eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
قشنگترین رمان ایتا😍🔥 یه سرگذشت پر ماجرا که هر چی بخونی ازش سیر نمی‌شی عضوگیریش محدوده، پس زود عضو بشین که پاک میشه👇🏼👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3557557479Cbed03d753b
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای بلند سیلی با جیغ من یکی میشه .. ترسیده دست روی دهنم می‌زارم و خیره میشم به صورت نویانی که جای سیلی روی صورتش مونده بود و با چشم های سرخ خیره بود به زمین ... قطرات اشک روی گونه ام فرود میاد .. چشم میچرخونم و با نفرت خیره میشم به محمد .. همه آتش ها رو خودش به راه انداخته بود و تنها سوخته این معرکه من بودم و بس... دندون روی هم می‌سابید و دست مشت شده اش نشون از عصبانیتش میداد .. چشم هام سیاهی می‌ره ... - حرف دهنتو بفهم ...هم حالا و هم بعدا . من اگه بخوام ...میتونم همین حالا طلاق دخترم رو بگیرم ... نگاهم به سمت نویان می‌ره .. میخواستم بدونم چه جوابی داره .. پوزخند گوشه لبش ... منو میترسونه .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهی به کت و شلوار تن بابا میندازه - به نظرم یکم از گندکاری های پسرت بی خبری .. میتونی فردا بیای نمایشگاه .. اونجا میتونیم صحبت کنیم . بابا به سمت محمد برمیگرده و با چشم های به خون نشسته خیره میشه بهش .. با دیدن سرِپایین محمد چشم هام سیاهی می‌ره .. طاقتم طاق میشه و روی زمین فرود میام . صدای فریاد مامان و قدم هایی که به سمتم میاد هیچ کمکی بهم نمیکنه . هنوز هم نمی‌تونستم چشم هام رو باز کنم .. دست مردانه ای روی شونه ام میشینه . اونقدر هشیاری هم کم بود که حتی نمی‌تونستم بفهمم چی بالای سرم میگن .. - ارمغان رو با خودم می‌برم . اینجا بودن ، بیشتر حالش رو بد می‌کنه . قطره اشک سمجی ، از گوشه چشم هام سُر میخوره و روی زمین می افته . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نمی‌دونم چقدر از قربون صدقه رفتن های مامان میگذره که بالاخره نیمه جانی به بدنم برمیگرده ... چشم باز میکنم .. دیدن مرد هایی که جز نامردی در حقم انجام نداده بودند ، لحظه به لحظه حالم رو بدتر می‌کرد ... + می‌خوام همینجا بمونم.. سکوت ... تنها پاسخیه که به زبونشون میاد .. دستم روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . دنباله لباسی که نحس ترین بود برام رو میگیرم و به سمت اتاقم میرم . نگاه خیره شون رو حس میکنم اما .. بخدا اگر سراغم می آمدند دیگر نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم . وارد اتاق میشم و با عصبانیت شنل روی زمین میندازم ... دست در موهای بلندم می‌برم و عصبی مشغول باز کردن گیره ها میشم . ‌ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی
✨🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا