن در نجفآباد به دنیا آمد خانوادهای که حجتالاسلام مصطفی حسناتی این طور توصیف میکند: رشد این شهید در خانوادهای علمی بوده و خاندان حججی معروف هستند، 11 آبان 91؛ در نمایشگاه دفاع مقدسی که در نجفآباد برپا شده بود محسن با زهرا عباسی همکار میشود و همین آغازی میشود برای آشنایی و ازدواج؛ به قول همسر محسن، شهدا واسطه آشنایی این دو بودند، 11 آبان 91 خطبه عقد جاری و محسن در 21 سالگی داماد میشود؛ دو سال بعد در مرداد 93 مراسم عروسی برگزار میشود.24 فروردین 95؛ اولین و آخرین فرزند محسن به دنیا میآید،اسمش را علی میگذارند،محسن در فایل صوتی وصیتش این گونه به تنها بچهاش خطاب میکند: سلام علی آقا، سلام باباجان، سلام پسر گلم، چند کلمهای هم میخواستم با تو حرف بزنم، ببخشید که باباجان در سن کودکی رهایت کردم و رفتم!... اسمت را گذاشتم علی تا مولا و پیشوایت، الگویت علی (ع) شود!... میخواهم طوری علیوار (ع) زندگی کنی که یکی از سربازان امام زمان (عج) شوی...27 تیرماه 96؛ محسن برای دومین بار به سوریه اعزام شد، در مأموریت اولش بیشتر در حلب و لاذقیه عملیات داشتند اما این بار قرار بود به نزدیکی مرز با عراق بروند گفته همسر شهید، این دفعه میخواست برود گفت زهرا دعا کن من دوباره سردار را ببینم، میخواهم از او بخواهم کاری بکند که من همانجا در سوریه بمانم و تا تمام نشدن جنگ برنگردم
صلوات
🆔@MEJRi403
# گویش محلی
ارسالی همراهان:
چالش
در مورد دوروش گوسفندها چه میدانید
جواب ارسالی همراهان خانم حسنزاده
A.Hasanzadeh:
درزمان قدیم که دامدارخیلی بودن وهرکدوم ۲۰۰یا۳۰۰تا یابیشتر گوسفندداشتن بعضی دامدارها باهم شریک بودن ازدوروش همین که بزغاله به دنیا می یومد پوست روی گوشش را باچاقو می بریدن کمی حالا همین بریدن هم چند مدل داشت می گفتن دوروش تسمه.دکمه ...واین خودش یه علامت بود برای اینکه بدونن این گوسفند ازکیه وباهمین دوروش شناخته می شد که این روش کم کم با کم شدن گله ها وجداشدن ازهمه دیگه تموم شد گوسفنداهم راحت شدن
مثلا وقتی گوسفندی می رفت توگله ی دیگه ای ازطریق همین دوروش می فهمیدن که ازکیه.هرگله دارم دوروش مختص به خودش راداشت
# ممنونیم خانم حسنزاده
در واقع دوروش یک نوع علامت یا مهر است
برای شناخت گوسفندان از هم
هر گله دار دوروش مختص خودش داشته
✅ رنگ کردن پشم گوسفندان هم نوعی دیگر از علامت گذاشتن برای شناسایی آنها بوده
گویش محلی طنز😂
وقتی می خوآن یکی را معرفی کنند یا بگن مثلا فلانی شبیه فلان خاندان یا طایفه هه
میگن دوروش فلانیها رو داره
یعنی شبیه فلان طایفه است
اینجا دیگه بحث ژن وشباهت ظاهری میاد وسط
🆔@MEJRi403
# مطالعه
✅ صفحات پایانی داستان شازده حمام
📕 شازده حمام
وجه تسمیه نام کتاب رو هم متوجه شدیم😊
نویسنده کتاب را صدا می زدن شازده در حمام عمومي
اما بعد فوت باباش دیگه از این تعبیر کسی استفاده نکرد😔
✍🏻 نویسنده: محمد حسین پاپلی یزدی
داستان بعدی این کتاب تحت عنوان : اولین مسافرت فردا شروع می شود
🆔@MEJRi403