الان که محمدحسین این کارو زد و با موقعیت الانمون سازگاره، یکم توضیح بدم در موردش
اینم به جای روایتی که قرار بود شب ضربت بگم
توی جنگ صفین، که جنگ با معاویه بود، سپاه امیرالمومنین داشت پیروز میشد، انقدر به پیروزی نزدیک شده بودن که مالک اشتر به خیمه ی معاویه رسیده بود؛ وقتی لشکر معاویه دید داره شکست میخوره، عمروعاص به معاویه گفت که باید یه حیله ای بکنیم که پیروز از جنگ بیرون بیایم
عمروعاص گفت باید قرآن سر نیزه ها بزنیم
حالا فایده این کار چی بود براشون؟ فایده ای که داشت، جنگ روانی بود که با سپاه امیرالمومنین راه انداختن؛ گفتن با علی نمیشه جنگید و قطعا پیروز میشه، پس باید جنگ نرم بکنیم؛ خلاصه قرآن هارو سر نیزه زدن و سربازای لشکر امیرالمومنین به امیرالمومنین گفتن تو مارو به جنگ برادر کشی آوردی و الان داریم میبینیم که لشکر مقابل مسلمونه؛ چرا ما باید با اینا بجنگیم؟
انقدر به امیرالمومنین فشار آوردن که امیرالمومنین صلح رو قبول کرد و یه مامور فرستاد که به مالک اشتر بگه دیگه حمله نکن و برگرد؛
اون نامه رسون، به مالک میرسه و مالک بهش میگه ما رسیدیم نزدیک خیمه ی معاویه، چرا حمله نکنیم؟ سربازای امیرالمومنین گفتن اگه مالک برنگرده ما تورو میکشیم!
امیرالمومنین دوباره به واسطه ی نامه رسون به مالک میگن برگرد...
وقتی که آتیش جنگ میخوابه، سربازای امیرالمومنین میگن بزارین حَکَمیَّت بین دو سپاه اتفاق بیوفه
امیرالمومنین هم بهشون میگن قرآن ابزار و یسری نوشته س، من قرآن ناطقم! من قرآن حقیقی هستم.
ولی آخرش مجبور به پذیرفتن حکمیت میشن