مـُنجـِح ؛
—
بعد از اینکه ذوالجناح از پا در آمد ، حسین وداع آخر را با زنان خیمه انجام داد و پیاده به میدان رفت ؛ عبدالله بن حسن ، به دنبال عمویش دوید تا به میدان برود اما زینب کبری مانع او شد ؛ بعد از بازگشت به خیمه ، عبدالله آرام نگرفت و به عمه اش گفت ممکن نیست از عمویم جدا شوم و شتابان به سوی میدان نبرد دوید ؛ در حالیکه عمویش حسین ، در میان سربازان انبوه دشمن محاصره شده بود ؛ پس از به زمین افتادن حسین ، حرمله بن کامل اسدی میخواست ضربه ای به سیدالشهدا بزند که عبدالله به بالین عمویش رسید و به حرمله گفت " وای بر تو ! ای زنا زاده بی حیا ؛ تو میخواهی عمویم را به قتل برسانی ؟ " و در این هنگام دستش را سپر بلای عمویش کرد و ضربه حرمله باعث شد دستانش از پوست آویزان شود ؛ سیدالشهدا ، یادگار برادرش را به سینه خود چسباند و سرانجام عبدالله در آغوش عمویش به شهادت رسید .
مـُنجـِح ؛
چه نسیمی که خودِ طوفان است پا برهنه وسطِ میدان است ؛
چه علمدار ، چه کودک باشی ،
دست دادن ، هنرِ مردان است . . .
مـُنجـِح ؛
بعد از اینکه ذوالجناح از پا در آمد ، حسین وداع آخر را با زنان خیمه انجام داد و پیاده به میدان رفت ؛
ادامه مقتل نوشته که حرمله با یه تیر سه شعبه بدن این آقازاده رو به بدن سیدالشهدا پیوند زد ؛ اما جایی توی مقتل نوشته نشده که بدن این آقازاده از سیدالشهدا جدا شده باشه ؛ ولی خدا کنه که بدنش رو جدا کرده باشن . . . ؛ چون چند ساعت بعد ، 10 تا سوار اسباشونو نعل تازه زدن به پیکر سیدالشهدا تاختن و به عمر سعد گفتن " نحنُ رضضنا الظهر بعد الصدر " ؛ ینی با اسب پشت حسین رو خورد کردیم بعد از اینکه سینهش رو خورد کردیم . . .