کسی از عهدهٔ دیدار قاتل برنمیآید
کبابم از نگاه ِ هر چه باداباد ِ قربانی
#بیدل_دهلوی
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_20 🌷🌱
با خواب بدی که دیدم ترسیده از جام بلند شدم.
این چه کابوسی بود!
تمام وجودم از وحشت میلرزید و چشم هام از ترس سیاهی میرفت ..
با فکر بهش، اشکی راهش رو از گوشهی چشمم پیدا کرد و فرو ریخت.
کابوس زندگیم رو حالا توی خواب هم میدیدم!
توی خواب، منصوری کنارم نشسته بود...
سر سفرهی عقد بودیم!
اون با لبخند نگاهم میکرد و من با وحشت خیره بودم به محمد بالای سرم ..
با تهدید نگاهم میکرد ..
حتی این مرد توی خواب هم دست از سرم برنمیداشت.
دستی به صورتم کشیدم که از خیسیاش تعجب کردم.
مگه من چقدر گریه کرده بودم؟!
به سختی از حا بلند میشم که سرم گیج میره ..
کاش این روزها زودتر تموم میشد...
کاش زودتر این کابوس به پایان میرسید و معجزهای میشد تا به امیرحسام برسم!
اونوقت بود که مقابل خدا سجده میکردم .
اونقدر خواب وحشتناکی دیده بودم که حتی نماز صبحم هم قضا شده بود .
با ذهنی درگیر و قلبی مضطرب، از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_21 🌷🌱
مامان پشت اجاق گاز ایستاده بود و مشغول غذا درست کردن بود.
به ساعت دیواری توی سالن نگاه کردم.
ساعت یازده صبح بود!
چقد خوابیده بودم.
عذاب اون کابوس لعنتی بیشتر من رو به خواب وا داشته بود!
غمگین نگاهی به مامان و خانه انداختم.
یعنی کابوسم قرار بود واقعی بشه؟
قرار بود از این خونه برم؟
برم خونهای که معلوم نیست قراره باهام چطور رفتار بشه؟
محمد و بابا حداقل ثبات داشتن...
_ چشم آقای منصوری...
ممنون آقا که قبول کردی... این چه حرفیه شما آقایی.
آها، باشه پس بیفته برا پنجشنبه شب.
نه نگران نباشید دیگه هیچوقت همچین اتفاقی نمیافته... بله بله تضمین میکنم.
مخلصم چاکر شما، خداحافظ.
با صدای بشاش بابا که درش شادی فریاد میزد، نگاهم رو به بابا دادم.
سردرگم نگاهش کردم.
چی افتاد برای پنجشنبه شب؟
نکنه...
نکنه منصوری با وجود اون بی آبرویی که بار اومد باز هم قبول کرده بود سر سفرهی عقد با من بشینه؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_22 🌷🌱
با قلبی سرشار از وحشت و اضطراب به بابا زل زدم...
صورت بشاش بابا نقطهی مقابل من بود...
من از شدت ترس و وحشت رنگ به رو نداشتم و بابا... بابا لبخند روی لبش به طوری بود که انگار گواه از این میداد که بهترین اتفاق دنیا براش افتاده!
بیچاره کردن من انقدر برایش خوشایند بود که اینجوری خوشحال بود ؟!
+ بابا.
با شنیدن صدام، سرش رو از توی گوشیش بیرون آورد و بهم نگاه کرد.
نگاهش .. توان رو ازم میگرفت .
+ داشتی با کی حر...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم
_ منصوری بود.
آقای مالک منصوری ..
قبول کرد بشینه سر سفره عقد ... اونم با هزار منت و بدبختی که همه اش تقصیر امیرحسامه..
با چشمهای گرد شده نگاهش میکنم که ادامه میده ..
_ یکم برو کنار مامانت بشین ازش یاد بگیر یا کتابی چیزی بخون یکم از شوهرداری چیزی یاد بگیری پس فردا شوهرت و نرنجونی پَسِت بزنه بابا جان ..
هرکسی همچین شوهر پولداری نصیبش نمیشه دخترم ..
خدای من!
چه میگفت؟
شوهرداری یاد بگیرم ؟! برای چه ..
صبر کن... یعنی منصوری قبول کرده بود؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_23 🌷🌱
پاهام شل شدن و گوشهای از آشپزخونه کز کردم.
_ پس یعنی قبول کرد؟ قراره من و بگیره؟ آخه برای چی ؟!
نیم نگاهی بهم انداخت..
_ اره .
این سری تو یا اون امیرحسام گور به گور شده گند بزنید به این وصلت میدونم باهاش چیکار کنم.
البته که فکر نکنم حسام دیگه کاری کنه ..
نگاه ترسیدهام روی صورتش چرخید. این سری دیگه قضیه جدی شده بود ..
چه بلایی بر سر حسام اومده بود
+ بابا ..
بلایی که سر امیرحسام نیومده ؟!
خندید.
تمام وجودم از وحشت میلرزید ..
اینکه منصوری بالاخره از خر شیطون پایین اومده بود و داشت تن به خواستهی بابا میداد زیادی برای بابا خوشحال کننده بود..
_ بلا ؟!
نه دخترم ..
بلا واقعی وقتی سرش میاد که این عقد بهم بخوره ..
معجزه شده ارمغان ...
اینکه منصوری قبول کرد؛ این خودش یه معجزهاس!
معجزه؟
این بدترین بدبختیای بود که تا حالا به سرم اومده بود!
تو دلم به این بخت شوم لعنت میفرستم.
نمیدونم این جواب کدوم کارم بوده...
کدوم کاری که جوابش منصوری بود؟!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_23 🌷🌱 پاهام شل شدن و گوشهای از آشپ
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_24🌷🌱
نفس عمیقی میکشم و سر بالا میارم .
نگاهی به محمد میندازم و زیر لب مشغول خوندن آیت الکرسی میشم...
محمد گوشه حیاط نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بود .
اونقدر توی دنیای خودش بود که حتی توجهی به اطراف نداشت ...
قدمی به سمت جلو برمیدارم که از صدای پام به سمتم برمیگرده ..
با دیدن من ابرویی بالا میندازه.
اخم کمرنگی که روی پیشونی اش میشینه دلهره ام رو هزار برابر میکنه .
من و محمد هیچ وقت حتی یک کلمه هم با هم درد و دل نکرده بودیم .
گویی دو نقطه جدا بودیم که هیچ جوره بهم وصل نمی شدیم .
غمگین میشدم وقتی میدیدم باید از خودم در مقابل برادرم دفاع کنم
- چی میخوای اینجا ؟!
سر بالا میارم و با دیدن اخمی که حالا حسابی پر رنگ شده بود مضطرب نفس عمیقی میکشم
+ میتونم بیام پیشت!؟
جدی بهم خیره میشه
- چی میخوای ارمغان؟!
ته حرفتو بگو..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقــمـصور
#پارت_25🌷🌱
دستی به لباسم میکشم و به سمتش میرم .
کنارش میشینم و زل میزنم به دود سیگارش .
+ داداش ؟!
صدای پوزخندش که بلند میشه اشکتویچشم هام حدقه میزنه .
نفس عمیقی میکشم که تمسخر وار حرف میزنه
- این مظلوم نمایی ها به تو نمیاد .
حرف بزن ارمغان .
مشغول بازی با دستهایم میشم
+ دلم گرفته ..
راستش ..وقتی به این فکر میکنم که قراره بشم عروس یک مرد ۴۰ ساله ، غم عالم میشینه روی دلم...
سر بالا میارم و خیره نگاهش میکنم
+ تو دلت میاد منو بدی به همچین آدمی ؟!
به کسی که بچه اش الان نه سالشه ؟!
به نظرت من با این آدم خوشبخت میشم !؟
پوزخندی میزنه و عصبی نگاهم میکنه .
- حتما با اون حسام بی وجود خوشبخت میشی نه ؟!
کسی قلبم رو چنگ میزنه؟!
حسام من کجا بود ؟!
نمیدونست ارمغانش داره نابود میشه و خبری ازش نمیگرفت ؟
+ نه داداش ..
من دیگه پذیرفتم من و حسام به هم نمیرسیم .
ولی تورو به قرآن منو به عقد این مرده در نیار.
نگاهش عذابم میده
مکث کردنش رو که میبینم دلم آروم میگیره .
از حا بلند میشه و سیگارش رو زیر پاش خاموش میکنه
- ما ..
به یه سری چیزا میگیم قسمت .
با قسمت نمیشه جنگید دخترجون.
قسمت تو هم شده این منصوری مفنگی ..
سعی کن باهاش کنار بری
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱