سرم درد میکنه.. انگار تموم مردمِ مترو های شهر توی سر من زندگی میکنن ، انگاری یکی همش توی سرم با پتک ضربه میزنه، دیگری فریاد میکشه و فریاد میکشه ..
و یهو دست به انجام کاری میزنه که هیچ وقت مایل به انجام دادنش نیستم ...
بزرگسالی این شکلیه که از درون داری منفجر میشی ،از سر ،صورت و دستات خون میچکه ولی همچنان تو با این وضعیتت درس میخونی و بعدش سر کار میری بدون اینکه حتی لحظه ای فرصت کنی که نفس بکشی باید تمام کارها رو انجام بدی تا عزیزانت در آرامش باشن و تهش تو میمونی یه کوه درد که گفتنش نه تنها دردی رو دوا نمیکنه بلکه گفتنش نمکی میشه که خودت روی زخمت میپاشی..