″رایحه″
مي روم خسته و افسرده و زار... سوي منزلگه ويرانه خويش...
به خدا مي برم از شهر شما...
دل شوريده و ديوانه خويش...
″رایحه″
به خدا مي برم از شهر شما... دل شوريده و ديوانه خويش...
مي برم تا كه در آن نقطه دور...
شستشويش دهم از رنگ نگاه...
″رایحه″
مي برم تا كه در آن نقطه دور... شستشويش دهم از رنگ نگاه...
شستشويش دهم از لكه عشق...
زين همه خواهش بيجا و تباه...
میگريزد صيد از صياد، يارب از چه رو
دايم از من میگريزد آن که صياد منست؟
- محتشم کاشانی