eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
211 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 وحشت زده سر بالا میاره . با دیدن صورتش از این نزدیکی .. زبونم بند میاد... زیبایی اش کم که هیچ .. هزار برابر شده بود . مات و مبهوت نگاهش میکنم و اون .. با چشم های اشکی خیره بود به صورتم ... دستم بالا میاد .. دیونه شده بودم . حتی خودمم نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم .. فقط.. همینو میدونستم که این دختر برای من هم حیف بود که برسه به اون منصوری ! لب هایش به لرزه در میاد و نگاه من میخ لب های لرزونش میشه .. دست بالا اومده ام .. همونجا خشک میشه .. آب دهنم رو قورت میدم و میبینم که سیبک گلو‌ام تکون میخوره 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهم میخ چشم های اشکی اش میشه .. اولین قطره اشک سمج روی گونه اش فرود میاد و دست من برای پاک کردن قطره اشکش جلو میاد که سرش رو پایین میندازه .. - تو از اونم عوضی تری! خشکم میزنه.. تمام صداها..‌حتی صدای دلنشین و آرومش توی گوشم هَل میشه . شقیقه هام شروع به نبض زدن می‌کنه و نگاهم رنگ عصبانیت می‌گیره... دستی که توی هوا خشک شده بود روی پام میکوبم و با عصبانیت سر پایین میندازم . هیچ دختری... نه ...هیچ آدمیزادی تا حالا جرعت نکرده بود باهام اینجوری حرف بزنه . هیچکس حتی نگاه نویان پاکزاد رو هم نمیدید . چه برسه به ... پوزخندی میزنم و سر پایین میندازم . لب هام از شدت عصبانیت روی هم قفل میشه و صدای عاقد بلند میشه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــان‌‌قَمـــصور #پارت_94🌷 نگاهم میخ چشم های اشکی اش میشه
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - بسم الله الرحمن الرحیم الحمدُ ِلله الذی أحَلَّ النِکاحَ و... سکوت گوش هام رو فرا میگیره . چی میشد اگه قید این عقد رو میزدم و همینجا میزدم زیر همه چیز ! وجودم .. کل‌وجودم از حرفی که به زبون آورده بود گُر گرفته بود و هیچ جوره اروم نمی‌شدم .. - دوشیزه محترمه .. سرکار خانم ارمغان ِ ملک .. آیا وکیلم شما را به عقد دائم جناب آقای نویان ِ پاکنژاد به ... اسمش .. پس اسمش ارمغان بود.. باز هم پوزخندی روی لبهام شکل میگیره که به نیشخند شباهت بیشتری داره ... دیگر حس قبل رو بهش نداشتم .. سکوت همه جا رو فرا میگیره و انگار که همه منتظر بله‌ی دختر کنارم هستند.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 سر پایین می‌برم. _ بله بگو تا عوضی بودن واقعی رو نشونت بدم . از اینجا به بعد همه چیز دست توعه ... صدای نفس نفس زدنش رو حس میکنم و بی حرف عقب میکشم .. خودم رپ می‌شناختم. تا زهرم رو نمی ریختم اروم نمیارم. هنوز هم سکوت همه جا رو گرفته و انگار این خانواده از سکوت خیلی می‌ترسیدند چرا که صدای سرفه محمد بلند میشه .. دختر کنارم .. سر پایین میندازه و نفسش رو با درد بیرون می‌ده . - بله ! ابرو های من بالا می‌پره و صدای کِل کشیدن بلند میشه ... متعجب به سمتش برمی‌گردم و اون بی رحمانه سر پایین میندازه . صورتش رو میخواستم ببینم ... اون لب های سرخ و صورت سفیدش .. حتی ..حتی اون چال گونه ای که با لب های بسته هم به نمایش گذاشته میشد . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - آقای نویان پاکزاد ... از شما هم وکیلم ؟! سر بالا میارم و با صورت جدی ام زل میزنم به مقابلم.. با دیدن محمدی که با صورت زخمی مقابلم ایستاده بود و با چشم های ملتمس بهم خیره بود .. انگار ... انگار میترسید همینجا عقب بکشم پوزخندی میزنم . + بله ! صدای دست ها بلند میشه و صدای عاقد که زمزمه میکرد « ان شاالله خوشبخت بشید » اون وسط گُم میشه . - داماد نمیخوای روی عروس رو ببینی ؟! سر بالا میارم و با نگاه جدی زل میزنم به دختر جوان مقابلم .. با دیدن نگاهم با خجالت سر پایین میندازه . سمتش برمی‌گردم و اون عقب می‌کشه .. عصبی ... دستم روی پام مشت میکنم . سر جلو می‌برم .. کنار گوشش می‌رسونم و صدای زمزمه آرومم بلند میشه . + میتونی سرتق بازی در بیاری... اون وقت میتونیم ببینینم بازنده کیه ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 باز هم سکوت می‌کنه .. دستم رو از پشت سرش داخل شنل می‌برم و از پشت آزادش میکنم ... شنل .. سرتق بازی در میاره و زودتر از اون که بخوام روی شونه هاش فرود میاد.. نفس توی سینه هام حبس میشه و زل میزنم به آدم مقابلم ... سیبک گلو‌ ام بالا پایین میشه و من میبینم چجوری نفسم بند میاد . عرق سرد روی پیشونی ام میشینه و نگاهم روی اجزا صورتش به حرکت در میاد .. موهاش .‌.. به زیبا ترین شکل ممکن آزادانه دورش رها شده بود و این خاص ترین رنگی بود که می‌دیدم .. موهای خرمایی حالت داری که مشخص بود تا حالا رنگ به خودش ندیده ‌... اونقدر گیج بودم که حتی متوجه صدای دست و جیغ اطرافم رو خس نمی‌کردم .. انگار که کیش و مات شدم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دست جلو می‌برم و زیر چونه اش می‌برم .. صدای نفس نفس زدنش رو‌ حتی توی این جمعیت هم حس میکنم .. با انگشت اشاره ام .. سرش رو بالا میارم و با دیدن نگاهش ... دیگه همه چیز تموم میشه .. هرچه تلاش میکنم مقابل دخترِ لجباز مقابلم ، خودم رو حفظ کنم نمیتونم و بالاخره لبخند کجی روی لبهام میشینه ... نگاهم از چشم های نمناکش حرکت می‌کنه و روی گونه هاش می ایسته ... باز هم حرکت می کنه و روی لب هایش متوقف میشه .. لب هایی که اسیر دندون هاش شده بود و پوست نازکش بین دندون هاش مجازات میشد . + نکن ! گیج بهم خیره میشه و با دیدن نگاه خیره ام وحشت زده سر پایین میندازه . دستی به موهام میکشم و حلقه رو از روی میز برمیدارم ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱