🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_22 🌷🌱
با قلبی سرشار از وحشت و اضطراب به بابا زل زدم...
صورت بشاش بابا نقطهی مقابل من بود...
من از شدت ترس و وحشت رنگ به رو نداشتم و بابا... بابا لبخند روی لبش به طوری بود که انگار گواه از این میداد که بهترین اتفاق دنیا براش افتاده!
بیچاره کردن من انقدر برایش خوشایند بود که اینجوری خوشحال بود ؟!
+ بابا.
با شنیدن صدام، سرش رو از توی گوشیش بیرون آورد و بهم نگاه کرد.
نگاهش .. توان رو ازم میگرفت .
+ داشتی با کی حر...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم
_ منصوری بود.
آقای مالک منصوری ..
قبول کرد بشینه سر سفره عقد ... اونم با هزار منت و بدبختی که همه اش تقصیر امیرحسامه..
با چشمهای گرد شده نگاهش میکنم که ادامه میده ..
_ یکم برو کنار مامانت بشین ازش یاد بگیر یا کتابی چیزی بخون یکم از شوهرداری چیزی یاد بگیری پس فردا شوهرت و نرنجونی پَسِت بزنه بابا جان ..
هرکسی همچین شوهر پولداری نصیبش نمیشه دخترم ..
خدای من!
چه میگفت؟
شوهرداری یاد بگیرم ؟! برای چه ..
صبر کن... یعنی منصوری قبول کرده بود؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_23 🌷🌱
پاهام شل شدن و گوشهای از آشپزخونه کز کردم.
_ پس یعنی قبول کرد؟ قراره من و بگیره؟ آخه برای چی ؟!
نیم نگاهی بهم انداخت..
_ اره .
این سری تو یا اون امیرحسام گور به گور شده گند بزنید به این وصلت میدونم باهاش چیکار کنم.
البته که فکر نکنم حسام دیگه کاری کنه ..
نگاه ترسیدهام روی صورتش چرخید. این سری دیگه قضیه جدی شده بود ..
چه بلایی بر سر حسام اومده بود
+ بابا ..
بلایی که سر امیرحسام نیومده ؟!
خندید.
تمام وجودم از وحشت میلرزید ..
اینکه منصوری بالاخره از خر شیطون پایین اومده بود و داشت تن به خواستهی بابا میداد زیادی برای بابا خوشحال کننده بود..
_ بلا ؟!
نه دخترم ..
بلا واقعی وقتی سرش میاد که این عقد بهم بخوره ..
معجزه شده ارمغان ...
اینکه منصوری قبول کرد؛ این خودش یه معجزهاس!
معجزه؟
این بدترین بدبختیای بود که تا حالا به سرم اومده بود!
تو دلم به این بخت شوم لعنت میفرستم.
نمیدونم این جواب کدوم کارم بوده...
کدوم کاری که جوابش منصوری بود؟!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_23 🌷🌱 پاهام شل شدن و گوشهای از آشپ
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_24🌷🌱
نفس عمیقی میکشم و سر بالا میارم .
نگاهی به محمد میندازم و زیر لب مشغول خوندن آیت الکرسی میشم...
محمد گوشه حیاط نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بود .
اونقدر توی دنیای خودش بود که حتی توجهی به اطراف نداشت ...
قدمی به سمت جلو برمیدارم که از صدای پام به سمتم برمیگرده ..
با دیدن من ابرویی بالا میندازه.
اخم کمرنگی که روی پیشونی اش میشینه دلهره ام رو هزار برابر میکنه .
من و محمد هیچ وقت حتی یک کلمه هم با هم درد و دل نکرده بودیم .
گویی دو نقطه جدا بودیم که هیچ جوره بهم وصل نمی شدیم .
غمگین میشدم وقتی میدیدم باید از خودم در مقابل برادرم دفاع کنم
- چی میخوای اینجا ؟!
سر بالا میارم و با دیدن اخمی که حالا حسابی پر رنگ شده بود مضطرب نفس عمیقی میکشم
+ میتونم بیام پیشت!؟
جدی بهم خیره میشه
- چی میخوای ارمغان؟!
ته حرفتو بگو..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقــمـصور
#پارت_25🌷🌱
دستی به لباسم میکشم و به سمتش میرم .
کنارش میشینم و زل میزنم به دود سیگارش .
+ داداش ؟!
صدای پوزخندش که بلند میشه اشکتویچشم هام حدقه میزنه .
نفس عمیقی میکشم که تمسخر وار حرف میزنه
- این مظلوم نمایی ها به تو نمیاد .
حرف بزن ارمغان .
مشغول بازی با دستهایم میشم
+ دلم گرفته ..
راستش ..وقتی به این فکر میکنم که قراره بشم عروس یک مرد ۴۰ ساله ، غم عالم میشینه روی دلم...
سر بالا میارم و خیره نگاهش میکنم
+ تو دلت میاد منو بدی به همچین آدمی ؟!
به کسی که بچه اش الان نه سالشه ؟!
به نظرت من با این آدم خوشبخت میشم !؟
پوزخندی میزنه و عصبی نگاهم میکنه .
- حتما با اون حسام بی وجود خوشبخت میشی نه ؟!
کسی قلبم رو چنگ میزنه؟!
حسام من کجا بود ؟!
نمیدونست ارمغانش داره نابود میشه و خبری ازش نمیگرفت ؟
+ نه داداش ..
من دیگه پذیرفتم من و حسام به هم نمیرسیم .
ولی تورو به قرآن منو به عقد این مرده در نیار.
نگاهش عذابم میده
مکث کردنش رو که میبینم دلم آروم میگیره .
از حا بلند میشه و سیگارش رو زیر پاش خاموش میکنه
- ما ..
به یه سری چیزا میگیم قسمت .
با قسمت نمیشه جنگید دخترجون.
قسمت تو هم شده این منصوری مفنگی ..
سعی کن باهاش کنار بری
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_26🌷🌱
لب هام شروع به لرزیدن میکنه و قبل اینکه چیزی بگم از جلوی چشمهام دور میشه..
با درد چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
خسته شده بودم ..
از دویدن برای زندگی کردن خسته شده بودم ..
چه بود درد این زندگی؟
سر پایین میندازم و اولین قطره اشک روی دستم می افته...
امیرحسام کجا بود؟
حسامی که من می شناختم محال بود قید منو بزنه ..
وقتی میدونست چقدر اینجا عذاب میکشم..
مطمعن بودم اتفاقی افتاده که تا الان پیداش نشده ..؟
قول داده بود ..
حسام قول داده بود منو تنها نزاره..
توی هیچ شرایطی...
با صدای اذان سر بالا میارم و چشم روی هم میزارم.
چه ارامشی داشت این اذان ...!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱