"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
• ♥️🌑 •
「من كل هذه الأرض أسكن مساحة ظلك . . 」
ازتمآمپهنہےِزمین،درسایہےتوخانہمےگیرم..🧡🫀′°
#آقایاباعبــداللّٰــہ🌱'(:
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
• ♥️🌑 •
「منبینڪلهذاالقلق
ڪانالتفڪیربڪإطمِئنان ♡ . .」
-دَرمِیاناینهَمِهاِضطِراب..؛
فِڪرکَردنبِهتوآرامِشاَست💛🫀..′':))
#امـٰامحـسینمن :)`🌱
من کان فینا بادل مهجته - زمینه - کربلایی مهدی مؤید14020419003.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
آقای اباعبدالله ❤️🩹
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت37
#غزال
جواب شو ندادم که گفت:
- بابا این مردک عوضی عصبانیم کرد.
اره اون عصبی ش می کنه باید روی غزال بدبخت خالیش کنه.
خیر سرم یعنی تازه عروسم!
از تصور تاز عروس ها فقط ناز کردن و خوشحالی و گردش توی فکر بود که حالا فقط کتک و داد ش نصیب من شده.
دستشو سمت چون ام اورد و رومو برگردوند و گفت:
- غزال با توام.
نگاهش که به چهره اشکیم افتاد دستشو کنار زدم و به جلو نگاه کردم و گفتم:
- ولم کن دست به من نزن.
پوفی کشید و گفت:
- تو چرا زود گریه می کنی بابا فقط دستتو هل دادم عقب که.
پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
- نه نوازشش کردی که اینطور سرخ شده و ورم کرده.
دستمو گرفت برد جلوی چشش کرد دستمو عقب کشیدم از توی دست ش و گفت:
- حواسم نبود قهر نکن.
محل بهش ندادم که بدتر عصبی شد و گفت:
- به جهنم فکر کردی منت تو می کشیدم!گفتم حواسم نبود دیگه فکر کردی کی تو؟ها؟
از شیشه به بیرون نگاه کردم و اشکام انگار باهم مسابقه گذاشته بودن.
جای معذرت خواهی شه!
حالا هم که داره بی کسی مو به رخم می کشه.
نفس شو کلاه رها کرد و دیگه تا تهران حرفی نزدیم.
به عمارت که رسیدیم پیاده شدم محمد و بغل کردم و رفتم داخل.
روی تخت ش خوابوندمش و شایان هم نیومد داخل رفت.
یه دوش گرفتم و لباس رو هم دادم مریم خانوم بشوره تا لکه های خون از روش پاک بشه.
توی اشپزخونه نشستم که مریم خانوم گفت:
- خانوم بد نده چرا صورتتون زخمیه؟چرا پاتون می لنگه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- چیزی نیست بعد از عقدمون..
چشاش چهار تا شد و گفت:
- چی؟با اقا ازدواج کردید غزال خانوم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره بعد رفتیم بیرون محمد بی هوا پرید تو خیابون ماشین خواست بهش بزنه محمد و انداختم کنار خودم ماشین خورد بهم ولی خداروشکر چیزیم نشد.
سری تکون داد و گفت:
- خانوم چه یهویی چرا مراسم نگرفتید؟
لب زدم:
- چی بگم یهویی شد خوب!
سری تکون داد و گفت:
- مبارک باشه غزال خانوم شما لیاقت خانومی توی این عمارت رو داری لیاقت بیشتر از اینا هم داری
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت38
#غزال
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون مریم خانوم لطف داری شما.
بقیه خدمه هم تبریک گفتن و ازشون تشکر کردم.
یکم بعد محمد بیدار شد اما کسل بود چون بعد موقعه خوابیده بود شام شو دادم و خوابوندمش تا صبح سرحال باشه و این کسلی رو نداشته باشه.
#شایان
ساعت 2 بود که از شرکت برگشتم.
فردا هم صبح زود دانشگاه کلاس داشتم و حسابی خسته بودم.
خدمه که حتما خواب بودن و شام هم نخورده بودم.
کت و کیف مو روی مبل انداختم در اتاق محمد و باز کردم خوابیده بود داخل رفتم و پتو رو روش مرتب کردم و بوسی روی پیشونیش کاشتم!
تمام دارایی من بود.
عجیبه غزال اینجا نبود.
بیرون اومدم و اروم درو بستم.
خواستم برم بالا که نگاهم به اتاق غزال افتاد.
اروم در اتاق ش رو باز کردم روی تخت نبود و لامپ خاموش بود.
پس کجاست اگه اینجا نیست؟
خواستم درو ببندم که صدای گریه های اروم رو شنیدم که حتم داشتم گریه ی خودشه.
یکم که دقت کردم دیدم پایین تخت نشسته سرش روی پاهاشه و داره گریه می کنه.
انقدر مظلوم گریه می کرد که از کار غروبم پشیمون شدم.
پوفی کشیدم درو بستم و این بار در زدم و صداش کردم:
- غزال.
درو باز کردم که دیدم تند تند اشکاشو پاک کرد و گفت:
- سلام بعله.
لامپ و روشن نکردم که معذب بشه و گفتم:
- بیا میز و بچین گرسنمه.
باشه ی ارومی گفت و درو بستم.
حتی ناراحتی ش هم با شیدا فرق می کرد.
اون چنان وحشی می شد که می گفتم باید ببرن رام ش کنن اما غزال ....
یه تی شرت سفید با شلوار مشکی راحتی پوشیدم و پایین اومدم.
توی اشپزخونه رفتم پای گاز بود .
نشستم که غذا رو اورد گذاشت.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم چشاش و اون مژه های بلند ش خیس بود و بینی و لباش قرمز و قشنگ تابلو بود گریه کرده.
خواست بره که گفتم:
- بشین.
ننشست روبروم که تابلو بشه و کنارم نشست که گفتم:
- بکش توام.
خواست بهونه بیاره که گفتم:
- گفتم بکش.
کشید و گفتم:
- بخور.
خودمم کشیدم و شروع کردم به خوردم.
فقط با غذا بازی کرد که گفتم:
- بدم میاد لاغر بشی می خوام همین جوری بمونی پس بخور.
نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت.
تمام که کردم گفتم:
- فردا که کلاسم تمام شد به بادیگاردم می گم بیارتون دانشگاه بریم سرویس خواب انتخاب کنیم برای اتاق مون