🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_107🌷
تقریبا خونه خالی از جمعیت میشه .
تنها کسی که میمونه ...من هستم و پسری که عاقد نویان خونده بود و پدر و برادر و مادرم ..
- ارمغان ...
دخترم ...دیگه برو بالا .
خسته شدی !
بهت زده سر بالا میارم و انگار که روح به بدنم برمیگرده ...
نفس راحتی میکشم ...
- پسرجان..
شما هم زحمت بکش با خانواده ات فردا شب خدمت برس...
صدای پوزخندش رو حس میکنم .
- حتما برای خواستگاری !
چادرم رو عقب میزنم .
محرممم بود دیگر ..
خیره نگاهش میکنم .
- نیاز باشه خواستگاری هم میکنی !
نویان قدمی به سمت جلو برمیداره
- من اگه بخوام ارمغان رو ببرم ...
دیگه هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره .
این مرد بازی ها رو باید وقتی در میاوردی که سفته ها رو پس میگرفتی ..
کسی که دخترش رو فرو...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم ..
به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا.
یک فرصت استثنایی برای شما ..
تا ساعت 12 شب با مبلغ 80 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
#حامد_عسکری
هدایت شده از گستردهبلک🖤
قشنگترین رمان ایتا😍🔥
یه سرگذشت پر ماجرا که هر چی بخونی ازش سیر نمیشی
عضوگیریش محدوده، پس زود عضو بشین که پاک میشه👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_108🌷
صدای بلند سیلی با جیغ من یکی میشه ..
ترسیده دست روی دهنم میزارم و خیره میشم به صورت نویانی که جای سیلی روی صورتش مونده بود و با چشم های سرخ خیره بود به زمین ...
قطرات اشک روی گونه ام فرود میاد ..
چشم میچرخونم و با نفرت خیره میشم به محمد ..
همه آتش ها رو خودش به راه انداخته بود و تنها سوخته این معرکه من بودم و بس...
دندون روی هم میسابید و دست مشت شده اش نشون از عصبانیتش میداد ..
چشم هام سیاهی میره ...
- حرف دهنتو بفهم ...هم حالا و هم بعدا .
من اگه بخوام ...میتونم همین حالا طلاق دخترم رو بگیرم ...
نگاهم به سمت نویان میره ..
میخواستم بدونم چه جوابی داره ..
پوزخند گوشه لبش ...
منو میترسونه ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_109🌷
نگاهی به کت و شلوار تن بابا میندازه
- به نظرم یکم از گندکاری های پسرت بی خبری ..
میتونی فردا بیای نمایشگاه ..
اونجا میتونیم صحبت کنیم .
بابا به سمت محمد برمیگرده و با چشم های به خون نشسته خیره میشه بهش ..
با دیدن سرِپایین محمد چشم هام سیاهی میره ..
طاقتم طاق میشه و روی زمین فرود میام .
صدای فریاد مامان و قدم هایی که به سمتم میاد هیچ کمکی بهم نمیکنه .
هنوز هم نمیتونستم چشم هام رو باز کنم ..
دست مردانه ای روی شونه ام میشینه .
اونقدر هشیاری هم کم بود که حتی نمیتونستم بفهمم چی بالای سرم میگن ..
- ارمغان رو با خودم میبرم .
اینجا بودن ، بیشتر حالش رو بد میکنه .
قطره اشک سمجی ، از گوشه چشم هام سُر میخوره و روی زمین می افته .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_110🌷
نمیدونم چقدر از قربون صدقه رفتن های مامان میگذره که بالاخره نیمه جانی به بدنم برمیگرده ...
چشم باز میکنم ..
دیدن مرد هایی که جز نامردی در حقم انجام نداده بودند ، لحظه به لحظه حالم رو بدتر میکرد ...
+ میخوام همینجا بمونم..
سکوت ...
تنها پاسخیه که به زبونشون میاد ..
دستم روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .
دنباله لباسی که نحس ترین بود برام رو میگیرم و به سمت اتاقم میرم .
نگاه خیره شون رو حس میکنم اما ..
بخدا اگر سراغم می آمدند دیگر نمیتونستم خودم رو کنترل کنم .
وارد اتاق میشم و با عصبانیت شنل روی زمین میندازم ...
دست در موهای بلندم میبرم و عصبی مشغول باز کردن گیره ها میشم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مقصور
نظرات تون تا اینجای رمان ...
https://abzarek.ir/service-p/msg/5218456