eitaa logo
نا گفــته هـای دلــم
13 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
«بسمـ الله الرحمان الرحیم» | و اینک من می نویسم و تو می‌خوانی... [هُنا؟ اینجا برای نا گفته هایم؛ ] مینویسم و مینویسم، شاید روزی او هم بخواند🕯🖇:))
مشاهده در ایتا
دانلود
نا گفــته هـای دلــم
«بسمـ الله الرحمان الرحیم»
<<به نام خالق هنرمندان>> رُمــان؛» نام رُمــان: نویسنده : گمنام 🕊🕯.)) قــسـمتـ : ¹⁵
رُمــان نام رُمــان: «بسم الله» یه دختری در قلب اصفهان بود، اسمش حسنا بود. او نه تنها یک هنرمند بلکه یک آدم خلاق بود. او یروزی به خونه دوستش رفت که دید سرگرم دیدن فیلم ترکیه ای هستند، جلوی تلوزیون رفت و گفت : _ سلام زهرا جان! _ چیکار میکنی؟ -او با صدای بلند گفت : فیلم میبینم - تو هم بیا با نگاه کن، هم خوشت میاد. جلو رفت روی مبل نشست، دوستش با خوراکی و نوشیدنی های مختلف آورد و روی میز گذاشت... تقریبا ظهر شده بود و آنها سرگرم فیلم دیدن بودند، بعد از ٣ دقیقه مادر حسنا به موبایل او زنگ زد گفت : _ سلام دخترم خونه نمیای؟ - سلام مادر جان نه، با زهرا داریم فیلم می‌بینیم. قبل جواب مادرش گوشی را قطع کرد. زهرا گفت : _ کار درستی کردی داشت مزاحم کارمان میشد. حسنا گفت : -آره حالا بیا فیلم مان را ببینیم... دوساعت گذشت و پدر حسنا زنگ زد.. _الو حسنا دخترم! دیگه شب شده الان میام و با ماشین میارمت خونه! حسنا گفت : - آخه فیلم ما تمام نشده است برای چی باید بیام خونه؟ گوشی قطع کرد و به تماشای فیلم ادامه دادن، بعد از دقیقایقی زنگ خونه به صدا در اومد! >> مادر و پدر زهرا وارد خانه شدند با صدای بلند فریاد زدند چخبر هست؟! آنقدر هم پای تلوزیون و مینیشینن تا این ساعت رفیق رو در خانه نگه میدارن؟ زهرا با صدای بلند فریاد زد و گفت : _دوست دارم و به شما ربطی ندارد! مادر زهرا شروع به گریه کرد.. حسنا آرام وسایلش رو برداشت و برگشت خونه. در راه دو تا سگ خیابانی جلوی او آمدن حسنا از ترس و استرس خودش رو گم کرد و نمی‌دانست چه کاری کند که نجات یابد. در این حین پدرش رسید و گفت دخترم از آن طرف فرار کن و سوار ماشین شو! حسنا با گریه و ترس به طرف ماشین دویید... به خانه رفتند، مادرش از نگارانی فشارش افتاده بود. نفس، نفس میزد! که صدای زنگ به صدا در آمد. وای خدایا شکرت! دخترم آمده است! حسنا با گریه وارد خانه شد مادرش که حال و احوال خوشی نداشت گفت : _کجا بودی؟ نمیدانی دلم هزار جور راه میرود؟! - حسنا با عصبانیت رفت به اتاقش و در را محکم کوبید برادر حسنا گفت : _این چه رفتاری بود که کرد؟ باید ادب شود! مادرش گفت : _ پسرم ازش عصبانی نشو او خسته است و نیاز به استراحت دارد. ...