eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
215 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتی بیا گفتم کجا گفتی میانِ جانِ ما گفتی مَرو گفتم چرا گفتی که می‌خواهم تو‌ را | شـــعر
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مامان رو ازم میگیره و بی حرف مشغول خداحافظی با مردم میشه. اونقدر این مراسم حال بهم زن و الکی بود که دلم می‌خواست عوق بزنم.. با قرار گرفتن کسی کنارم .. سر بالا میارم و نگاهی به ادم کنارم میندازم... جذاب بود... تنها چیزی که میشد در موردش گفت همین بود ... جذاب بود و خوش تیپ ... _ چیزی شده ؟ چشم ازش میگیرم و به زمین خیره میشم ... حالم داشت بهم میخورد از فخری که بهم داده بودن .. که حالا حتی نتونم مقابل همچین ادمی از خودم دفاع کنم .. بغض گلویم ... هر لحظه کم که هیچ... هزار برابر میشد . +نه... چی میخواستی بشه ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 انگار متوجه لرزش صدام میشه چرا که سکوت میکنع و دست هاش رو مقابلش قفسه سینه اش جمع میکنه... نمیتونم طاقت بیارم .. هیچکس.. هیچکس به سؤال های ذهنم جواب نمی‌داد و هر لحظه من رو توی منجلابی قرار می‌دادند که فقط بهت زده ام میکرد ... +اینها... الان ..الان توقع دارن من با تو بیام ؟ نگاه خیره اش رو حس میکنم .. اما حاضر نمیشم سر بالا بیارم سکوتش .. حالم رو بیشتر بهم میزنه.. اونقدر که تا مرز جنون میرم و دلم میخواد فریاد بزنم و به جان همه بیوفتم... دست روی معده ام میزارم و با درد چشم‌ هام باز و بسته میکنم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 تقریبا خونه خالی از جمعیت میشه . تنها کسی که میمونه ...من هستم و پسری که عاقد نویان خونده بود و پدر و برادر و مادرم .. - ارمغان ... دخترم ...دیگه برو بالا . خسته شدی ! بهت زده سر بالا میارم و انگار که روح به بدنم برمیگرده ... نفس راحتی میکشم ... - پسرجان.. شما هم زحمت بکش با خانواده ات فردا شب خدمت برس... صدای پوزخندش رو حس میکنم . - حتما برای خواستگاری ! چادرم رو عقب میزنم . محرممم بود دیگر .. خیره نگاهش میکنم . - نیاز باشه خواستگاری هم می‌کنی ! نویان قدمی به سمت جلو برمیداره - من اگه بخوام ارمغان رو ببرم ... دیگه هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره . این مرد بازی ها رو باید وقتی در میاوردی که سفته ها رو پس می‌گرفتی .. کسی که دخترش رو فرو... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 80 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد‌
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
قشنگترین رمان ایتا😍🔥 یه سرگذشت پر ماجرا که هر چی بخونی ازش سیر نمی‌شی عضوگیریش محدوده، پس زود عضو بشین که پاک میشه👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای بلند سیلی با جیغ من یکی میشه .. ترسیده دست روی دهنم می‌زارم و خیره میشم به صورت نویانی که جای سیلی روی صورتش مونده بود و با چشم های سرخ خیره بود به زمین ... قطرات اشک روی گونه ام فرود میاد .. چشم میچرخونم و با نفرت خیره میشم به محمد .. همه آتش ها رو خودش به راه انداخته بود و تنها سوخته این معرکه من بودم و بس... دندون روی هم می‌سابید و دست مشت شده اش نشون از عصبانیتش میداد .. چشم هام سیاهی می‌ره ... - حرف دهنتو بفهم ...هم حالا و هم بعدا . من اگه بخوام ...میتونم همین حالا طلاق دخترم رو بگیرم ... نگاهم به سمت نویان می‌ره .. میخواستم بدونم چه جوابی داره .. پوزخند گوشه لبش ... منو میترسونه .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهی به کت و شلوار تن بابا میندازه - به نظرم یکم از گندکاری های پسرت بی خبری .. میتونی فردا بیای نمایشگاه .. اونجا میتونیم صحبت کنیم . بابا به سمت محمد برمیگرده و با چشم های به خون نشسته خیره میشه بهش .. با دیدن سرِپایین محمد چشم هام سیاهی می‌ره .. طاقتم طاق میشه و روی زمین فرود میام . صدای فریاد مامان و قدم هایی که به سمتم میاد هیچ کمکی بهم نمیکنه . هنوز هم نمی‌تونستم چشم هام رو باز کنم .. دست مردانه ای روی شونه ام میشینه . اونقدر هشیاری هم کم بود که حتی نمی‌تونستم بفهمم چی بالای سرم میگن .. - ارمغان رو با خودم می‌برم . اینجا بودن ، بیشتر حالش رو بد می‌کنه . قطره اشک سمجی ، از گوشه چشم هام سُر میخوره و روی زمین می افته . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱