eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سری تکون دادم و توی اتاق رفتم. دلم اصلا نمی خواست محمد و بیدار کنم. ولی شایدم من اشتباه کنم اون مادرشه شاید دلش برای محمد تنگ شده باشه. با این فکر خودمو گول زدم و محمد و بیدار کردم چشاشو باز کرد و گفت: - سلام مامانی ژونم. لبخند زورکی زدم و گفتم: - سلام دور چشای خوشکلت بگردم عزیز دلم پاشو که باید اماده بشی بری. متعجب گفت: - کجا مامانی؟ نشست و بغلش کردم سمت روشویی رفتم و گفتم: - پیش مامان شیدات عزیزم امروز باید پیش اون باشی. پکر شد و ناراحت. همین کافی بود اشکام بریزه رو صورتم و گفتم: - قربونت برم یه امروزه اگه اذیتت کنه دیگه نمی زارم بری پیشش باشه مامانی؟ با ناراحتی سری تکون داد دست و صورت شو شستم و لباس هاشو تن ش کردم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: - من ازش می ترسم مامانی اون ترسناکه بدخلاقه. با این حرف هاش جیگرم اتیش می گرفت و نمی تونستم کاری بکنم از این می سوختم بیشتر. با گریه گفتم: - اذیتت کنه با من طرفه دردت به جونم. اشکامو پاک کرد با دستای کوچولوش و گفت: - گریه نکن مامانی زود میام پیشت. سری تکون دادم و صورت شو بوسه بارون کردم. از اتاق بیرون اومدم تا محمد رفت بغل شایان براش صبحونه اماده کردم. شایان و محمد هر دو اومدن و روی سفره نشستن. محمد و توی بغلم نشوندم و بهش صبحونه دادم اما بچه ام انقدر ناراحت و پکر بود اصلا نخورد. شایان با دیدن حال ما دو تا حالش بد شده بود و اخماش توی هم بود. شیدا بهش تک زد و شایان گفت: - برو محمد و بده بهش دم دره. سری تکون دادم و بلند شدم محمد توی بغلم اومد و توی حیاط رفتم و بعد در ویلا رو باز کردم . دم در بود و به ماشین ش تکیه داده بود. با دیدن محمد سمت ش اومد و گفت: - سلام مامانی. و محمد و از بغلم گرفت و بوسش کرد محمد به زور با ترس سلام کرد و خودمو کنترل کردم باز گریه نکنم. نگاه حقیرانه ای به من انداخت و لب زدم: - مراقب پسرم باش. پوزخندی بهم زد و به محمد لبخند زد و توی ماشین نشستن و رفتن. احساس می کردم با تریلی از رو قلبم رد شد درو بستم و زیر یکی از درخت ها توی باغچه نشستم و زانو هامو بغل کردم. بجز استرس و فکر منفی چیزی توی سرم رد و بدل نمی شد. انقدر استرس داشتم اشکمم در نمی یومد و بدنم داشت خود خوری می کرد و حالم بدتر شده بود. شایان از ویلا بیرون اومد و مستقیم اومد روبروم نشست. دستام که از استرس یخ بسته بود رو بین دستاش گرفت و گفت: - غزال ببین من می دونم نگرانی و می دونم شیدا ذات خوبی نداره اما اینو بدون شیدا کاری با محمد نمی کنه چون می دونه اونوقت من یه روز خوش براش نمی زارم پس نگران نباش سالم محمد و بردا سالم هم برمی گردونه. یکم.با حرف هاش اروم تر شدم و استرس ام کمتر شد. بعد از صبحونه دانشنجو ها تک تک بلند شدن و خداحافظ ی کردن و رفتن. برای اینکه خودمو مشغول کنم و باز فکر های منفی سراغ ام نیاد خودمو با شستن ظرف های صبحونه سرگرم کردم اما فقط دستام بود که کار می کرد و فکر و دل و روح و جسمم تمام و کمال پیش محمد بود.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
«إِنَّمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ _اين دنيا،متاعِ زودگذري است اما آخرت، زندگي و سراي هميشگي است.» "سوره غافر آيهِ39" پ.ن:جوري كه وقتي اين ايهِ رو ميخونم حس خوبي بهم وارد ميشه🥹🤍.
552.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرجعى ايت الله سيدعلى السيستانى✌️🏻♥️
عیـِد میلادڪ سعید سیدنـٰا الحِلـو🥹🎂🫀:))
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
میلادِ پدر بر تو مبارک . .💚:)
ميلاد امام حسن عسڪري«؏» مبارك باد🥹🫶
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎..'!𑁍››💚
••🩵🫶••
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
••🩵🫶••
آراڪ تظهر ڪل یوم من یقول انڪ غائب ابتاة انتَ بقلبۍ لڪ ظهور💚🌸 "تورا هر روزۍ میبینم چه کسۍ گمان گشتہ که غائبۍ پدر جانم شما در اعماق قلبم ظهوري داري. " 🕊🌿.
عاشقی را ندانم چیست... تا تو هستی غمی در دل ندارم ...
ـــــــ