eitaa logo
مِجری🏴🏴🏴
1.3هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
2.9هزار ویدیو
33 فایل
مِجری به معنی صندوقچه ی آهنی یا چوبي قفل دار قدیمی با روکش مخمل است که کارکرد گاوصندوق هاي کنونی را داشت. "منطقه جلگه بهاباد یزد" راههای ارتباط با ما: خانم زینب صادقی آموزگار @Teachr84 خانم سهیلا صادقی احمد آباد @s_sadeqi1997
مشاهده در ایتا
دانلود
خوشا جلگه، خوشا آب وهوایش کریم آباد و دشت باصفایش خوشا آن مردمان خوب و پاکش همانها که نظر کردند به خاکش هم آن مردان نیک و با اصالت که همچون کوه هستند با صلابت همان‌ها که بدون حِبه رفتند برای حفظ میهن جبهه رفتند یکی شان حاج علی مرد دلاور حبیب ابن مظاهر ،بود و یاور ز مردان دلیر نام آور کنم یاد عزیزان دلاور حاج صادق، پهلوانی بوده گويا از او خیرات مانده خوب و پویا احمد آباد را روزی صفا بود صفای مردمش با کدخدا بود به یادم هست کدخدا حسین بود که کدخدا محمد نور عین بود حاج علی کلمدا ، حسین آقا بود درون کوچه ها خیلی صفا بود بگویم از بیابان‌های دورش پودنون و بیدون و رود شورش ندیگون که مسیر کاروان‌هاست هنوزم مثل سابق خوب و زیباست همان که آمده نامش قدمگاه مسیر کاروانها گاه و بیگاه مسیر حرکت شاه خراسان که هارون بوده از نامش هراسان رضا آن ضامن آهوی صحرا که پیش حضرتش دل زد به دریا بیکند زین العابدین و زریگون گزینو و خسیر گون سپیدون به حوض کل فاطی، سید علی آقا گذر کردی ببینی تو تا حالا به لَرد شرشره و لَرد مرازون صفای دشت باباد است و هامون لُکِ چزو و داشش با صفا هست در این وادی همه نور خدا هست مجالی نیست بر شرح بیابان شتر بسیار دارد با شتربان کنم ذکر گیاهان بیابان که میبینی در آنجا بس فراوان هِنگُ و پیغمبر و هست و پیازو که باید بَر کَنی با زور بازو ریواس وختمی و کَمپرکو بسیار تو میبینی در این دشت گهر بار آویشن وکلفوله و زیره کوهی دوای درد جسمانی و روحی بگویم از گونه های حیوانی تا تو از اونها هم قدری بدانی جبیر، آهو، پلنگ و بز کوهی بُزمجه، خرگوش اُشترهای بومی گونه های مختلف انواعی از مار هم مار جعفری افعی شاخ دار زیادند که بگویم ،حوصله نیست که انواعش بوَد بالاتر از بیست زگویش محلی ،اشعار بومیش اگر تو مایلی می تونی بخونیش به مِجری سر بزن کانال جلگه ست تمام خاطراتش مال جلگه ست ✍🏻زینب صادقی استاد لقمانی شعر ما را ویرایش زدند ممنونم از شون سالهاباید تلمذ کرد پای درس اساتید🙏 🆔@MEJRi403
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿 🌺🌿 🌿 نهج البلاغه ┄═❁✦❀🌿🌺🌿❀✦❁═┄ سپس خداوندِ سبحان برای سكونت بخشيدن در آسمان ها و آباد ساختن بالاترين قسمت از ملكوت خويش، فرشتگانی شگفت آفريد و تمام شكاف ها و راه های گشاده آسمان ها را با فرشتگان پر كرد و فاصله جوّ آسمان را از آن ها گستراند، كه هم اكنون صدای تسبيح آن ها فضای آسمان ها را پر كرده؛ در بارگاه قدس، درون پرده های حجاب و صحنه های مجد و عظمت پروردگار طنين انداز است. در ماورای آن ها زلزله هايی است كه گوش ها را كر می كند و شعاع های خيره كننده نور، كه چشم ها را از ديدن باز می دارد و ناچار خيره بر جای خويش می ماند. خدا فرشتگان را در صورت های مختلف و اندازه های گوناگون آفريد و بال و پرهايی برای آن ها قرار داد، آن ها كه همواره در تسبيح جلال و عزّت پروردگار به سر می برند و چيزی از شگفتی های آفرينش پديده ها را به خود نسبت نمی دهند و در آن چه از آفرينش پديده ها كه خاص خداست، ادّعايی ندارند: «بلكه بندگانی بزرگوارند كه در سخن گفتن از او پيشی نمی گيرند و به فرمان الهی عمل می كنند»، خدا فرشتگان را امين وحی خود قرار داد و برای رساندن پيمان امر و نهی خود به پيامبران از آن ها استفاده كرد و روانه زمين كرده، آن ها را از ترديد شبهات مصونيّت بخشيد، كه هيچ كدام از فرشتگان از راه رضای حق منحرف نمی گردند. آنها را از ياری خويش بهرمند ساخت و دل هايشان را در پوششی از تواضع و فروتنی و خشوع و آرامش در آورد، درهای آسمان را بر رويشان گشود تا خدا را به بزرگی بستايند و برای آن ها نشانه های روشن قرار داد تا به توحيد او بال گشايند. سنگينی های گناهان هرگز آن ها را در انجام وظيفه دل سرد نساخت و گذشت شب و روز آن ها را به سوی مرگ سوق نداد، تيرهای شک و ترديد خلل در ايمانشان ايجاد نكرد و شک و گمان در پايگاه يقين آن ها راه نيافت و آتش كينه در دل هايشان شعله ور نگرديد، حيرت و سرگردانی آن ها را از ايمانی كه دارند و آن چه از هيبت و جلال خداوندی كه در دل نهادند جدا نساخت و وسوسه ها در آن ها راه نيافته تا شک و ترديد بر آن ها تسلط يابد. گروهی از فرشتگان در آفرينش ابرهای پر آب و در آفرينش كوه های عظيم و سر بلند و خلقت ظلمت و تاريكی ها نقش دارند و گروهی ديگر قدم هايشان تا ژرفای زمين پايين رفته و چونان پرچمهای سفيدی دل فضا را شكافته اند و در زير آن بادهايی است كه به نرمی حركت كرده و در مرزهای مشخّصی نگاهش می دارد. اشتغال به عبادت پروردگار فرشتگان را از ديگر كارها باز داشته و حقيقت ايمان ميان آن ها و معرفت حق پيوند لازم ايجاد كرد، نعمت يقين آن ها را شيدای حق گردانيد كه به غير خدا هيچ علاقه ای ندارند. شيرينی معرفت خدا را چشيده و از جام محبّت پروردگار سيراب شدند، ترس و خوف الهی در ژرفای جان فرشتگان راه يافته و از فراوانی عبادت قامتشان خميده و شوق و رغبت فراوان از زاری و گريه شان نكاسته است. مقام والای فرشتگان از خشوع و فروتنی آنان كم نكرد و غرور و خود بينی دامن گيرشان نگرديد، تا اعمال نيكوی گذشته را شماره كنند و سهمی از بزرگی و بزرگواری برای خود تصوّر نمايند. گذشت زمان آنان را از انجام وظائف پياپی نرنجانده و از شوق و رغبتشان نكاسته تا از پروردگار خويش نا اميد گردند. از مناجات های طولانی خسته نشده و اشتغال به غير خدا آن ها را تحت تسلط خود در نياورده است و از فرياد استغاثه و زاری آن ها فروكش نكرده و در مقام عبادت و نيايش دوش به دوش هم همواره ايستاده اند، راحت طلبی آن ها را به كوتاهی در انجام دستوراتش وادار نساخته و كودنی و غفلت و فراموشی بر تلاش و كوشش و عزم راسخ فرشتگان راه نمی يابد و فريب های شهوت همّت های بلندشان را تيرباران نمی كند. فرشتگان ايمان به خدای صاحب عرش را ذخيره روز بی نوايی خود قرار داده و آن هنگام كه خلق به غير خدا روی می آورد آن ها تنها متوجّه پروردگار خويشند، هيچ گاه عبادت خدا را پايان نمی دهند و شوق و علاقه خود را از انجام اوامر الهی و اطاعت پروردگار سست نمی كنند. آنچه آنان را شيفته اطاعت خدا كرده بذر محبّت است كه در دل می پرورانند و هيچ گاه دل از بيم و اميد او بر نمی دارند. عوامل ترس آن ها را از مسؤوليت باز نمی دارد تا در انجام وظيفه سستی ورزند، طمع ها به آنان شبيخون نزده تا تلاش دنيا را بر كار آخرت مقدّم دارند، اعمال گذشته خود را بزرگ نمی شمارند و اگر بزرگ بشمارند اميدوارند و اميد فراوان نمی گذارد تا از پروردگار ترسی در دل داشته باشند 🆔@MEJRi403
# شهیدانه شهیدعلی حیدری: ۱۳۴۴؛ (یکم فروردین) ولادت در شهر مریوان۱۳۴۶ ؛ سوختن شکم و آرنج بر اثر ریختن آب جوش۱۳۴۸؛ دیدن خواب ای عارفانه؛ قرآن خواندن پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)۱۳۴۹؛ مهاجرت از کردستان به تهران همزمان با بزنشستگی پدرش از ارتش ۱۳۵۰؛ شروع تحصیلات ابتدایی در دبستان دانش و اخوت ۱۳۵۵؛ ادامه تحصیل در دوره راهنمایی ۱۳۵۸؛ تشکیل کانون فرهنگی مسجد امام حسن (ع) و محفل شهدای مسجد جامع خزانه ۱۳۵۸؛ آموزش خطاطی و طراحی و شروع به نقاشی تابلو شهدا و پارچه نویسی انقلابی ۱۳۶۱؛ کسب رضایت خانواده و اعزام به دوره آموزشی ۱۵ روزه اصفهان و پس از آن به جبهه سقز و گردان جندالله .۱۳۶۲؛ (فروردین) سفر به مشهد و گرفتن وعده شهادت از امام رضا (ع) ۱۳۶۲؛ اعزام به پلدگان دوکوهه برای خطاطی ۱۳۶۳؛ (خرداد) شرکت در امتحانات سال چهارم دبیرستان که به دلیل حضور در جبهه به تأخیر افتاده بود. ۱۳۶۳؛ (تابستان) آشنایی با آیت الله حق شناس و عزم طلبگی در مسجد امین الدوله ۱۳۶۳؛ مباحثه کتاب ثواب الاعمال و عقاب الاعمال به توصیه آیت الله حق شناس به مدت شش ماه ۱۳۶۳؛ (زمستان) کسب رضایت از پدر و اعزام به جبهه جنوب ؛ پادگان دوکوهه تبلیغات لشکر ۲۷ محمدرسول الله. ۱۳۶۳؛ (اسفند) انتقال از بخش تبلیغات به تخریب برای شرکت در عملیات بدر. ۱۳۶۳؛ (۲۲ اسفند) شهادت سنگر اجتماعی تخریب در عملیات بدر در جزیره مجنون؛ به علت بمباران شیمیایی توسط ارتش بعث عراق ۱۳۶۳؛ (۲۵ اسفند) انتقال به تهران برای شناسایی و تشییع مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا (س) تهران؛قطعه ۲۷، ردیف ۱۳۶؛ شماره ۱۰٫ شادی ارواح مطهر شهدارحمد وصلوات 🆔@MEJRi403
.. یاس کبود علی در چاه غم کرده سرش را ز دستش داده آن نیلوفرش را به سوگ و در غم یاس کبود است نتابد گریه های دخترش را به خود میپیچد از روزی که دیدست دو پهلوی کبود همسرش را شبی تاریک و پنهان میکند دفن به خاک تیره تنها، پیکرش را نمیداند ، که را نفرین کند او لگد را، یا فقط میخ درش را لقمانی بهابادی "سیمرغ" 1401/9/24 . 🆔@MEJRi403
حدیث کساء که بصورت شعر نوشته شده است.   تقدیم به شما محبان اهل بیت که عاشق این خاندان معظم ومعزّز هستید،لطفا تا انتها با تأمل وتفکر بخوانید لذت می‌برید و بیشتر پی به ارزش معنوی حدیث شریف کساء می‌برید. این حدیث آمد زِ زهرای بتول ، فاطمه؛ صدیقه بنت الرسول  ، روزی آمد خانه ما مصطفی  ، گفت با حالی شبیه اِلتجا  ، ضعف دارم جان بابا دخترم  ، پهن کن بابا عبایی بر سرم ، آن عبایی را که دارم از یمن ، آن عبا بر من بکش ای مُمتَحَن ، گفتمش بابا بلا دور از شما ، در پناه مهر و الطاف خدا ، من کشیدم آن عبا بر روی او ، یک نظر کردم به ماه روی او ، صورتی زیبا تر از قرص قمر ، روشن و زیبا ؛نکوتر از سحر ، ساعتی بگذشت و آمد مجتبی ، گفت ای مادر سلام و صد دعا ، گفتمش مادر سلامم بر شما ، نور چشمم ای عزیز با وفا ، گفت مادر خانه دارد عطر گل ، هست بوی  جدّ ما ؛ختم رسل ، گفتمش ای نور چشمم بوی او ، آمده در خانه  با گیسوی او ، رفت نزد حضرت خاتم؛ حسن ، گفت بابا جان فدایت ؛جان و تن ، گفت بابا صد سلام و صد درود ، بر شما ای خاتم رب ودود ، با اجازه رفت در تحت کسا ، در کنار مصطفی شد مجتبی ، بعد از آن آمد حسین و با سلام ، گفت بوی جدّم آید بر مشام ، گفتمش ای نور چشمانم حسین ، ای عزیز فاطمه ای نور عین ، جدّتان در خانه در زیر کسا ، آمده امروز شد مهمان ما ، با اجازه رفت در زیر کسا ، در کنار مصطفی شد با حیا ، بعد از آن آمد علی مرتضی ، گفت زهرا جان سلامم بر شما ، بوی یار مهربان آید همی ، بوی جوی مولیان آید همی ، گفتم او را یار ختمی مرتبت ، صاحب خُلقِ عظیم و مرتبت ، آمده مهمان ما بابای من ، آمده مانند جان در جسم و تن ، رفت نزد احمد و گفت این سوال ، چیست رمز و راز این وقت و مجال ، با اجازه رفت در زیر کسا ، در کنار مصطفی شد مرتضی ، بعد از آن رفتم کنار اهل خود ، تا بجویم با عزیزان وصل خود ، ما همه بودیم در زیر کسا ، دست خود برداشت بابا بر دعا ، گفت یارب اهلبیتم را ببین ، بهترین خلق خدا روی زمین ، خونشان با خون پاک من قرین ، جسم و جان دارند از من با یقین ، جسمشان را  از بدیها دور کن ، قلبشان را خانه ای از نور کن ، لطف کن بر خاندانم با کَرم ، تا ابد آباد گردان این حرم ، دشمن آنها مرا هم دشمن است ، پیش چشمم جلوه اهریمن است ، هر که در دل حُبِّشان دارد به جان ، می شود محبوب من در دو جهان ، بانگ حق برخاست از عرش برین ، کای ملائک بشنوید این با یقین ، هر چه را من آفریدم در جهان ، این زمین و جمله هفت آسمان ، کوه و دریا را اگر من ساختم ، نُه فلک را اینچنین پرداختم ، هر چه زیبائیست در شمس و قمر ، ظلمتِ شبها و نور در سحر ، ساختم اینها به عشق مصطفی ، ساختم با مِهر این اهل کسا ، بانگ زد جبریل مَن تَحت الکسا ؟، صاحب کرسیُّ و مجد و کبریا؟ ، بانگ حق برخاست: زهرا و پدر ، معدن ایمان و کان هر گوهر ، حیدر و فرزند پاکش مجتبی ، هم حسینِ بنِ علی در کربلا ، گفت جبرائیل ای ربّ جلی میروم من نزد زهرا و علی ، با اجازه نزد ما زیر کسا آمد و می خواند ، پیغام خدا گفت ای پیغمبر عالی مقام ، می رسانَد حق به درگاهت سلام ، هر چه که در کلّ عالم خلق شد ، از برای اهل زیر دَلق شد ، گفت از این خانواده تا ابد دور شد ناپاکی و هر فعل بد ، جسم و روح خاندانت پاک شد ، نامشان بر تارک افلاک شد ، گفت حیدر چیست رمز جمع ما ، چیست مزد راوی این وضع ما گفت هر کس نقل کرد این ماجرا ، در میان دوستان مرتضی هر غمی دارد خدا شادی کند ، بر اسیران بانگ آزادی کند مشکلات جمعشان حل می شود ، سِحر درد و غصه باطل می شود ، گفت مولا رستگارانیم ما همچنان گل در بهارانیم ما ، شیعه با این نقل می گردد سعید بهتر از این مژدگانی کس ندید ، التماس دعا •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• 🆔@MEJRi403
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️دیر آمدم ،دیر آمدم در داشت می سوخت جانکاه قرآنی که زیر دست وپا بود جانکاه تر آیات کوثر داشت می سوخت شب بود بعد از شام برگشتم به خانه دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت ✅ ما عشق را پشت در این خانه دیدیم زهرا در آتش بود حیدر داشت می سوخت حزن وعزای حضرت مادر تسلیت التماس دعای فراوان 🤲 🆔@MEJRi403
✍🏻 دلنوشته : روزگاری در زدن هم اصولی داشت، کوبه زنانه داشتیم و مردانه... و وقتی در زده می‌شد صاحب‌خانه می‌دانست آن‌که پشت در است زن است یا مرد و بر آن مبنا به استقبال او می‌رفت، زندگی‌ها در عین سادگی در و پیکر و اصول داشت... مردها کفش‌های پاشنه تخم مرغی می‌پوشیدند تا از صدای آن از فاصله دور در کوچه پس کوچه‌های تو در تو خانم‌ها بفهمند نامحرمی در حال عبور است... منزل‌ها بیرونی و اندرونی داشت و از ورود مهمان تا خروجش طوری منزل ساخته شده بود که متعلقات به تکلف نیفتند... آن روزگاران امنیت ناموسی چندین برابر این زمان بود، نه سیستم امنیتی در منازل بود و نه شبکه‌های مجازی برای پاییدن همدیگر... اطمینان و شرافت و وفاداری و نگه داشتن زندگی با چنگ و دندان و آبروداری زوجین اصل زندگی بود... من هرگز بخاطر ندارم کسی مهریه‌ای اجرا بگذارد و دادسراها این همه پرونده طلاق و درخواست طلاق و فرزندان طلاق... نه ال سی دی بود نه اسپیلت و لباسشویی، صابون مراغه‌ای بود و دستان یخ زده مادر در زمستان که با گریسیلین ترک‌هایش را مداوا می‌کرد... و پدری که سر شب دم غروب خونه بود و خیز برمی‌داشت زیر کرسی و مادر کاسه انار دون کرده روی کرسی می‌گذاشت و نصف بدنمان زیر کرسی و سر و کله کز کرده در بیرون آن، با لباس‌های ضخیم... پاییزی پر باران و زمستانی پر از برف داشتیم یادش بخیر همه چکمه داشتیم و تا لبه چکمه برف می‌آمد، هم زمین برکت داشت هم آسمان... سفره‌مان برنج بخودش کم می‌دید، اما صفا و سادگی داشت... و پنج ریالی پدر در صبح‌گاه مدرسه می‌شد نصف نان بربری با پنیر... آن روزها پشت این درب‌های کوبه‌دار با هم حرف می‌زدند خیلی گرم و صمیمی... تابستان‌ها چقدر روی تخت‌های چوبی ستاره شمردیم و لذت آسمان بی غبار را بردیم... چه حرمتی داشت پدر و مادر... و پول‌ها و مال‌ها چه برکتی... چقدر دور هم حرف برای گفتن داشتیم، و چقدر از خدا می‌ترسیدیم... کله صبح قمری‌ها(یاکریم‌ها) می‌خواندند ، با دوچرخه درخونه‌ها نون تازه و عدسی و شیر می‌آوردند محال بود کسی یازده صبح بیدار شود... زود می‌خوابیدند و سحر بیدار می‌شدند و بهترین رزقها را دریافت می‌کردند، زمستون برف و شیره می‌خوردیم و خیلی چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شد و بهترین غذا را جمعه‌ها می‌خوردیم، آن روزها مردم چقدر به یکدیگر رحم می‌کردند و مهربان بودند و گره‌گشا و اعتصاب‌ها حرام ترافیک و ... نمی‌شد... نفهمیدم چی شد ولی برف و کرسی و ستاره‌ها و کاسه بی تکلف انار و درب کوبه‌دار و دورهمی‌ها همه یکباره جمع شد... حالا ما مانده‌ایم و دنیای بی خیر و برکت و درب‌های ضدسرقت و آدم‌هایی که سخت فخر می‌فروشند و متکبرند گویی هرگز نمی‌میرند و چنان دنیا را دارند که گویی برای آن آفریده شده‌اند... ✅ چقدر نعمت‌ها از کف رفت و ما خواب خوابیم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. منبع: ناشناس 🆔@MEJRi403‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌