eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
عالمِ‌وجودِ‌هستی‌درهر‌درد‌ وبلایی‌که‌داره‌،بایدبفهمه‌این رو‌که‌دامنِ‌اهل‌بیت‌روبگیره. سید‌'احمد‌نجفی
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم بنزین بزنیم به شکل اسراییلیا😁😂 طنز آنتن
امشب معرفي كتاب داريمم👀📚(:
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
امشب معرفي كتاب داريمم👀📚(:
كتاب:من ادواردو نيستم اين كتاب متعلق به يک شهيد ايتاليايى هست كه خانوادهِ او دين مسيحيت و يهودي بودند(پدر شهيد مسيح بود و مادرشان يهودي بود) يعني خانوادش جز صهيونيست ها بودند و دين اسلام رو دوست نداشتن و اين شهيد با امام خميني ديداري هم داشت. داستان اين شهيد بسيار خوب و دلنشين هست حتما مطالعش كنيد📚((:
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 ستایش بلند شد وسایل شو جمع کرد و زد بیرون. خواستم برم دنبال ش خوب نبود این موقعه شب بره. اومدم بلند شم که شایان مچ دستمو گرفت و نزاشت. متعجب گفتم: - شایان چیکار می کنی دستم اخ شایان مهمون توعه زشته اینطور بره بزار برم دنبال ش شایان. خودشو زد به اون راه و وقتی صدای ماشین ش اومد که از ویلا زد بیرون دستمو ول کرد و گفت: - خوب امشب که دور همیم خواب تعطیل جرعت حقیقت بازی کنیم؟ همه اووووو کشیدن و موافقت کردن. با عصبانیت گفتم: - شایان. بهم نگاه کرد و گفت: - جانم؟ با حرص گرفتم: - چرا این کارو کردی اخه!حالا بدتر اونو عصبانی کردی. شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت: - به جهنم. سعی کردم خودمو و عصبانیت مو کنترل کنم و گفتم: - چرا متوجه نمی شی اون در ماه یک بار محمد و می بینه اگه بخواد تلافی کار های ما رو روی محمد خالی کنه چی! شایان توی چشم هام زل زد و گفت: - اون جرعت همچین کاری رو نداره چون می دونه اتیشش می زنم پس اعصاب خودتو بهم نریز. و با مکث گفت: - فردا هم روز دیدار محمد با شیداست. حالم بد شد!استرس و دلهره اومد سراغم. بلند شدم که شایان گفت: - چی شد؟کجا؟ لب زدم: - می رم پیش محمد. و توی اتاق رفتم. به محمد نگاه کردم نکنه شیدا اذیت ش کنه؟ با این فکر انگار کسی قلب مو به چنگ می گرفت. سریع سمت محمد رفتم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. این بچه بخشی از وجود من شده بود اگر کسی اسیب بهش می رسوند من دق می کردم. انقدر نوازشش کردم تا بلاخره خوابم برد اما همش با کابوس بیدار می شدم. کابوس اینکه شیدا محمد و کتک می زد. ساعت 4 صبح بود که دوباره از خواب پریدم. تنم خیس از عرق سرد بود. بازم کابوس. توی پذیرایی رفتم بقیه بیدار بودن و داشتن بازی می کردن که نمی دونم اسمش چی بود. در اتاق و بستم و کنار شایان نشستم. نگاهی بهم انداخت و گفت: - حالت خوبه؟رنگ به رو نداری. تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم: - می شه فردا محمد نره؟ پوفی کشید و گفت: - از چی می ترسی؟ سرمو بین دستام گرفتم و گفتم: - می ترسم شیدا اذیت ش کنه کتک ش بزنه به خدا محمد چیزی ش بشه من می میرم. شایان سرمو با دستاش بالا گرفت و گفت: - ببین منو شیدا جرعت همچین کاری نداره خوب نترس پس قوی باش. نگران سری تکون دادم و تا خود صبح پریشون بودم. ساعت 7 بود که شایان گفت: - محمد و بیدار کن اماده اش کن شیدا 8 میاد دنبالش. ملتمس به شایان نگاه کردم که چشاشو به معنای برو خیالت راحت باشه باز و بسته کرد.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و توی اتاق رفتم. دلم اصلا نمی خواست محمد و بیدار کنم. ولی شایدم من اشتباه کنم اون مادرشه شاید دلش برای محمد تنگ شده باشه. با این فکر خودمو گول زدم و محمد و بیدار کردم چشاشو باز کرد و گفت: - سلام مامانی ژونم. لبخند زورکی زدم و گفتم: - سلام دور چشای خوشکلت بگردم عزیز دلم پاشو که باید اماده بشی بری. متعجب گفت: - کجا مامانی؟ نشست و بغلش کردم سمت روشویی رفتم و گفتم: - پیش مامان شیدات عزیزم امروز باید پیش اون باشی. پکر شد و ناراحت. همین کافی بود اشکام بریزه رو صورتم و گفتم: - قربونت برم یه امروزه اگه اذیتت کنه دیگه نمی زارم بری پیشش باشه مامانی؟ با ناراحتی سری تکون داد دست و صورت شو شستم و لباس هاشو تن ش کردم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: - من ازش می ترسم مامانی اون ترسناکه بدخلاقه. با این حرف هاش جیگرم اتیش می گرفت و نمی تونستم کاری بکنم از این می سوختم بیشتر. با گریه گفتم: - اذیتت کنه با من طرفه دردت به جونم. اشکامو پاک کرد با دستای کوچولوش و گفت: - گریه نکن مامانی زود میام پیشت. سری تکون دادم و صورت شو بوسه بارون کردم. از اتاق بیرون اومدم تا محمد رفت بغل شایان براش صبحونه اماده کردم. شایان و محمد هر دو اومدن و روی سفره نشستن. محمد و توی بغلم نشوندم و بهش صبحونه دادم اما بچه ام انقدر ناراحت و پکر بود اصلا نخورد. شایان با دیدن حال ما دو تا حالش بد شده بود و اخماش توی هم بود. شیدا بهش تک زد و شایان گفت: - برو محمد و بده بهش دم دره. سری تکون دادم و بلند شدم محمد توی بغلم اومد و توی حیاط رفتم و بعد در ویلا رو باز کردم . دم در بود و به ماشین ش تکیه داده بود. با دیدن محمد سمت ش اومد و گفت: - سلام مامانی. و محمد و از بغلم گرفت و بوسش کرد محمد به زور با ترس سلام کرد و خودمو کنترل کردم باز گریه نکنم. نگاه حقیرانه ای به من انداخت و لب زدم: - مراقب پسرم باش. پوزخندی بهم زد و به محمد لبخند زد و توی ماشین نشستن و رفتن. احساس می کردم با تریلی از رو قلبم رد شد درو بستم و زیر یکی از درخت ها توی باغچه نشستم و زانو هامو بغل کردم. بجز استرس و فکر منفی چیزی توی سرم رد و بدل نمی شد. انقدر استرس داشتم اشکمم در نمی یومد و بدنم داشت خود خوری می کرد و حالم بدتر شده بود. شایان از ویلا بیرون اومد و مستقیم اومد روبروم نشست. دستام که از استرس یخ بسته بود رو بین دستاش گرفت و گفت: - غزال ببین من می دونم نگرانی و می دونم شیدا ذات خوبی نداره اما اینو بدون شیدا کاری با محمد نمی کنه چون می دونه اونوقت من یه روز خوش براش نمی زارم پس نگران نباش سالم محمد و بردا سالم هم برمی گردونه. یکم.با حرف هاش اروم تر شدم و استرس ام کمتر شد. بعد از صبحونه دانشنجو ها تک تک بلند شدن و خداحافظ ی کردن و رفتن. برای اینکه خودمو مشغول کنم و باز فکر های منفی سراغ ام نیاد خودمو با شستن ظرف های صبحونه سرگرم کردم اما فقط دستام بود که کار می کرد و فکر و دل و روح و جسمم تمام و کمال پیش محمد بود.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
«إِنَّمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ _اين دنيا،متاعِ زودگذري است اما آخرت، زندگي و سراي هميشگي است.» "سوره غافر آيهِ39" پ.ن:جوري كه وقتي اين ايهِ رو ميخونم حس خوبي بهم وارد ميشه🥹🤍.
552.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرجعى ايت الله سيدعلى السيستانى✌️🏻♥️
عیـِد میلادڪ سعید سیدنـٰا الحِلـو🥹🎂🫀:))