eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
قلبی؛❤️🫀
بدونِ عشقِ حسین ، عشق به من نمیاد !
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
قلبی؛❤️🫀
_‌بامت بلند باد که دلتنگی‌ات مرا. . از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است♥️'•
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
قلبی؛❤️🫀
شهید‌‌ سیدمرتضی آوینی: "حبّ حسین(؏) در دلی بیدار میشود که از خود و آنچه دوست دارد در راه خدا گذشته باشد ...
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 شایان با صدای بلند بلند قربون صدقه ام می رفت و محمد از ذوق بالا و پایین می پرید. خدمه وقتی شنیدن باردارم خوشحال شدن همگی و بهم تبریک گفتن. با دیدن این اوضاع و شور و خوشحالی بقیه گریه یادم رفت و لبخندی روی لبم نشست. باورم نمی شد بقیه انقدر خوشحالن به خاطر بارداری من. روی تخت نشسته بودم و کلافه به شایان نگاه کردم. با حرص گفتم: - شایان برو کنار دلم پوسید توی این اتاق مگه زندانیم؟ شایان شونه هامو گرفت و خوابوندم روی تخت و دست به سینه وایساد بالای سرم و گفت: - خیر عزیزم ولی شما الان دیگه دونفری یه نی نی هم با خودت داری و باید کاملا مراقب سلامتیت باشی بهتره استراحت کنی. نشستم و بلند شدم کنارش زدم و گفتم: - هیچیم نمی شه می خوام برم پایین هوا بخورم مگه بادکنک ام که فوتم کنن بترکم. شایان نگران نگاهم کرد و گفت: - وایسا بیام دستتو بگیرم رو پله ها نخوری زمین. نگاهی به خودم کردم فقط یکم تپل شده بودم یه کوچولو هنوز تغیر انچنانی نکرده بودم که نتونم جلوی پامو ببینم و بخورم زمین. محمد این دستمو گرفت و شایان این دستمو. با چشای ریز شده و تهدید وار به دوتاش نگاه کردم مثل دو تا نگهبان می موندن. لب زدم: - اگه الان نرید پایین و نزارید خودم مثل همیشه بیام من می دونم و شما دوتا پدر و پسر از صبح تاحالا منو دیونه کردید اقا اصلا این نی نی تونو از توی شکم من در بیارید من راحت بشم. محمد کنجکاو گفت: - می شه درش بیاریم من باهاش بازی کنم؟ با سوال محمد خنده ام گرفت. شایان خندید و گفت: - اره عزیزم ولی وقتی 9 ماهش بشه الان 3 ماهشه 6 ماه دیگه میاد که باهاش بازی کنی. محمد سمتم اومد و دستاشو باز کرد خواستم بغلش کنم بریم پایین که شایان فوری بغلش کرد و گفت: - پسر بابا تو که نمی شه بری بغل مامانت اون نی نی داره اگه بری بغلش نی نی مون دردش میاد مامانی هم درد ش میاد. محمد گفت: - ولی اون که تو شکم مامانیه چجوری دردش میاد؟ راه افتادیم سمت پایین و شایان گفت: - خوب وقتی تو رو بغل کنه تو سنگینی یکم بهش فشار میاد باید زور بزنه تو رو بلند کنه و اگه زور بزنه نی نی توی دل ش دردش میاد. محمد سری تکون داد و سه تایی رفتیم توی حیاط. روی تاب نشستیم و محمد دست کشید روی شکمم و گفت: - مامانی میشه اسم شو من بزارم؟ قربون صدقه اش رفتم و گفتم: - اره قربونت برم من. شایان گفت: - اول باید ببینیم نی نی داداشیته یا ابجیت. با لبخند دستی به موهای محمد کشیدم و گفتم: - خوب تو دو تا اسم بگو یکی برای دختر یکی برای پسر. محمد یکم فک کرد و گفت: - اگه نی نی داداشی بود بزاریم ماکان اگه ابجی بود بزاریم آروشا. شایان بوسیدتش و گفت: - قربون پسر خوش سلیقه ام برم من. شایان لب زد: - غروب بریم دکتر؟ببینیم بچه دختره یا پسر؟یکمم سیسمونی بخریم. محمد منو بغل کرد و گفت: - مامانی بگو اره بگو اره. دستمو دور حلقه کردم و گفتم: - چشم بریم. موقعه ناهار بود و سه تایی روی میز نشستیم . شایان هم برای من کشید هم برای محمد. انقدر برام کشیده بود که هاج و واج داشتم به غذا نگاه می کردم حتی برای خود‌ش هم کمتر از این ریخته بود. نصف شو برگردوندم توی دیس که گفت: - چرا ریختی تو دیس؟من گذاشتم تو بخوری. متعجب گفتم: - شایان خودت انقدر نمی تونی بخوری بعد من این همه رو انتظار داشتی بخورم؟ شایان متعجب گفت: - خوب تو الان دونفری دیگه مگه غذات هم دوبرابر نمی شه؟ محمد گفت: - یعنی نی نی غذا نمی خوره؟پس چجوری غذا بخوره بزرگ بشه من باهاش بازی کنم؟ غذا رو توی دهن محمد گذاشتم و گفتم: - چرا عزیز دلم بزرگ می شه غذا هم می خوره زود زود هم میاد که تو باهاش بازی کنی حالا غذا تو بخور. سری تکون داد و مشغول شد. رو به شایان گفتم: - مگه این بچه چقدر می خوره اخه هر چقدر من بخورم یکم کوچولو شو هم این بچه تغذیه می کنه. محمد با دهن پر گفت: - اسم داره اسمش اروشاست من مطمعنم دخ..
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 یهو غذا پرید تو گلوش و افتاد به سرفه. تا حد سکته رفتم با دستای لرزون سریع اب ریختم اما فقط سرفه می کرد و نمی تونست نفس بکشه داشت کبود می شد. جیغی از ترس کشیدم شایان سریع بلند ش کرد و زد پشت کمرش اما بدتر داشت کبود می شد و صداش هی کمتر می شد که کبرا خانوم رسید به زور دست کرد تو گلوش که بالا اورد و بچه ام تونست نفس بزنه. از ترس و وحشت فشارم افتاده بود و بی حال به صندلی تکیه دادم. شایان بهت زده روی زمین نشست و کبرا خانوم به حال محمد رسید. لیلا خانوم هم رسید و با دیدن من به صورت خودش زد سریع اب طلا بهم داد یکم خوردم صورت مو باد زد و گفت: - رنگ به رو ندارین خانوم استرس که واسه شما مثل سم می مونه. هنوز استرس توی کل وجودم بود و می لرزیدم. کم کم دردی توی شکمم پیچید که باعث شد به لباسم چنگ بزنم و روی میز خم شم. این بار شایان وحشت زده به من نگاه کرد و سریع خودشو بهم رسوند از روی میز سرمو بلند کرد و گفت: - قربونت برم چی شد عزیزم ببینمت غزال. لیلا خانوم کمر مو ماساژ داد و یه کار هایی انجام داد که باعث شد استرس ام کم و کم تر بشه و دردم هم فروکش کرد. وای خدا این چه دردی بود از مرگ هم بدتر بود. دستامو باز کردم و به محمد اشاره کردم که کبرا خانوم دست و صورت شو شست و روی پام نشوندش محکم بغلش کردم و سرشو روی سینه ام گذاشتم. کم مونده بود جونم برای محمد در بیاد. این بچه تمام وجود من بود و اگه خار به پاش می رفت انگار اون خار توی قلب خودم رفته بود. شایان یکم اب خورد و گفت: - مادر و پدری دست به دست هم دادین منو سکته بدین خدایی اون از ذوق صبح این از الان سکته نکنم خوبه. خدانکنه ای زیر لب گفتم. محمد اروم گفت: - مامانی نی نی خوبه؟ سرشو بوسیدم و گفتم: - اره قربونت برم اما الان مهم نی نی نیست مهم تویی دردت به جونم تو خوبی عمرم؟ با صدای ناز ش گفت: - اره مامانی جونم خوبم.
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
#شب_جمعه_هوایت_نکنم_میمیرم❤️‍🩹.
حرم حبیبُ . . حسین غریبُ ..کربُبلا🥹❤️‍🩹
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
:))
دل ِبیمار فقط از تو شفا می‌خواهد .. دلم می‌خواهد❤️‍🩹'🕊 :) .