eitaa logo
منِ‌دورازآدمها-
73 دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
صرفاً جایی برای آرامش ِ ذهن- https://abzarek.ir/service-p/msg/4286401 می‌شنوم🦋
مشاهده در ایتا
دانلود
و مثل همیشه دوست دارم این حجم بی‌فایده را ببرم جایی چال کنم اما افسوس آدم‌هایی که گور خود را کندند نتوانستند آن را پر کنند انگار که در نقطه‌ی کندن گور، برداشتن تیغ ، پر کردن سرنگ و بالا رفتن از دره باقی مانده باشند.
شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند... -گروس عبدالملکیان
منِ‌دورازآدمها-
وایب ِسمفونیِ مرگ میده حالتی که انگار پایانِ زندگیِ
شاید کل زندگی یک بدهی مادام العمر است که باید هر روز با غم پرداخت شود. بیایید وام کلان بگیریم برای عزیزانمان تا اگر نبودند غم نبودنشان بر دوشمان سنگینی نکند اما انگار نمیشود وام کلان خنده گرفت ؛ شاید باید بپذیریم که شکست خورده و حقیر هستیم،وقتی قرار نیست انسان ها در کنار هم باشند، باز آن معنایی که برای زندگی یافتیم از دست میرود. «انسان اجتماعی شناخته شد چون اجتماع اوج معنای زندگی برای هر انسانی بود» اما این معنا هم فقط یک مسکن و افیون قوی ست، باید بپذیریم قوی ترین مسکن ها هم موقتی هستند ،اما با این همه سختی باز هم رو می آوریم به افیونِ اجتماع-
منِ‌دورازآدمها-
شاید کل زندگی یک بدهی مادام العمر است که باید هر روز با غم پرداخت شود. بیایید وام کلان بگیریم برای ع
درست است آشنا شدن سخت است و از همه بدتر خداحافظی با آن آشناها، اما این قمار بی پایان جزئی از زندگی ما شده است‌؛ قماری به نام آشنایی که ابتدا، ظاهر دلفریبی دارد و ما را گول میزند فکر میکنیم که پیروز شدیم اما حین خداحافظی چنان باختی را به ما تحمیل می‌کند که نمی دانیم چه شد با تمام این سختی ها و درد ها و حقایق مطمئناً این قمار و این افیون را دوست داریم چرا که همین دو ست که ما را زنده نگه میدارد. شاید شکست اصلی این باشد که دست از شکست خوردن برداریم "
می‌دانی مریم من آن آفتاب چهار بعد از ظهرم که روی دیوار نصفه نیمه افتاده و از دروغ سیاستمداران سردترم جوری که مادرم که به من نگاه می‌کند لرز می‌کند و دوستانم از حرف زدن با من می‌هراسند. گاهی گربه‌ای سیاه که از تاریکی گریخته می‌پرد روی صورتم و فکر می‌کند گنجشکی پیشانی سفیدم. من ، همین امشب فهمیدم دهانم یک زخم باز است و حرف‌های من جز چرک و عفونت نیست. روحم همان موقع که پنج ساله بودم با دست‌های مادرم به طناب، آویز شد و همیشه یادش رفت آن را بردارد، کودک بودم و زورم نمی‌رسید سوار تاب می‌شدم تا یادم برود مرده‌ام و خدا هم مرا تحویل نمی‌گیرد. می‌بینی؟ دنیا همینقدر عصیان‌گر است و من با اینکه یک عکس یادگاری شده‌ام که کسی آن را به یاد نمی‌آورد نمی‌خواهم از قاب خارج شوم.یک عکس یادگاری که همه جا هست که دیگر یادگاری نیست یادآوری است عادت است بدیهی است مثل ... مگر فاصله‌ی من تا مرگ چقدر است وقتی که نمی‌دانم آخرین بار کی در آینه موهایم‌ را شانه می‌کنم و به چشم‌هایم خیره می‌شوم تا مطمئن شوم هنوزم زیبایم؟