_سال هاست که ابر این حال را دارد،سال هاست که با هر رعد و برق کوچک قطره های باران را که درآغوش گرفته به دل زمین می فرستد.
_سال هاست که در تلاش است تا خود را در قلب سنگی زمین جای دهد،اما...
_اما زمین تنها زمان خشکسالی به یاد ابر می افتد!زمین تنها زمانی ابر را به خاطر دارد که به اشک های ابر برای حیاتش نیاز دارد...!💔
#دلوان
_تکههای ریز شیشه شکسته شده را با دستانش از روی زمین جمع میکرد. هر تکه را که با انگشتانش برمیداشت دستش را زخم میکرد و خون سرخ از انگشتانش قطره قطره میچکید.
_نمیدانست چرا شیشه این گونه شکست؟! نمیدانست چرا او مجبور است تکههای شیشه را جمع کند! تنها چیزی که میدانست این بود که هر شیشهای هنگامی که از بلندی بیفتد خرد میشود و هر تکهاش به گوشهای پرت میشود. قلب شیشهای او هم از بلندی افتاده بود. از بلندی ای افتاده بود که فکر میکرد او را به آسمان میرساند. قلب او هزاران تکه شده بود و هر تکهاش به گوشهای پرت شده بود. گوشههایی که به او تعلق نداشتند.
_او حال فهمیده بود که چرا مادرش همیشه به او میگفت:《مراقب قلبت باش! قلبها شکنندهترین و آسیب پذیرترین چیز در دنیا هستند پس مراقب باش تا قلبت همیشه در امنیت باشد!》 او زمانی حرف مادرش را درک کرده بود که دیگر قلبی برایش باقی نمانده.....!♡
#دلوان
_اطرافیان همیشه به او میگفتند:《 تو باید موفق بشوی ،تو باید دکتر یا مهندس بشوی، تو باید شغل خوبی برای خود دست و پا کنی!》 از بچگی این کلمات را در گوشش زمزمه کرده بودند .انگار که بعد از اذان و گفتن نامش در گوشش هنگام نوزادی گفته بودند :《تو باید برای خودت کسی بشوی!》او از کودکی و از نوجوانی تنها چیزی که به خاطر داشت این بود که تمام وقتش را برای خواندن کتابهای تست و حل کردن تمرین گداشته.او از کودکی تنها این را به خاطر دارد که به جای بازی با دوستانش در کنجی مینشست کتاب درسی میخواند . حالا که برای خودش جوانی برومند شده بود همه از او انتظار داشتند کاملترین فرد در جهان شود. همه او را سرزنش میکردند که چرا فلان کار را نکردی تا مانند فلان شخص باشی!هیچکس نفهمید که او همیشه تنها با مشکلاتش جنگید! هیچکس نفهمید که موفقیت همیشه به این نیست که پله های ترقی را طی کنی، هیچکس نفهمید که موفقیت گاهی به این است که از گودال مشکلات سلامت برون بیایی!
#دلوان
_به چشمانش که می نگرم،در کهکشان چشم هایش گم میشوم.در چشم هایش چیزی جز زیبایی نمی بینم.به چشمانش که می نگرم احساس می کنم که قلبم درون بدنم ذوب می شود.چشمانش تمام جهانم شده!
_چشمانش دریای بی پایانی از زیبایست،دریایی که قایق من در آن سرگردان است!دریایی که به سختی با قایق کوچکم،در برابر امواج فراوانش مقاومت کردم.مقاومت کردم اما امواج دریا قوی تر از من بودندند و....
_مقاومتم در برابر امواج بی فایده بود و این امواج بودند که در این دوئل پیروز شدند و جان سالم به در بردند.این امواج بودند که قایق کوچکم را شکستند، مرا بی پناه کردند و در آخر خود پناه من شدند!
#دلوان
وقتی میفهمم کاری که واسه من کردن واسه یکی دیگه ام انجام دادن دیگه اون کار واسم خاص بودن و ارزششو از دست میده
میفهمید چی میگم؟ اصن آدم ذوقش کور میشه
″رایحه″
وقتی میفهمم کاری که واسه من کردن واسه یکی دیگه ام انجام دادن دیگه اون کار واسم خاص بودن و ارزششو از
ولی من به این عقیده ات اعتقاد ندارم