علاج روح ؛
حتماً ، یقیناً ،قطعاً ،
مسلماً ، مطمئناً و حقیقتاً
نجفه .
- آشفتگیهبایدببخشید -
کربلا*
چطور میتونم دلمو راضی کنم
که این زیبایی رو رها کنه ؟
آدم عادت عجیبی داره ؛
گاهی اونقدر به خاطرهها سر میزنه ، اونقدر گفتوگوهای قدیمی رو مرور میکنه و اونقدر تویِ ذهنش ادامهی اتفاقات رو مینویسه که مدتهاس تموم شدن ، که یادش میره طرفِ دیگهٔ قصه ، مدتهاست از اون صفحه عبور کرده .
چون دنیا ، هیچوقت برای هیچکس متوقف نمیشه .
آدما راهشون رو ادامه میدن .
خونه عوض میکنن ، شهر عوض میکنن ، دل عوض میکنن ، آرزوهای تازه پیدا میکنن و گاهی حتی اسم کسایی رو که روزی تمام زندگیشون بودن ، کمتر و کمتر به زبون میارن .
این قانونِ تلخ زندگیه .
بنظرم سختترین لحظه ، وقتی نیس که میفهمی کسی رفته .
سختترین لحظه ، وقتیه که میفهمی فقط خودت موندی .
فقط تویی که هنوز گاهی بیاختیار اسمش رو توی ذهنت تکرار میکنی ، هنوز از کنار بعضی خیابونا آرومتر عبور میکنی ، هنوز با شنیدن یه صدا یا دیدن یه رنگ ، چند سال به عقب برمیگردی .
و درست همون لحظهاس که باید از خودت بپرسی :
چقدر دیگه میخوای مهمونِ گذشته بمونی؟