eitaa logo
• قَمصور •
13.8هزار دنبال‌کننده
213 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده الی
«بزرگ‌ترین اشتباه یک مأمور امنیتی اینه که عاشق بشه...» برای همین، سید شهاب هر بار که مادرش از ازدواج حرف می‌زد، فقط یک جواب داشت: «من هر لحظه ممکنه شهید بشم... حق ندارم یه دختر رو بیوه کنم...» اما... سرنوشت، هیچ‌وقت از آدم اجازه نمی‌گیره... فقط یک شب... فقط یک کوچه... فقط یک دختر چادری... و تمام قول‌هایی که سال‌ها به خودش داده بود، در یک نگاه فرو ریخت... https://eitaa.com/joinchat/4272817344Cca4b1e8f81 رمان عاشقانه | پس‌کوچه‌های بی‌تو
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 بی حرف دست در جیبم فرو میکنم . من حالا حالاها ها با این خوش غیرت ها کار داشتم .. پدرش جلو میاد .. نگاهی به اطراف میندازه و یقه لباسم رو درست می‌کنه . - باهات کار دارم ! باید با هم صحبت کنیم . یه سری صحبت هایی باید قبل از عقد میکردیم و خب ... از بدی روزگار و انداختن خودت وسط این معرکه مجبوریم بعدش صحبت کنیم ! در سکوت نگاهش میکنم . جوری آتش گرفته بود که سعی می‌کرد با حرف هابی که نثارم میکرد خودش رو آروم کنه . پوزخندی میزنم و ازش فاصله میگیرم... مشغول گذاشتن شام روی میز ها بودند و من حتی دیگه نمی‌خواستم پیش اون دختر برگردم . ترسیده بود ... هم میترسید و هم ازم بیزار بود .. و این همون حسی بود که من ازش تنفر داشتم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 " ارمغان " زبانی که بند اومده بود ... بیانگر همه چیز بود ! دیدن ادمی که حالا اسم شوهرم رو یدک میکشید ، محتویات معده ام رو جا به جا میکرد .. چنگی به چادر سفیدم میزنم و از جا بلند میشم . جمعیتی که در حال خلوت شدن بودن ، تنها چیزی بود که حالم رو بهتر میکرد ... به سمت مامان میرم و کنارش می ایستم .. خیره نگاهش میکنم و انگار از نگاهم همه چیز رو میخونه . _ چیه ؟ بخدا من از هیچی خبر ندارم . اشک توی چشم هام حلقه میزنه. پر از نفرت خیره میشم بهش و صدای گرفته‌ام بلند میشه . +بخدا با حیوون هم اینجوری رفتار نمی‌کنن... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌱🤍
گفتی بیا گفتم کجا گفتی میانِ جانِ ما گفتی مَرو گفتم چرا گفتی که می‌خواهم تو‌ را | شـــعر
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مامان رو ازم میگیره و بی حرف مشغول خداحافظی با مردم میشه. اونقدر این مراسم حال بهم زن و الکی بود که دلم می‌خواست عوق بزنم.. با قرار گرفتن کسی کنارم .. سر بالا میارم و نگاهی به ادم کنارم میندازم... جذاب بود... تنها چیزی که میشد در موردش گفت همین بود ... جذاب بود و خوش تیپ ... _ چیزی شده ؟ چشم ازش میگیرم و به زمین خیره میشم ... حالم داشت بهم میخورد از فخری که بهم داده بودن .. که حالا حتی نتونم مقابل همچین ادمی از خودم دفاع کنم .. بغض گلویم ... هر لحظه کم که هیچ... هزار برابر میشد . +نه... چی میخواستی بشه ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 انگار متوجه لرزش صدام میشه چرا که سکوت میکنع و دست هاش رو مقابلش قفسه سینه اش جمع میکنه... نمیتونم طاقت بیارم .. هیچکس.. هیچکس به سؤال های ذهنم جواب نمی‌داد و هر لحظه من رو توی منجلابی قرار می‌دادند که فقط بهت زده ام میکرد ... +اینها... الان ..الان توقع دارن من با تو بیام ؟ نگاه خیره اش رو حس میکنم .. اما حاضر نمیشم سر بالا بیارم سکوتش .. حالم رو بیشتر بهم میزنه.. اونقدر که تا مرز جنون میرم و دلم میخواد فریاد بزنم و به جان همه بیوفتم... دست روی معده ام میزارم و با درد چشم‌ هام باز و بسته میکنم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 تقریبا خونه خالی از جمعیت میشه . تنها کسی که میمونه ...من هستم و پسری که عاقد نویان خونده بود و پدر و برادر و مادرم .. - ارمغان ... دخترم ...دیگه برو بالا . خسته شدی ! بهت زده سر بالا میارم و انگار که روح به بدنم برمیگرده ... نفس راحتی میکشم ... - پسرجان.. شما هم زحمت بکش با خانواده ات فردا شب خدمت برس... صدای پوزخندش رو حس میکنم . - حتما برای خواستگاری ! چادرم رو عقب میزنم . محرممم بود دیگر .. خیره نگاهش میکنم . - نیاز باشه خواستگاری هم می‌کنی ! نویان قدمی به سمت جلو برمیداره - من اگه بخوام ارمغان رو ببرم ... دیگه هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره . این مرد بازی ها رو باید وقتی در میاوردی که سفته ها رو پس می‌گرفتی .. کسی که دخترش رو فرو... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 80 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد‌
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
قشنگترین رمان ایتا😍🔥 یه سرگذشت پر ماجرا که هر چی بخونی ازش سیر نمی‌شی عضوگیریش محدوده، پس زود عضو بشین که پاک میشه👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b