eitaa logo
• قَمصور •
13.6هزار دنبال‌کننده
214 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 وسط حرفش میپرم . - بهترینش رو الان دارم . من فقط همین دخترو می‌خوام مامان . شما هم امشب باید بیاید . صدای جدی بابا بلند میشه . - ولش کن نسرین . این از همون اول همه غلطی میکرد .. حالا هم ته گندشو زده . بعد امشب برگرد همه چیزتو جمع کن و برو هر قبرستونی که میخوای ! رنگ از صورت مامان می‌پره و من بی حرف به سمت ماشینم میرم . سوار میشم و سیگارم از داشبورد برمیدارم . ماشین به حرکت در میارم و « منه بی بند و بار . دیوانه وار ... بهت فکر میکنم ... روزی صد بار .. دلم تنگه برات.. به جان چشمات ...اگه نمانی باهام .. میدم تلفات ! » سرعت ماشین بالا میبرم .. پوک های عمیقی که به سیگار میزنم سرعت سیگار کشیدنم رو هزار برابر می‌کنه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 200 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 102 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 90 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دروغ نبود اگه میگفتم لحظه شماری میکردم برای دیدنش .. میترسیدم‌ از اینکه محمد با پدرش از لج من اونو اذیت کنن.. با اینکه وقتی یاد حرفش می افتادم تا مغز استخوانم می سوخت ولی .. ولی هنوزم به جایی از قلبم جا باز کرده بود که هرچی از دستش ناراحت میشدم بیشتر دوستش داشتم ... گل آماده شده رو از روی میز برمیدارم و صندلی عقب ماشین می‌زارم . نگاهی به ساعتم میندازم . ساعت ۸ شب بود.. شماره مامان رو میگیرم و منتظر میمونم جواب بده.. - بله ؟ نفس عمیقی میکشم و سوار ماشین میشم + سلام مامان . کجایی ؟ دلخور بود .. از صداش مشخص بود . وقتی مامان دلخور بود یعنی حتی نمیشد تصور کرد وضع بابا چطوریه... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدایش .. با تردید به گوشم میرسه .. - نویان مامان .. مطمعنی ؟ چهره مظلوم ارمغان جلوی چشم هام نقش میگیره .. + زن عقدیمه .. سکوت می‌کنه .. می‌فهمه جدی ام و از لجبازی پسرش خبر داشت چرا که جواب میده . + داریم میایم . - پس منم میرم سمت خونه جلوی در منتظر تون میمونم ... چیزی نمیگه و منم تماس رو قطع میکنم . ماشین روشن میکنم و به سمت خونه شون حرکت میکنم .. اول صبح چک محمد پاس شده بود و من حتی دلم نمی‌خواست فکر کنم این چک برای چیه . حتی نمی‌دونستم چجوری باید قبول کنم که پدر و برادرش این بلا سرش آوردند... دستی به ته ریشم میکشم و نگاهی به خودم میندازم و سرعت ماشین بالا میبرم‌. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مقابل خونه می ایستم و اولین چیزی که میبینم ماشین بابا هست که چراغ میزنه .. از ماشین پیاده میشم و به سمتشون میرم که مامان از ماشین پیاده میشه . با دیدن لباس های مشکی تنش .. ابرو هام در هم می‌ره .. با جدیت خیره میشم بهش و لب میزنم‌ + این چیه پوشیدی ؟ اونقدر گریه کرده بود که چشم‌هایش قرمز شده بود .. - مشکلش چیه؟ نیشخندی میزنم. + میخواستی بری ختم خبر نداشتیم ؟ چشم در حدقه میچرخونه و بغض سر راه گلو اش گیر می‌کنه . - بهتر هم نیست.. دیوونه میشم . کلافه و با صدایی که بالا رفته بود جواب میدم + تمومش کن مامان . بخدا ببینم با اون دختر بد رفتاری می‌کنی دیگه منم نداری ... بی حوصله .. ازشون فاصله میگیرم و شیرینی و گل رو از ماشین بیرون میارم . به سمت خونه میرم و زنگ رو می‌فشارم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 در باز میشه و من داخل میرم . نگاهی به حیاط بزرگ خونشون می‌ندازم و قسم می‌خورم که بعد از بردن ارمغان دیگه پام رو هم اینجا‌ نزارم . در باز میشه و با دیدن محمد ابروهام در هم میره. به عقب برمی‌گردم با دیدن مامان و بابا که پشت سرم بودن می‌ایستم تا از من جلو بزنن .. مامان و بابا جلو میرن و مشغول حال و احوال میشن و من تنها چشم‌میچرخونم تا ارمغان رو ببینم . کجا بود پس ؟ ته قلبم فشرده میشه . قدمی به سمت جلو برمیدارم و میبینم که مامان و بابا ارمغان و برادرش مقابل در ایستاده اند... قدمی به سمت جلو برمیدارم و بی توجه به جمعیت داخل میرم .. با دیدن ارمغان که چادر سفید روی سرش انداخته بود و سرش پایین بود نفس راحتی میکشم ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 200 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 102 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 90 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
صدای پای تو آمد، خیال کردم باد عبور می‌کند از روی پرده‌های قدیمی
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 حالا همه برگشته بودند و به ما خیره بودند.. سر ارمغان بالا میاد و با دیدن چشم های سرخ و گونه های قرمزش همونجا وا میرم .. با دیدن من مقابلش .. باز هم سر پایین میندازه و من بی اهمیت جلو میرم + ارمغان ؟ سکوت می‌کنه .. عصبی میشم ..عصبی و کلافه . کافی بود کسی اذیتش کرده باشه تا همینجا آشوبی بپا کنم اون سرش نا پیدا ... سر پایین میندازم . گوشه چادرش رو بین دستهایم میگیرم و لب میزنم + با توام ارمغان . کسی اذیتت کرده؟ لرزش دست هاش‌... دیوانه ام می‌کنه . -ن..نه ! نفس عمیقی که میکشم رو حتی اون هم حس می‌کنه .. با خیال راحت عقب میکشم . گل رو به سمتش میگیرم .. دستش جلو میاد و من باز هم نگاهم به سمت دسته‌اش می‌ره و تازه میفهمم حتی من برای این دختر حلقه ام نخریده بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱