🌹🌿🌹🌿🌹
🌿🌹🌿🌹
🌹🌿🌹
🌿🌹
🌹
نهج البلاغه
┄═❁✦•••🌿🌹🌿•••✦❁═┄
#خطبه۱۱۳
#مذمت_دنياپرستی
شما را از دنياپرستی می ترسانم زيرا منزلگاهی است برای کوچ کردن نه منزلی برای هميشه ماندن. دنيا خود را با غرور زينت داده و با زينت و زيبايی می فريبد. خانه ای است که نزد خداوند بی مقدار است؛ زيرا که حلال آن با حرام و خوبی آن با بدی و زندگی در آن با مرگ و شيرينی آن با تلخی ها در آميخته است. خداوند آن را برای دوستانش انتخاب نکرد و در بخشيدن آن به دشمنانش دريغ نفرمود.
خير دنيا اندک و شرّ آن آماده و فراهم آمده اش پراکنده و ملک آن غارت شده و آبادانی آن رو به ويرانی نهاده است. چه ارزشی دارد خانه ای که پايه های آن در حال فروريختن و عمر آن چون زاد و توشه پايان می پذيرد؟ و چه لذّتی دارد زندگانی که چونان مدّت سفر ، به آخر می رسد؟
#روش_برخورد_با_دنيا
ای مردم ! آنچه را خدا واجب کرده جزو خواسته های خود بدانيد و در پرداختن حقوق الهی از او ياری طلبيد و پيش از آن که مرگ شما را بخواند گوش به دعوت او دهيد. همانا زاهدان در دنيا اگر چه خندان باشند، قلبشان می گريد و اگر چه شادمان باشند، اندوه آنان شديد است و اگر چه برای نعمت های فراوان مورد غبطه ديگران قرار گيرند، امّا با نفس خود در دشمنی بسياری قرار دارند.
#نكوهش_از_غفلت_زدگان
ياد مرگ از دل های شما رفته و آرزوهای فريبنده جای آن را گرفته است. و دنيا بيش از آخرت شما را تصاحب کرده و متاع زودرس دنيا بيش از متاع جاودان آخرت در شما نفوذ کرده است و دنيازدگی قيامت را از يادتان برده است. همانا شما برادران دينی يکديگريد؛ چيزی جز درون پليد و نيّت زشت شما را از هم جدا نساخته است. نه يکديگر را ياری می دهيد، نه خيرخواه يکديگريد و نه چيزی به يکديگر می بخشيد و نه به يکديگر دوستی می کنيد.
شما را چه شده است که با به دست آوردن متاعی اندک از دنيا شادمان می گرديد و از متاع بسيار آخرت که از دست می دهيد، اندوهناک نمی شويد. امّا با از دست دادن چيزی اندک از دنيا مضطرب شده که آثار پريشانی در چهره ها آشکار می گردد و بی تابی می کنيد، گويا اين دنيا محلّ زندگی جاودان شما و وسايل آن برای هميشه از آن شماست.
چيزی شما را از عيب جويی برادر دينی باز نمی دارد، جز آنکه می ترسيد مانند آن عيب را در شما به رُخِتان کشند. در بی اعتنايی به آخرت و دوستی دنيا يکدل شده ايد و هر يک از شما دين را تنها بر سر زبان می آوريد و از اين کار خشنوديد همانند کارگری که کارش را به پايان رسانده و خشنودی مولای خود را فراهم کرده است.
┄═❁✦•••🌿🌹🌿•••✦❁═┄
#خطبه۱۱۲
( درباره فرشته مرگ و کیفیت گرفتن ارواح )
#عجز_انسان_از_درک_فرشتگان
آيا هنگامی که فرشته مرگ به خانه ای درآمد از آمدن او آگاه می شوی؟
آيا هنگامی که يکی را قبض روح می کند او را می بينی؟
بچّه را چگونه در شکم مادر می ميراند؟
آيا از راه يکی از اندام های مادر وارد می شود؟ يا روح به اجازه خداوند به سوی او می آيد؟ يا همراهِ کودک در شکمِ مادر به سر می برد؟
آن کس که آفريده ای چون خود را نتواند وصف کند چگونه می تواند خدای خويش را وصف نمايد؟
┄═❁✦•••🌿🌹🌿•••✦❁═┄
🆔@MEJRi403
# شهیدانه
نام:بهنام محمدی
متولد:۱۲ بهمن ۱۳۴۵
زادگاه:خرمشهر
شهادت:۲۸ مهر ۱۳۵۹
محل دفن: تکه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان
ماجرای نبش قبر شهید بهنام محمدی: جسدی که بعد از 31 سال سالم بود
مادر شهید محمدی میگفت که بهنام هر شب به خوابش میآید و میگوید «من از دوستانم جا ماندم، مرا به مسجد سلیمان ببرید»؛ به اصرار مادر شهید، ایشان را سال 90 نبش قبر کردند. با اجازه علما قرار بر این شد که پیکر ایشان از محل دفن به مسجد سلیمان انتقال پیدا کند.آیتالله جمی امام جمعه و جناب سروان دهقان با من تماس گرفتند و گفتند شما هم برای مراسم بیایید. بلیط هواپیما گرفتم و برای نبش قبرش رفتیم، من و حاج آقا کعبی جلو رفتیم مادرش سمت راست من و پدرش روبروی من قرار داشتند خاک را برداشتند و رسیدند به نزدیکی سنگی که روی جنازه ایشان بود؛ من رفتم جلو و گفتم «بیل را کنار بگذارید، چون استخوانهای این بچه قطعا در این مدت پوسیده، و اگر تکهای از این سنگ روی آنها بیافتد استخوانها از بین میرود. بگذارید من با دست خاک را کنار بزنم و استخوانهایش را سالم برداریم».آرام آرام با دستانمان خاک را کنار زدیم و به سنگ رسیدیم، وقتی که سنگ اول را برداشتیم، با پیکر سالم شهید مواجه شدیم، من که در همان لحظه از حال رفتم، مادرش هم غش کرد؛ باور کردنی نبود، انگار که این بچه یک دقیقه پیش خوابیده است؛ بعد از 31 سال هنوز زانویش خون میچکید.
شادی ارواح مطهر شهدا صلوات
🆔@MEJRi403
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
# صفای باطن و ظا هر
بعضی آدمها
آدمهای قدیمی
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻معمولا چون قدیم وقتی به سربازی می رفتند هیچ راه ارتباطی بجز نامه وجود نداشته
اکثرا نامه می نوشتند و دلتنگی یا حال خود را باشعر وصف می کردند:
در دروازه ی شیراز رسیدم
صدای طبل وشیپور را شنیدم
به خط کردند تراشیدن سر من
لباس ارتشی کردن تن من
لباس ارتشی بر من تمامه
که خواب شب رفتن بر من حرامه
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔@MEJRi403
# غذای محلی
از جمله شرکت کنندگان در جشنواره
✅ بلغورو:
بلغور گندم یکی از حبوبات مورد استفاده ی فراوان در قدیم بوده است
این هنر کدبانوی خانه هست که در مواقع بحران بتونه با برنامه ریزی بحران را مدیریت وبر ای اون راه حل پیدا کنه😊
در قدیم که در برهه ای از زمان خشکسالیها وفقر و نداری گریبانگیر مردم بوده ،با همون دارایی وآورده هاي آقای خونه سعی می شده بهترین بهره برداری را انجام داد
یکی از این موارد نرم کردن نه زیاد گندم است که بلغور گفته میشه والبته که ارزش غذایی بالایی هم داشته ودارد
برای سیر کردن شکم بچه هاشون بلغور می پختند
البته بعدها بلغور را با حبوبات دیگری مثل لوبیا ونخود و..قاطی کرده به آن ادویه وپیاز داغ می زدند ومثل برنج دم می ذاشتند.
البته بلغور الان هم در پخت حلیم یا در گویش محلی مردم منطقه آش حسین استفاده میشه ویکی از مواد پایه واصلی پخت آن است.
الان هم به خانمها توصيه میشه بلغور گندم رو مانند حبوبات دیگر در منزل داشته باشند ودر غذاها برای تقویت کودکان استفاده کنند.
#جلگه
#بهاباد
🆔@MEJRi403
# مسیر حرکت کاروانها در قدیم:
یکی از همراهان برامون اینطور توضیح دادند که:
قدیم یکی از مسیرها ی بطرف مشهد قسمت ده جواد صباح وکپه ی گوراخور بوده و
قبلا این مسیر آبادتر بوده
ومسیر حرکت امام رضا جانمان از عراق به مشهد از این محل بوده است
بعضی از پیرمردهای قدیمی تعریف کرده اند که داستان ضامن آهو یی که برای امام رضا اتفاق افتاده ونقل شده است
در این مسیر بوده
باز هم اگر دوستان اطلاعاتی مبنی بر تاييد یا رد این مطلب دارند برامون ارسال کنند
ما هم در اسناد تاریخی سرچی می کنیم:
✅ اولین اطلاعات : از احمد وکیلیان، پژوهشگر فرهنگ مردم،:👇👇👇
وکیلیان با اشاره به داستان ضامن آهو عنوان کرد: بین سمنان و دامغان گردنهای به نام گردنه آهوان وجود دارد که میگویند واقعه ضامن آهو آنجا رخ داده است.
ممنونیم بابت اشتراک گذاری مطالب مفیدتون🙏
🆔@MEJRi403
روایت دیگری از ضامن آهو
به نقل وتحقیق شیخ صدوق👇👇
ابوالفضل محمّد بن احمد بن اسماعیل سلیطى گفت: از حاکم رازى، دوست ابى جعفر عتبى شنیدم که میگفت مرا ابو جعفر به عنوان پیک پیش ابو منصور بن عبد الرزاق فرستاد، روز پنجشنبه برای زیارت امام رضا (ع) از او اجازه خواستم. او در پاسخ به من گفت آنچه درباره این مشهد (مرقد امام رضا) برای من اتفاق افتاده، برای شما نقل میکنم: در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران این مشهد نداشتم و در راه، به غارت زائران میپرداختم، لباسها، خرجی، نامهها و حوالههایشان را به زور از آنان میستاندم. روزی به شکار بیرون رفتم و یوزپلنگی را به دنبال آهویی روانه کردم. یوزپلنگ همچنان به دنبال آهو میدوید تا به ناچار، آهو به کنار دیواری پناه برد و ایستاد. یوز هم در مقابل او ایستاد، ولی به او نزدیک نمیشد.هرچه کوشش کردم که یوزپلنگ به آهو نزدیک شود، به سمت آهو نمی رفت و از جای خود تکان نمیخورد، ولی هر وقت که آهو از جای خود (کنار دیوار) دور میشد، یوز هم او را دنبال میکرد. اما همین که به دیوار پناه میبرد، یوزپلنگ باز میگشت تا آن که آهو به سوراخ لانه مانندی، در دیوار آن مزار داخل شد. من وارد رباط شدم، پرسیدم: آهویی که هم اکنون وارد رباط شد، کجا است؟ گفتند: آهویی ندیدیم.
آن وقت، به همان جایی که آهو داخلش شده بود آمدم، و رد پای او را دیدم، ولی خود آهو را ندیدم. پس با خدای تعالی پیمان بستم که از آن پس زائران را نیازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان رفتار نکنم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد، و مشکلی در زندگی پیدا میکردم، بدین مشهد پناه میآوردم، و آن را زیارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خویش را مسئلت میکردم و خداوند نیاز مرا بر طرف میکرد. من از خدا خواستم که پسری به من عنایت فرماید. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسر بچه به حد بلوغ رسید، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرماید و خداوند پسر دیگری به من ارزانی فرمود. هیچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم، مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و این چیزی است از جمله برکات این مشهد (سلام الله علی ساکنه) که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.
منبع: شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج۲، ص ۲۸۵، جهان، ۱۳۷۸ق.
# در اسناد تاریخی روایت متعددی از این ماجرا بیان شده است.
لازم است نکته ای را یاد آوری کنیم:
اینکه مردمان ساده دل و با صفای قدیم
حکایاتی مثل ده ملا یا همین ادعای اتفاق ضامن آهو در منطقه ی ما یا مواردی مثل بنه ی انار یا.....
را باور داشته وبه آنها اعتقاد وتوسل داشتند ،
از ایمان و باورهای مذهبی محکمشون بوده
که اتفاقا وقتی توسل می زدند جواب هم می گرفتن
چون نیت ویقینشون صاف وپاک بوده
شعری بود داخل یکی کتابها که چوپانی بازبان وگو یش و کلمات خود خدا را تسبیح می گفت : و موسی اورا سرزنش کرد که چرا با این زبان ستایش الله می کنی
ودر جواب ندا آمد که اتفاقا ستایش او مورد قبول در گاه خداوندگار واقع شده
✅ پس قصد توهین به گذشتگان و تمسخر کردن باورهاشون اصلا درست نیست اتفاقا باید به سادگی ویقین وایمانشون رَشک برد .
🆔@MEJRi403