eitaa logo
عاشقان شهید بهنام محمدی
140 دنبال‌کننده
59.6هزار عکس
33.1هزار ویدیو
458 فایل
عاشقان شهید بهنام محمدی راد مسجد سلیمان مزار شهدای گمنام به یادشهیدان محمدحسین فهمیده.سعید طوقانی. علیرضا کریمی. مهرداد عزیز الهی.مصطفی کاظم زاده.احمد علی نیری.رضا پناهی 28 / 7 /1359 شهادت خرمشهر 1345/11/12 تولد خرمشهر @MOK1345 @MOK1225
مشاهده در ایتا
دانلود
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۹ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 همسرم منزل پدرش بود. با خودم گفتم چند روز است حمام نکرده ام. به خانه بروم و حمام کنم و لباسم را عوض کنم و اگر شد سری به منزل عمویم بزنم و زنم و دخترم را ببینم. تا آن لحظه هنوز امل را ندیده بودم. خیلی دلم میخواست دخترم را ببینم که چطوری است. آیا شکل من است یا مادرش، به خانه پدرم رفتم و حمام کردم. خیلی خسته و کوفته بودم. دیدن امل و همسرم را به وقت دیگری موکول کردم. آنقدر در طول روز دویده بودم که خسته بودم. گرفتم خوابیدم. فردا صبح روز هفتم مهرماه متوجه شدم نیمه شب دیشب، عراقی ها وارد شهر شده‌اند و هویزه را به اشغال خود در آورده اند. خبر مثل پتک بر سرم فرود آمد و خیلی داغون شدم. می بایست هر طور بود کاری می‌کردم. نمی‌شد دست روی دست گذاشت و شاهد اشغال خانه ات بود. ماجرای اشغال را قاسم چنانی به من اطلاع داد. صبح زود و قبل از آنکه از خانه بیرون بروم به خانه ما آمد. ديدم كلافه و سرگردان است. پرسیدم چیه؟ خبری شده؟ - عراقی ها دیشب وارد شهر شدند و هویزه را گرفته اند! وقتی این خبر را شنیدم ناخداگاه تیری در کمرم احساس کردم. غافلگیر کننده بود. با خودم گفتم چقدر ما اشتباه کرده ایم و شهر را رها کرده و تا صبح در خانه هایمان خوابیده ایم. اما افسوس و تأسف دردی را دوا نمی کرد و باید کاری می کردم. همان دوست به من گفت: عراقی‌ها سراغ تو را هم گرفته اند و فکر کنم اگر گیرشان بیفتی در جا تیر بارانت بکنند. باید هر طور شده مخفیانه از شهر خارج شوی تا‌به چنگ دشمن نیفتی. از قاسم پرسیدم: - مطمئنی عراقی ها به دنبال من می‌گردند؟ - بله! خودم در خیابان شنیدم می پرسیدند: یونس شریفی را کجا می توانیم پیدا کنیم؟ راستش را بخواهید مو بر تنم راست شد. دانستم اگر در خانه بمانم عراقی ها پیدایم می‌کنند و در جا تیز بارانم خواهند کرد. وقتی پدرم ماجرا را شنید خیلی ترسید و دستپاچه شد و به من گفت: بابا! چقدر به تو گفتم که از شهر بیرون برو عراقی ها به تو رحم نخواهند کرد، اما تو به حرفهایم گوش ندادی و ماندی. همین طور که پدرم داشت با من صحبت می کرد حس غریبی داشتم و با خودم فکر می‌کردم که من هم برای خودم کسی هستم. اگر نبودم عراقی ها خانه به خانه دنبالم نمی گشتند تا مرا پیدا کنند و بکشند. پدرم نزد من و برادر و خواهرانم ابهت و هیبت داشت و تا آن روز من سرم را جلویش بلند نکرده بودم اما نمی دانم در آن لحظـات چـــه شد که با صدای بلند خطاب به پدرم گفتم - بابا! اگر همه از شهر بیرون بروند من نمی روم! خودت را خسته نكن! من بيرون برو نیستم. همین جا می‌مانم و هر چه هم شد بشود. رو به برادر کوچکترم که سرتیپ نام داشت کردم و گفتم سرتیپ! برو این گونیها را پر کن و بالای بام خانه یک سنگر برای من درست بکن. در همان لحظاتی که این حرفها را می‌زدم اضطراب خاصی سرتاسر وجودم را گرفته بود. احساس می کردم دارم وارد جریان خطرناکی می‌شوم که آینده اش کاملاً نامعلوم است. شور و شوق خاصی داشتم. پدرم گفت، - بالای خانه میخواهی سنگر بگیری؟ - بله! بگذار عراقیها بیایند و من همین جا با آنها درگیر می‌شوم. خشاب های تفنگم داخل کمد عروسی ام بود. چند عدد نارنجک هم داشتم که کنار خشابها گذاشته بودم. خشابها و نارنجک ها را آماده کردم و منتظر شدم تا عراقی‌ها نزدیک خانه ما بیایند و من حسابشان را کف دستشان بگذارم. ادامه دارد...
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۱۳ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 چند زن در حالی که لب‌هایشان از خشم کف کرده بود در حالی که گرزهایشان را تکان می‌دادند خطاب به نظامی های عراقی فریاد زدند: اگر مردید بیرون بیایید! نامردها! مرگ بر صدام. فرمانداری سر نبش بود، پشتش شط بود. جلوش خیابان بود و کنارش نیز کوچه بود. عراقی ها وقتی به خود آمدند دیدند در محاصره زن و مرد خشمگین سوسنگردی قرار گرفته اند. وقتش بود که از نارنجک‌های داخل دشداشه ام استفاده کنم. من تا آن لحظه هرگز نارنجکی پرتاب نکرده بودم. به ما آموزش پرتاب نارنجک داده بودند اما من تا آن روز نارنجکی پرتاب و منفجر نکرده بودم. به زنها و مردها گفتم... - بروید عقب می‌خواهم به فرمانداری نارنجک پرتاب کنم. در حالی که صدای قلبم را می‌شنیدم که تند تند می‌زد، نارنجکی از جیب دشداشه ام در آوردم و همان طور که آموزش دیده بودم ضامنش را کشیدم سه شماره شمردم و نارنجک را به طرف محل فرمانداری پرتاب کردم. در حین این عمل تکبیر گفتم - الله اكبر الموت لصدام... نارنجک در میان بهت و حیرت مردم در محل فرمانداری سوسنگرد با صدای مهیبی منفجر شد. نارنجک که منفجر شد مردم نیز تکبیر گفتند. به حسن گفتم: باید برویم پشت فرمانداری داخل کوچه و یک نارنجک هم از آنجا به داخل ساختمان بیندازیم تا عراقی‌ها فکر کنند ما تعداد زیادی نارنجک داریم. سریع رفتم لـب شــط و از پشت یک نارنجک دیگـر بـه محـل فرمانداری انداختم که بلافاصله منفجر شد. خودم هم به میان جمعیت آمدم تا در میان مردم گم شوم و مورد شناسایی دشمن قرار نگیرم. من، حسن و چند مرد دیگر به طرف در بسته فرمانداری رفتیم و درب را باز کردیم و به داخل محوطه فرمانداری داخل شدیم. وقتی وارد حیاط فرمانداری شدیم متوجه شدیم که میان درب اصلی با درب ساختمان حدود ده متر فاصله است. درب ساختمان، چوبی و شیشه ای بود. هیجان خاصی داشتم و منتظر بودم هر لحظه دشمن به سوی ما آتش بگشاید و جمعیت را قتل عام کند. روی احتیاط همان داخل حیاط فرمانداری ایستادیم و با صدای بلند به زبان عربی عراقی ها را مخاطب قرار دادیم و گفتیم بیرون بیایید! شما در محاصره هستید، تسلیم شوید! اگر مقاومت بکنید همه شما کشته می‌شوید. خودتان را به کشتن ندهید ما با شما مثل یک اسیر مسلمان رفتار می‌کنیم صدایی نیامد. در این هنگام من جلو جمعیت رفتم و از دشداشه ام نارنجک سوم را در آوردم نعره زنان تکبیر گفتم. جلو دویدم با لگد در چوبی ساختمان را باز کردم ضامن نارنجک را کشیدم و نارنجک را داخل ساختمان فرمانداری انداختم و بلافاصله به طرف جمعیت رفتم و چند بار با تمام قدرتم الله اکبر گفتم. بر اثر انفجار نارنجک، محل فرمانداری به شدت لرزید و شیشه های ساختمان شکست. انفجار نارنجک سوم کار خودش را کرد و سربازان دشمن حسابی ترسیده و مرغوب شدند. احساسات ضدبعثی مردم به اوج خودش رسید. از نگاه به چهره های مصمم زنان و مردانی که فرمانداری سوسنگرد را محاصره کرده بودند به خوبی می‌شد فهمید که آنها با گرز و چماق در دستشان حاضرند با دشمن درگیر شوند و متجاوزان به شهر و دیارشان را سر جای خود بنشانند. لحظه به لحظه بر تعداد مردم محاصره کننده افزوده می شد. سربازی از داخل ساختمان فرمانداری فریاد کشید: - دخیل خمینی... دخیل خمینی! به دنبال آن در یک چشم بر هم زدن مردم به داخل محل فرمانداری ریختند و سلاحهای عراقی‌ها را از آنها گرفتند و خلع سلاح شان کردند. ادامه دارد...
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۱۴ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 در میان گروهی از عراقی ها که داخل ساختمان بودند، سیزده نفرشان مجروح و زخمی بودند. ظاهراً بر اثر انفجار نارنجکی که داخل فرمانداری انداخته بودم آنها زخمی شده بودند. حال یکی از سربازان دشمن خراب بود و ترکش نارنجک آش و لاشش کرده بود. دیگران هم از ناحیه شکم، پا و کمر مجروح شده بودند. مجروحان و سربازانی که سالم بودند حسابی ترسیده و مرتب شعار «دخیل خمینی» و «ما تسلیم هستیم» سر می‌دادند. در این میان عده ای از پیرمردها که تا آن موقع کناری ایستاده و فقط تماشا می کردند رفتند و اسلحه‌های عراقی‌ها را به غنیمت گرفتند. ظرف کمتر ازچند دقیقه هیچ اثری از آن همه مسلسل و سلاح کمری نبود و همه را مردم میان خود تقسیم کردند. فقط سر من و حسن بی کلاه ماند! نارنجک هایش را من انداختم و غنیمت هایش را تماشاچی های جلوی پیاده روی فرمانداری بردند! سرباز مجروح عراقی بر اثر جراحت های عمیق نارنجک، همان جا تمام کرد. من که دیدم سرم کلاه گشادی رفته به پسر عمه ام گفتم حسن تو نتوانستی چیزی گیر بیاوری؟ - نه! مگر گذاشتند من چیزی گیرم بیاید؟ - خاک بر سر، یکی دو تا اسلحه جور می‌کردی. ما باید با دشمن درگیر بشویم. کسی کار به اسرای عراقی نداشت و همه مشغول به غنیمت گرفتن اسلحه‌ها و اموال دشمن بودند. اسرای عراقی را که تعدادشان کمتر از بیست نفر بود از ساختمان فرمانداری بیرون آوردیم. در این هنگام چند زن خشمگين عرب سوسنگردی با چوب و چماق و سنگ به سربازان دشمن حمله کردند. زنها با صدای بلند عربده می‌کشیدند و می‌گفتند این نامردها را بدید تکه تکه کنیم. آنها شهر ما را اشغال کرده اند. جوان های ما را کشته اند. باید همگی را سر ببریم! زنها به شدت دچار هیجان و احساسات بودند. انبوه مردم «الله اکبر» می گفتید و صلوات می‌فرستادند. اگر کاری نمی کردیم بیم آن می رفت که در یک چشم به هم زدن مردم شهر، سربازان دشمن را قطعه قطعه کنند. عراقی ها مثل بید می‌لرزیدند و مرتب با صدای بلند دخیل خمینی می گفتند. جای درنگ نبود. به هر حال عراقی ها اسیر ما بودند و نمی باید به آنها ضربه ای وارد می‌کردیم. من و حسن و عده ای از جوانان سوسنگردی، اسرا را میان خودمان گرفتیم و به مسجد جامع شهر بردیم. مجروحان را هم برای درمان و مداوا به بیمارستان منتقل کردیم. وقتی کار عراقی‌ها در سوسنگرد تمام شد یک دفعه یادم آمد که دشمن هنوز در هویزه است و باید حسابش را در آنجا هم رسید. مردم سوسنگرد به طور خودجوش در سرتاسر شهر قیام کردند و با سربازان دشمن درگیر شدند. دیگر جای ماندن من نبود. به حسن گفتم من باید اسلحه ام را بردارم و بروم هویزه و حساب عراقی ها را در آنجا برسیم. این را گفتم و به منزل حسن رفتم. در آنجا وقتی خواستم سوار موتورسيكلتم بشوم دیدم چرخ عقب آن پنچر است! خیلی از شانس خودم ناراحت و عصبانی شدم. سهام در منزل آن عمه ام بود و نارنجک های داخل جیبم را نیز خرج عراقی‌ها کرده بودم، همانجا از بی دست و پایی خودم لجم گرفت. باید در فرمانداری یکی دو مسلسل عراقی به غنیمت می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم آن پیرمردهای زرنگ اسلحه ها را برای خود بردارند. به حسن گفتم فایده ندارد. با چرخ پنچر می‌روم. حسن گفت: - چطوری می‌خواهی با پنچری بروی؟ - هرطور باشد خودم را به هویزه باید برسانم. سوار موتورسیکلت شدم و چون چرخ عقبم پنچر بود روی باک بنزین نشستم و حرکت کردم. به مالکیه رسیدم و از منزل عمه ام اسلحه ام را برداشتم و به طرف هویزه به راه افتادم. فاصله سوسنگرد تا هویزه حدود پانزده کیلومتر است. نفهمیدم چطوری این مسیر را طی کردم. وقتی از دور دیوارهای هویزه را دیدم -ژ سه را از ضامن خارج کردم و خودم را آماده نبرد با آنها کردم. همین طور که سوار موتورسیکلت پنچر بودم در مدخل ورودی هویزه چند سرباز دشمن را دیدم. حسابی ترس و اضطراب سرتاسر وجودم را گرفته بود و خیلی دلهره داشتم. نمی‌دانستم آیا تا چند لحظه دیگر زنده خواهم بــود یا توسط دشمن کشته خواهم شد. نمی‌دانم چرا در همان لحظات به فکر دخترم امل افتادم که تا آن روز او را ندیده بودم. می بایستی بیست روزی داشته باشد. حتماً شکل من یا مادرش بود. ادامه دارد...
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۱۷ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 عراقی ها خیال می کردند نوجوانان و جوانان عرب سوسنگرد و هویزه به ارتش صدام خواهند پیوست و در فتح اهواز شرکت خواهند کرد اما دشمن، کور خوانده بود و معلوم شد که عرب‌های منطقه ایران را به خوبی نمی‌شناسد و نمی‌داند که آنها تا چه اندازه ایران دوست و وطن پرست هستند و حاضر به سازش با هیچ دشمنی، حتی دشمن هم زبان و هم نژاد خود نیستند. از ماجرای حضور عراقی ها در هفته اول جنگ در هویزه خوشبختانه چند عکس تاریخی وجود دارد که آقای لطف الله ساکی آنها را گرفته است. او در حالی که هویزه، در اشغال کامل نیروهای دشمن بود خطر کرد، و در حالی که اگر او را می گرفتند بلافاصله به عنوان جاسوس اعدامش می‌کردند. از حضور زنان و مردان هویزه ای در مبارزه با دشمن عکسهای بسیار جالبی گرفت. این عکس ها تا چند سال پیش کشف نشده بود و من در نوبتی که به منزل ایشان رفتم آنها را به من هدیه داد. بعد از اخراج دشمن از منطقه، شاخ صدام شکسته شد. کسانی که از شهرها فرار کرده بودند به خانه های خود بازگشتند و مردم زندگی عادی خود را شروع کردند. صدام تصور اولیه اش از مردم عرب مرز، خطا از آب درآمد و به طور عمیقی کینه آنها را در دل گرفت. بعد از این ماجرا حتی نگرش مسؤولان دولتی در اهواز نسبت به مرزنشینان عوض شد و امکانات بیشتری به ما دادند. از حامد جرفی برای حضور در اتاق جنگ دعوت کردند و حامد توانست اسلحه بیشتری به هویزه بیاورد. صدام اگر چه از عربهای ناحیه مرزی ایران ضربه سختی خورده بود و مجبور به عقب نشینی شده بود اما در مرزهای خوزستان و غرب کشور جنگ با شدت ادامه داشت و روز به روز هم بیشتر شعله می کشید. یادم رفت این را هم بگویم که یکی دو روز بعد از آزادی هویزه و سوسنگرد عده ای از مزدوران ایرانی که در طول اشغال با دشمن همکاری کرده بودند و به مردم، ناموس و میهن خود خیانت کرده بودند، شناسایی و به اهواز فرستاده شدند و در اهواز دادگاه انقلاب آنها را به جرم همکاری مؤثر با دشمن و خیانت به وطــن بـه اعـدام محکوم کرد. خائنین را که فکر می‌کنم حدود پانزده نفر بودند به محل فرمانداری سوسنگرد آوردند و با حضور مرحوم صادق خلخالی تیر باران کردند. متأسفانه سر دسته خائنان از چنگ مردم فرار کرد و همراه با نیروهای دشمن به عراق رفت و از چنگ عدالت گریخت. اسرای عراق را نیز که تعدادشان چشمگیر بود جمع آوری کردیم و به اهواز فرستادیم. در هویزه همزمان با عقب نشینی و فرار دشمن دو خانواده به ظاهر پناهنده که از زمان شاه و در زمان حسن البکر از عراق رانده شده و مردم هویزه به آنها پناه داده بودند همراه با دشمن فرار کردند. وقتی آن دو خانواده به عراقی ها پیوستند تازه آن وقت بود که ما فهمیدیم خانه آن دو خانواده لانه جاسوسی عراقی ها بوده و آن نامردها از مهربانی و صمیمیت مردم هویزه سوء استفاده کرده و برای دشمن جاسوسی و خبر چینی می کرده اند. ادامه دارد...
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۱۸ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 کمی بعد از آزادی هویزه، در روز هشتم مهرماه، روزی محمد مینایی و سید مرتاض که از بچه های اطلاعات و عملیات سپاه اهواز بودند آمدند و برای نخستین بار دو مسلسل تاشو کلاشینکف به مـن و سـيد رحیم موسوی دادند. انگار که همه دنیا را یکجا به ما داده اند! ما دو نفر رسماً مسؤول اطلاعات و عملیات سپاه در هویزه شدیم. از ما خواستند تا هم خودمان مرتب به نواحی مرزی برویم و هر چه که می‌بینیم و یا می‌شنویم را بلافاصله به اهواز گزارش کنیم و هـم گروههای شناسایی اعزامی از اهواز و جاهای دیگر را به منطقه ببریم و به عنوان راهنما و بلد با آنها همسفر و همگام شویم. این اتفاق فکر می‌کنم روز یازدهم مهر ماه سال ۱۳۵۹ و تنها ده، دوازده روز پس از تجاوز عراق به خاک ایران اتفاق افتاد. بعد از اخراج عراقیها، بخشداری به ستاد عملیاتی تبدیل شد و من و سید رحیم و دوستان دیگرمان زیر نظر حامد جرفی بخشدار هویزه ، به همه امور و کارها رسیدگی می کردیم. هر کاری از دستمان برمی آمد برای مردم جنگ و انقلاب انجام می‌دادیم. مهمترین و عمده ترین کار ما شناسایی مکانها و مواضع و تحرکات دشمن و گزارش سریع و به موقع آن به سپاه اهواز بود. شب‌ها و حتی گاهی اوقات ، روزها من و سید رحیم به شناسایی مواضع دشمن می‌رفتیم. گاهی هم حامد با ما می آمد و در عملیاتهای شناسایی شرکت می‌کرد. سعی می‌کردیم سرتاسر هور، پاسگاه های مرزی در منطقه طلائیه و نقاط حساس استقرار نیروهای دشمن را به طور کامل و دقیق شناسایی کنیم و مثلاً بدانیم که دشمن در فلان منطقه چه تعداد تانک، نفربر، سرباز و استحکامات و تجهیزات مستقر کرده است. در بازگشت از عملیاتهای شناسایی، بلافاصله همه اطلاعات به دست آورده را روی کاغذ می‌نوشتیم و به اهواز ارسال می کردیم. معمولاً کاغذهای اطلاعاتی را توسط پیک با ماشین و یا در مواقع ضروری با موتورسیکلت به مرکز سپاه در اهواز ارسال می کردیم. دشمن در منطقه جفیر و کرخه مستقر شده بود و ما هر شب تیم های شناسایی به این مناطق اعزام می‌کردیم و آخرین اطلاعات را از تحرکات دشمن به دست می‌آوردیم گاهی اوقات برادر مینایی نیز گروههای شناسایی از اهواز به هویزه می‌فرستاد که ما موظف بودیم آنها را برای شناسایی به منطقه ببریم. چند بار ارتشی ها نیز آمدند که ما به عنوان راهنما با آنها نیز رفتیم. یک روز برای شناسایی به اطراف چاه‌های نفت جفیر رفته بودیم. حدود دو کیلومتری نرسیده به چاه‌های نفت متوجه شدیم کنار خاکریز چاه، لوله تانکی بیرون زده است. این چاه های نفت در زمــان شـاه حفاری شده و پس از آنکه به نفت رسیده بود، سرهای آن را پلمب کرده بودند. سوار ماشین وانت مزدایی بودیم که حامد رانندگی می‌کرد. علاوه بر من و حامد برادر بنی نعیم هم همراهمان بود و با احتیاط تا فاصله ۵۰۰ متری رفتیم. نمی دانستیم لوله ای را که می بینیم لوله تانک یا توپ عراقی هاست و یا چیز دیگری است. اگر بر می گشتیم ممکن بود عراقی‌ها باشند و ما را هدف گلوله توپ یا تانک قرار دهند. از طرف دیگر هراس داشتیم که جلوتر برویم، زیرا هر لحظه ممکن بود هدف قرار بگیریم. همراه ما سه نفر، فقط یک کلاشینکف تاشو بود که مال من بود. حامد گفت: آهسته دور بزنیم و برگردیم. اگر عراقی ها باشند به طرفمان تیراندازی خواهند کرد و ما روی گاز پا می‌گذاریم و به سرعت از اینجا دور می‌شویم. اگر هم به طرفمان تیر نیانداختند معلوم می‌شود که عراقی نیستند و ما با خیال راحت می‌رویم و شناسایی می‌کنیم. گفتم، فکر خوبی است. حامد سریع دور زد و گاز ماشین را گرفت. مسافتی رفتیم دیدیم خبری نشد و کسی به طرفمان تیر نیانداخت. خیالمان راحت شد که خبری از عراقی ها در آن اطراف نیست. برگشتیم و دیدیم که آن لوله ای که ما لوله تانک یا توپ تصورش کرده ایم، لوله نفت است. ادامه دارد...
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۴۵ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 حسین خیلی از سید ابوالحسن بنی صدر که آن موقع رئیس جمهور ایران بود بدش می آمد. برای من تعریف کرد که من برای گرفتن امکانات نظامی نامه ای گرفتم و به ارتش رفتم، امــا آنها گفتند که جناب آقای بنی صدر فرمانده کل قوا بخشنامه صادر کرده و گفته است که به شما پاسدارها حتی یک فشنگ خالی هم ندهیم. ما در سپاه هویزه خیلی غریب و مظلوم بودیم. اگر چه سید حسین برخی امکانات به هویزه آورده بود، اما عملاً چیز زیادی نداشتیم. حتی برخی از بچه‌های سپاه برای خوردن غذا و یا حمام به خانه های خود می رفتند و برای بچه های سپاه نیز از خانه های خودشان غذا می آوردند. برخی از بچه های بومی نیز بچه های غیر بومی را به خانه های خود می بردند و به آنها غذا می‌دادند. ما حتی توان طبخ غذا در سپاه هویزه را نداشتیم. بچه ها اما راضی و خشنود بودند و با وجود کمبودها خم به ابرو نمی آوردند. حسین خیلی روی خودش کار کرده بود و به اصطلاح آن سالها خودسازی کرده بود. مطالعات قرآنی و مذهبی خیلی خوبی داشت. كما آنکه قبل از شروع جنگ در رادیو اهواز سلسله بحث هایی در باب تفسیر قرآن و نهج البلاغه برپا کرده بود که نوارهایش موجود است. آدم وقتی به آنها گوش می‌دهد متوجه می شود که آن جوان با سن کم تا چه اندازه پیشرفت کرده بود و مطالعات همه جانبه ای انجام داده بود. خیلی به آداب و احکام مقید بود. تلاش می کرد نماز را به صورت جماعت بر پا کند و خودش همه شب بلند می شد و دعا می خواند و نماز شب را بجا می آورد. روزه های مستحبی روزهای دوشنبه و پنج شنبه در دستور کارش بود. آن روزهـا فـرمـانی از امام خمینی درباره خودسازی نوشته شده بود. فرمانی پانزده ماده ای بود. این فرمان برای سید حسین الگو بود و سعی می کرد همه ی موارد مندرج در آن را اجرا کند. برای بچه های سپاه هویزه نیز کلاسهای آموزش قرآن و اصول عقاید گذاشت و در کنار رشد نظامی و جسمی ما بُعد روحانی و معنوی مان را تقویت کند. احمد خمینی برای من تعریف کرد که شبی که ما به شناسایی رفته بودیم حوالی یک ساعت به اذان مانده بود که به مقرمان برگشتیم. ما خیلی راه رفته و حسابی خسته شده بودیم. سید حسین به من گفت: احمد! من نیم ساعت می‌خوابم و تو مرا بیدار کن. من آن شب نگهبان بودم. نیم ساعت که گذشت رفتم تا حسین را از خواب بیدار کنم دیدم در خواب عمیقی فرو رفته است. چنان ناز خوابیده بود که دلم نیامد بیدارش کنم. با خودم فکر کردم که همین خستگی دیشب اجرش کمتر از نماز شب نیست! برای آنکه بیدار نشود و من هم تکلیفم را که بیدار کردنش بود، ادا کرده باشم، آهسته صدایش زدم اما تا او را صدا زدم از خواب پرید. به او گفتم: آقای حسین! شما خیلی خسته هستید و تا نماز صبح زمانی مانده است، بگیرید بخوابید و استراحت کنید. حسین نیم نگاهی به من کرد و گفت: احمد تو فکر خودت باش. این را گفت و بلند شد تا برای اقامه نماز شب خود را آماده کند. اذان صبح را خودش می‌گفت و بعد از آن پشت سرش نماز صبح مان را به جماعت می‌خواندیم، بعد از آن کارهای روزمان را شروع می کردیم. خوب به یاد دارم که در نمازهای صبح بعد از قرائت حمد سوره والعادیات را می‌خواند. همان طور که قبلاً هم گفتم ورزشهای صبحگاه حسین یک کلاس کامل بدنسازی بود. ما را به استادیوم پشت سپاه می برد و چنان می دواندمان که جانمان را به لب می‌رساند. برخی روزها نیز ما را به اطراف قدمگاه حضرت ابراهیم خلیل می‌برد و آنجا تمرین می داد. من از ورزشهای او فراری بودم با وجودی که جوان و فوتبالیست بودم اما حقیقتش را بخواهید از دست ورزشهای صبحگاهی فرار می کردم. شب را از سپاه جیم می‌شدم و به خانه سید رحیم می‌رفتم تا ورزش نکنم. یک روز که سید حسین ما را حسابی دوانده و شیره مان را در آورده بود، بچه ها شروع به غر زدن کردند و به سید حسین متلک گفتند. سید حسین ایستاد و گفت: - خسته شده اید؟! بچه ها به شوخی گفتند: - نه! مرده ایم! سید حسین حرفی زد که برای من خیلی عبرت آموز و جالب بود. او گفت: از آن موقع تا حالا «مقاومت» کرده اید و از حالا به بعد باید استقامت بکنید. ما باید در همه زمینه ها توانمان را آنقدر استمرار بدهیم تا به استقامت برسیم. استقامت تکرار مقاومت است. سید حسین علم الهدی گاه ورزش صبحگاهی را به کلاس عقیدتی تبدیل می کرد و در همان حالتی که ما را می دواند و عرق تنمان را در می آورد، درس اخلاق هم به ما می داد.
💐💐💐 💐💐 💐 🌹 ۵۱ خاطرات آقای یونس شریفی به قلم آقای قاسم یاحسینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 یکی از محورهایی که خیلی راکد بود و دشمن هم در آن حضور مؤثری نداشت، محور منطقه طلائیه و شط علی بود. پشت این محور هورالعظیم بود و چون تردد زیادی در اطراف هور انجام نمی گرفت دشمن هم توجه خاصی برای استقرار تجهیزاتش در آنجا نداشت. در زمان علــم الهــدی و حــد فاصل آذر و دی ۱۳۵۹ دشمن تا حدود پنج کیلومتری شهر اهواز پیشروی کرده بود. شش کیلومتر نیز با هویزه فاصله داشت. بخش‌هایی از شهر سوسنگرد را نیز به اشغال خود در آورده بود. هویزه با توجه به نقشه‌های عملیاتی در پانزده کیلومتری عقبه دشمن قرار داشت. عراقی ها تا پاسگاه برزگری که دومین پاسگاه مرزی ما بود را اشغال کرده بودند. پاسگاه کیان دشت خالی بود و نه دشمن در آن مستقر شده بود و نه ما نیرو در آن داشتیم. همان طور که قبلاً گفتم در همان روزهای اول جنگ ژاندارمری مستقر در پاسگاه کیان دشت، آنجا را تخلیه کرده بودند. نمی‌دانم چرا دشمن پاسگاه کیان دشت را اشغال نکرده بود. شاید هم با مقاصد کلان نظام آنها اشغال این پاسگاه برایش بی فایده بود. چند روز بعد عشایر منطقه خبر دادند که دشمن پیشروی کرده و پاسگاه کیان دشت را اشغال کرده است. علم الهدی به من گفت: - برو منطقه را شناسایی کن و ببین خبر صحت دارد یا نه!؟ من و سید رحیم موسوی با یک دستگاه موتور، خودمان را به منطقه مورد نظر رساندیم. تا نزدیکی‌های پاسگاه کیان دشت پیش رفتیم. نزدیکی های پاسگاه دشمن متوجه حضور ما دو نفر شد و بایک خودرو به دنبالمان افتادند و تعقیب مان کردند. سیدرحیم موتور را می‌راند و موتورسوار خیلی خوبی هم بود. برای آنکه دشمن ما را گم کند به اطراف شط على رفتیم. نفربر دشمن همین طور که ما را دنبال می‌کرد به طرفمان تیر می انداخت. زمین بسیار ناهموار بود و سرعت موتور خیلی بالا و زیاد بود. چند بار کــم مانده بود از روی موتور پرت بشویم. در همین حال، در اطرافم دیدم از روی زمین چیزی شبیه دود به هوا می رود. سر در گوش سید رحیم گذاشتم و از او پرسیدم: - این دود چیه! . سید گفت - اینها دود نیست. عراقی‌ها دارند به طرفمان تیر تراش می‌زنند و با تیرها زمین را شخم زده و گرد و خاک بلند می‌شود! به سید رحیم گفتم: - فکر نمی‌کنم من از این مهلکه جان سالم بدر ببرم. یکی از این تیرها مرا ناکار خواهد کرد. سید رحیم ویراژ می‌داد و می‌رفت. واقعاً اراده خدا بود که از آن همه تیر یکی به من یا سید رحیم و یا موتورسیکلت، نخورد. دشمن بعد از مسافتی که ما را تعقیب کرد نا امید شد و رهامان کرد. ما که به منطقه شط على رسیده بودیم همین طور که حرکت می کردیم با عده ای از بچه های خودی روبه رو شدیم. اول خیال کردیم نیروهای دشمن هستند. اما کمی که دقت کردیم دیدیم ایرانی اند. رفتیم و نشستیم و با آنها صحبت کردیم. من اولین باری بود که از حضور آنها در شط علی مطلع می‌شدم و خیلی هم تعجب کردم. حدود بیست نفر از بچه های سپاه اهواز بودند که بدون هیچ هماهنگی و خبر با ما در شط على مستقر شده بودند. دشمن در این ناحیه تحرک نظامی خاصی نداشت و نمی‌دانم چرا آنها در آنجا استقرار یافته بودند. فرمانده آنها هم برادر داریوش کاظمی بود. به بچه های اهواز گفتم: - عراقی ها ما را تعقیب کردند. آمده بودیم تا پاسگاه کیان دشت را شناسایی کنیم که موفق نشدیم. فردا می‌آییم و ان‌شاء الله پاسگاه را شناسایی می‌کنیم. آنجا کمی با بچه ها آشنا شدیم و نزدشان چای هم خوردیم و به سپاه هویزه برگشتیم. در بازگشت همه آنچه را که دیدیم و برایمان اتفاق افتاده بود به طور شفاهی به علم الهدی گفتیم. من به ایشان گفتم: به احتمال قوی پاسگاه کیان دشت به دست عراقی ها افتاده است و جان بچه ها در شط علی در خطر است. هر آن ممکن است عراقیها بر سرشان بریزند و آنها را کشته یا اسیر کنند. سید حسین گفت: باید دوباره بروید و از وجود دشمن در پاسگاه کیان دشت مطمئن شوید. من باید بدانم که آیا عراقی ها این پاسگاه را در دست دارند یا نه.