غصههای من شاید بزرگ نباشن ؛ اما گاهی اونقدر بیصدا توی جونم ریشه میدونن که خودمم از دیدنشون تعجب میکنم .
شاید خجالت من از کوچک بودن غصههام نیست ؛ از اینه که گاهی همین غصههای کوچک ، منو از دیدن نعمتهای بزرگ زندگی غافل میکنه . از اینکه فراموش میکنم هنوز فرصت نفس کشیدن دارم ، هنوز کسایی هستن که دوستم دارن ، خدایی رو دارم که حتی دردهای کوچک منو میشنوه و نسبت به اشکای بیصدام بیاعتنا نیست .
اگه روزی کسی از من بپرسه بزرگترین غمت چیه ، شاید سکوت کنم . . نه چون غمی نداشتم ، بلکه چون بعد از دیدنِ رنجِ آدمها ، دیگر غصههای خودم رو اونقدر بزرگ ندیدم که ارزشِ تعریف کردن داشته باشن .
علاج روح ؛
حتماً ، یقیناً ،قطعاً ،
مسلماً ، مطمئناً و حقیقتاً
نجفه .