eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 سکوت می‌کنه و جوابی بهم نمیده... من هم دیگر حوصله شنیدن حرفی رو نداشتم . بی توجه به اویی که تنها خیره نگاهم می‌کرد ، سمت آینه برمی‌گردم و خیره می‌شم به صورت زیبایی که حتی خودم را هم مسخ می‌کرد ... اما... ننها چیزی که حسابی توی ذوق می‌زد ، غمی بود که در جای به جای صورتم رسوخ پیدا کرده بود و انگار می‌خواست من رو زمین بزنه ... صدای قدم‌هاش رو حس می‌کنم... انگار قصد بیرون رفتن داشت و چه چیزی بهتر از این که بالاخره تنها می‌شدم و می‌تونستم تا ساعت‌ها برای بخت و اقبال سیاهم گریه کنم ؟! در رو باز می‌کنه ... خودم رو سرگرم پد آرایشی می‌کنم که قصد داشتم با اون صورت رنگ آمیزی شده‌ام رو پاک کنم .. اما... خودم که می‌دونستم ، تمام هوش و حواسم پی مردی بود که مقابل در ایستاده بود.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
مثل آن جسم که از روح جدا می‌ماند از منِ بعد تو یک مرده بجا می‌ماند:)
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای مردانش که به گوش می‌رسه پد آرایشی ناخودآگاه از دستم رها میشه و روی میز میفته ... ـ نمی‌دونم چه فکری در مورد من می‌کنی ولی ... من.. بدون هیچ نیتی جلو اومدم ! اولش که توی این مهمونی دعوت شده بودم،حتی توی ذهنم خطور نمی‌کرد که بخواد همچین اتفاقی بیفته... اصلاً ... اصلاً وقتی که قصد داشتم وسط مراسم مهمونی رو ترک کنم هم نمی‌دونستم قراره بشینم روی صندلی که جای منصوری بود... اما اصلاً منو لعنتی منصوری رو ندیده بودم و نمی‌دونستم داماد کیه ... من تو رو ندیده بودم وقتی که می‌خواستم پامو بذارم بیرون صدای محمدو شنیدم که داشت از سفته‌ها یه حرف می‌زد که قرار بود... سکوت می‌کنه .. میبینم که نفسش تنگ میشه و انگار حرف زدن در این مورد برای اون هم مثل من سخته... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
مـعـشــوق دل‌شـكـن‌تــر و مــن درد‌پــيــشـه‌تر او سنـگ‌تر ز سنـگ و من از شيشه شيـشه‌تر...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دستی به ته ریشش می‌کشه و من حتی توان نگاه کردن بهش رو هم ندارم . - خواستم بهت کمک کنم ولی ... نمی‌دونستم لیاقتت همون منصوری ِ منتظر حرفی از سمت من نمیمونه و از اتاق بیرون میزنه . با بیرون رفتنش .. تنها از جا بلند میشم و به سمت حموم حرکت میکنم .. تنها شانسی مه آورده بودم همین بود .. حموم ... توی اتاق بود و نیاز نبود باز هم با ادم هایی رو به رو بشم که هیچ بویی از انسانیت نبرده بودند... بی رمق... وارد حموم میشم و دست میبرم تا لباس منحوس رو از تن بیرون بکشم .. انگار این لعنتی هم فاز ناسازگاری برداشته بوپ چرا که هرچی تلاش میکردم کمتر موفق میشدم بیرونش بیارم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 اشک توی چشم هام جمع میشه و احساس میکنم تمام دنیا با من سر ِ لجبازی گرفتند ... " حالا که فکر میکنم میبینم تو لیاقتت همون منصوریه" نمیدونم جی میشه اما .. گوشه لباس چنگ میزنم و از تن میکشمش ... صدای پاره شدنش .. روحم رو جلا میده ... نفس برمیگرده به وجودم ... نفس عمیقی میکشم و سر پایین میندازم .. با اینکه خیلی زیبا بود ولی ... خاطراتی رو توی ذهنم تداعی میکرد که ... اب یخ رو باز میکنم ... با حس سرمای اب .. کل وجودم به لرزه در میاد .. دستهام توی هم جمع میکنم و نفسم رو با لرز بیرون میدم . _ ارمغان... ارمغان خوبی؟ نه .. انگار قصد نداشتند من رو به حال خودم رها کنند. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 بیا توجه به مامان .. روی زمین میشینم و سرم روی زانو هام میزارم . دست و پاهام ... از شدت سرما میلرزه ... نفس نفس میزنم اما .. اصلا دلم نمیخواد عقب بکشم.. _ یاخدا.. ارمغان جواب بده .. ترسیده بود .. میترسید بلایی سر خودم بیارم و کاش .. برای من هم مثل اونها کشتن خودم راحت بود تا همین حالا خودم رو خلاص کنم .. _ یاحسین .. محمد ...محمد بیا خواهرت ببین چه بلایی سرش اومده ... بی حوصله دهن باز میکنم . + خوبم من .. صدای نفس راحتش رو .. حتی از این فاصله هم حس میکنم .. دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .. به سرفه می افتم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــان‌‌قَمـــصور #پارت_121🌷 بیا توجه به مامان .. روی زمین
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 85 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 حوله رو برمیدارم و دور تنم میپیچم... کل وجودم میلرزید... دست و پاهام از شدتِ سرما.. بی حسِ بی حس بود .. قدمی به سمت جلو برمیدارم و در حموم باز میکنم . مامان با دیدن من وحشت زده به صورتش میکوبه. _ یا فاطمه زهرا ... سرما میخوری دخترررررر. دست روی شونه ام می‌زاره و منو به سمت تخت هل میده . بی رمق ... قدمی به سمت جلو برمیدارم و روی تخت میشینم. مامان ترسیده از اتاق بیرون میزنه و نگاه من به سمت درِ اتاق میره .. نمیخواستم.. نمیخواستم هیچکس رو ببینم .. با همان نیمه جانی که برام باقی مونده بود از جا بلند میشم و در اتاق قفل میکنم .. باز هم به سمت تخت میرم و زیر پتو پنهان میشم .. سرما.. مثل یک مسکن عمل میکنه و خواب به چشم هام میاره 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱