eitaa logo
• قَمصور •
14.1هزار دنبال‌کننده
223 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
شوهرم گفت بهش جواب رد بدم، ولی من عاشقش بودم و جواب مثبت دادم. شب اول ازدواج توی چشمام زل زد و گفت ازم متنفره و به محض اینکه ارثش رو بگیره، من رو بیرون میندازه. تهدیدم کرد اگه صدام در بیاد وای به حالم می‌شه و حالا که زنش شدم، باید یه سال تحمل کنم. از لج من دوست‌دخترش رو به خونه آورد و بهم گفت باید نقش خدمتکار بازی کنم. مادرش هم از من متنفر بود و با دختره گرم می‌گرفت و جلوی من و شوهرم ازش تعریف می‌کرد. یتیم بودم و مجبور بودم تحمل کنم و ببینم که یه دختر برای شوهرم دلبری می‌کنه. از ناراحتی و غصه روز به روز ضعیف‌تر می‌شدم. اونروز هم داشتم خونه جارو می‌زدم که شوهرم با چندتا از رفیقاش به خونه اومدن و....... سرگذشت جذاب دلارا👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91
هدایت شده از گسترده الی
اسم من غزالِ ! زندگینامه‌ی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و‌ تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..! روز خاستگاری، با  نگاه مغرور و صدای کلفت گفت: -موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن من‌میشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ ! جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم: -من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم! گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت: -ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی! https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده الی
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
باز هم دست پر اومدم و جدیدترین و عاشقانه ترین رمان ارباب_رعیتی رو براتون آوردم🔥🔥 من عاصی ام... دخترک لجبازی که در زیبایی بی مثال بودم...دست تقدیر منو به عمارتی برد که عروس خونبسش شدم!! هیچ‌کس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته تا اینکه مَلِک خان پسرای عمارت رو به صف کرد و گفت این دختر ارزونی شما از امروز من باهاش صنمی ندارم...باخنده ی کریهش لرزه به تنم انداخت!! نگاههای کثیف مردهای دور و برم نشونه ی خوبی نبود با ترس و التماس لب زدم: رحم کن ملک خان نزار بی آبر..و بشم. بزار کنیزیتو بکنم ولی منو با این جماعت تنها نزار💦🔥 با صدای گوشخراشش خروشید: صداتو ببر ضعیفه،، خونبس یعنی همین و تمام!!! از میون جمعیت مردی فریاد کشید: اول من میرم و... دنبال ادامه شی؟؟بیا کانال زیر و این رمان واقعی ، هیجانی و ارباب_رعیتی رو که خونبسی دختری به اسم‌عاصی رو روایت میکنه دنبال👇👇 لینک موقته و تا چند ساعت دیگه حذف میشه🚯🔥🔥🚯 راستی توی کانالش همزمان دوتا رمان خونبسی جذاب و خفن‌میزاره🔥💦 https://eitaa.com/joinchat/806815339C43f84c7f5b
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
هدایت شده از گسترده الی
به من می‌گن ارباب! مردی که از زن جماعت بیزاره و دختر‌های خدمتکار جرات ندارن حتی از مقابلش در بیان. یه روز که با افرادم سوار بر اسب از بالای تپه می‌گذشتیم، چشمم به دختر خدمتکاری افتاد که رفته بود از چشمه آب بیاره! ولی به جای کار کردن، روسریش رو درآورده بود و با طنازی مشغول شونه کردن موهای بلند مشکیش شده بود! برگشتم و دیدم تمام افرادم، محو دختره شدن! از خشم به خودم لرزیدم! دستور دادم گورشون رو گم کنن و برای تنبیه دختره، از تپه پایین رفتم! دختره متوجه من نبود و همچنان که آواز می‌خوند، موهاش رو توی دست باد به رقص درآورده بود! بهش رسیدم و تا به خودش بیاد، شلاقم رو بالا بردم و با تمام زورم بهش شلاق زدم! تا بهش گفتم گیس‌هاش رو جمع کنه، من رو شناخت و پا به فرار گذاشت و من به تماشای دختری ایستادم که با موهای باز و بلند توی دشت می‌دوید و دلم رو با خودش می‌برد! چهره‌اش رو ندیدم و بین خدمه دنبالش گشتم، ولی پیداش نکردم! تا اینکه یه روز دختری رو دیدم که کنج عمارت، روی زخم پشتش مرهم می‌ذاشت! آهسته به سمتش رفتم... https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
من آرشم☝️از زن‌ گرفتن بیزار بودم و دلم به رفیقام خوش بود. قانون گروه مجرد بودن اعضا بود، اگر می‌فهمیدن متاهل شدم به حتم میپیچوندنم. سوای اون اصلا روم نمیشد این دختر زشتی که خودشو انقدر می‌پوشوند با سیبیل پشت لبش رو به عنوان زنم، معرفی کنم!! عصبی غریدم: - عقدت کردم دیگه. میخوای هلک هلک دنبالم راه بیفتی؟ مبهوت نگاهم کرد و با تته پته گفت: - پس کجا برم؟ گفتن باید باهاتون بیام چون دیگه...دیگه شما شوهرمید.. با نفرت چشم گرفته و گفتم: - پیش منم جایی نداری. میخوام برم سفر. بمون همینجا، بهت سر میزنم. راه افتادم سمت ماشین اما صدای چرخ چمدونشو شنیدم. حرصی شدم ولی نفس‌نفس که زد دلم سوخت. بالاجبار چمدون رو ازش گرفته و گفتم: - حق نداری به رفیقام بگی زنمی. میگی بخاطر پول دانشگاهت اومدی خونه رو تمیز کنی الانم خدمه شخصی من شدی.فهمیدی؟! به حتم دختر حاجی که پولشون از پارو بالا میرفت و تو ناز و نعمت بزرگ شده بود قبول نمیکرد این خزعبلات رو بگه؟! خوشحالی بودم که پیچوندمش اما یهو گفت: - چشم. هرچی شما بگید. همینو میگم!! باورم نمیشد باهام راه بیاد اما همونشب وقتی رفیقام اومدن صورتش رو اصلاح شده دیدم. هنوز ماتش بودم صمیمی‌ترین رفیقم تو گوشم چیزی گفت که از زور غیرت سرخ شدم و همونجا... ادامه‌‌ش رو اینجا میذاریم⚠️👇 https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
با التماس مادرم،دختر سیبیلوی حاجی رو عقد کردم اما قسم خوردم بهش دست نمیزنم تا بتونم راحت طلاقش بدم اما شب عقد چمدون سنگینشو جلوم پام گذاشت.با خجالت چادرش رو تو صورتش کشید و گفت:- حاجی گفتن عروسی نمیخواد. باید باهاتون بیام خونتون!! خسته شدی از داستانای آبکی و کلیشه؟ بهترینشو آوردم برات زود برو اینجا📛👇 https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم گفت بهش جواب رد بدم، ولی من عاشقش بودم و جواب مثبت دادم. شب اول ازدواج توی چشمام زل زد و گفت ازم متنفره و به محض اینکه ارثش رو بگیره، من رو بیرون میندازه. تهدیدم کرد اگه صدام در بیاد وای به حالم می‌شه و حالا که زنش شدم، باید یه سال تحمل کنم. از لج من دوست‌دخترش رو به خونه آورد و بهم گفت باید نقش خدمتکار بازی کنم. مادرش هم از من متنفر بود و با دختره گرم می‌گرفت و جلوی من و شوهرم ازش تعریف می‌کرد. یتیم بودم و مجبور بودم تحمل کنم و ببینم که یه دختر برای شوهرم دلبری می‌کنه. از ناراحتی و غصه روز به روز ضعیف‌تر می‌شدم. اونروز هم داشتم خونه جارو می‌زدم که شوهرم با چندتا از رفیقاش به خونه اومدن و....... سرگذشت جذاب دلارا👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا