″رایحه″
ولی چرا هر فیلمی که میبینم باید تهش با مرگ شخصیت مورد علاقه ام و خوشبخت شدن شخصیتی که از اول فیلم رو
چون شخصیتای مورد علاقت اکثرا شخصیتای منفی داستانن
نمی توانست نفس بکشد.ضربان قلبش به قدری تند بود که حرکات رگ روی گردنش به خوبی دیده میشد.دستان لرزانش یخ کرده بود و صورتش به رنگ گچ درآمده بود.به سختی و با لرزش صدایش گفت:《من او را کشتم!من کشتمش!》نگاهش را از روی جسدی که در آغوش داشت برداشت و به دستانش که دور شانه های جسد بهترین دوستش حلقه شد بود خیره شد.این بار با خشم و نفرت از خودش فریاد زد:《من با همین دست هایم او را کشتم!او بهترین پناه بود اما من او را کشتم...من او را کشتم!》
هر بار که واژه "کشتم" را تکرار میکرد؛فریادش بلندتر میشد.سر گیجه شدید گرفتم و آنی احساس کردم می خواهم بی هوش شوم.چشمانم مداد سیاهی می رفت.خواستم جلو بروم اما سرگیجه ام و دیدن...دیدن آن لحظه مانع شدند.جسد دوستش را بر روی زمین نهاد و دستانش را به سمت خنجری که در قلبش فرو کرده بود برد.چشمانش را بست و خنجر را از قلب دوستش یا بهتر است بگویم تمام دارایی اش بیرون کشید که بلافاصله خون از قلب دوستش فواره زد.خنجر را به سمت قلبش برد و به چهره دوستش نگاه کرد.مانند همیشه در چهره اش آرامش و شادی دید.با تمام وجود آخرین کلماتش را گفت:《من بدون او نمی توانم...》لبخندی زد و خنجر را...آه قلبم!اری خنجر را درون قلب خویش فرو کرد!از درد نتوانستم بر روی پاهایم بایستم و بر زمین افتادم.دستانم را روی قلبم گذاشتم و و به خنجری که روی قلب شکل می گرفت خیره شدم.او تمام توانش را جمع کرد و به من گفت:《مرا ببخش.تو هم دیگر نمی توانستی مرا نجات دهی چون من دوست قدیمی ام را کشتم و بدون آن من هم لایق زندگی نیستم!تو نیز پاسوز من شدی...》
ناگهان در کنار دوستش بر روی زمین افتاد و آرام آرام چشمانش را بست.به دستانش که نگاه کردم دیدم دست دوستش را در دست گرفته؛درست مثل کودکی هایشان بودند.اما در کودکی ما در کنار هم بودیم ولی حالا پیکر آن دو در کنار هم و من به دور از آنها بودم.به پیراهنم که نگاه کردم دیدم خونی است و احساس کردم چند تن وزنه بر روی قفسه سینه ام هست.توانم را جمع کردم و خود را به کنار آن رو رساندم.بر روی زمین دراز کشیدم و سرم را در میان سر آن دو گذاشتم و زمزمه کردم:《بار دیگر ما به دست تو کشته شدیم برادر!》همان لحظه بود که "ناامیدی "از درون سایه بیرون آمد و در کنارم ایستاد.به ما سه نفر نگاه کرد و گفت:《جان شما سه نفر را من نگرفتم.من فقط برای هزارمین بار به تو ثابت کردم که نمی شود تا ابد "رویای کودکی" و "انسان" و تو را در کنار هم داشت "امید"》پوز خندی زد و ادامه داد:《تو و "رویای کودکی" به دست دوستتان "انسان" که برایش همه کار کردید کشته شدید.من فقط این پیشنهاد را به او دادم!》
بعد از تمام شدن حرف هایش راهش را کج کرد و دوباره به اعماق تاریکی رفت.چشمانم را بستم و در لحظات آخر عمرم به زمانی فکر کردم که ما سه کودکانی بودیم که جانمان به جان یکدیگر بسته بود؛اما حالا هر سه قربانیان تازه "ناامیدی" بودیم....!
#دلوان
″رایحه″
نمی توانست نفس بکشد.ضربان قلبش به قدری تند بود که حرکات رگ روی گردنش به خوبی دیده میشد.دستان لرزانش
می دونم خیلی طولانی هست اما واقعا دلی دلی هست مثل همه ی #دلوان هامون
اونجا که داستایوفسکی میگه:
می خواهم اقلاً یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف می زنم.
″رایحه″
اونجا که داستایوفسکی میگه: می خواهم اقلاً یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قبلا می گفت جهنم چگونه است اما حالا خودش می توانست جهنم را وصف کند.برایش این شرایط عادی شده بود اما باز هم دردناک بود و دردناک تر هم میشد.او با گذشتن از معشوقش زندگی خود را به جهنم تبدیل کرده بود ولی زمانی که خوشحالی معشوقش را در کنار دیگران میدید؛او نیز خوشحال میشد!حالش طوری میشد که جهنمش به بهشت تبدیل میشد؛مانند ابراهیم!همه می گفتند که او دیوانه شده اما او در قلب شکسته خود این را با خود میگفت که "من او را از دست دادم اما نبود من باعث خوشحالی او شد" و امید به این داشت که حتی نبودش هم باعث خوشحالی کسی شد است...
#دلوان