🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_150🌷
صدای پدرِ ارمغان به گوش میرسه .
- اینکه ..
ما چون خانواده ات نبود که مهریه مشخص کنیم الان قراره مشخص بشه .
و اینکه ارمغان تا عروسی همینجا میمونه .
گُر میگیرم .
جدی خیره میشم به پدر ارمغان ..
کاش ارمغان اینجا نبود ...
کاش میتونستم و دلم می اومد اذیتش کنم تا بگم مهریه رو همون دیروز حساب کردیم ..
اما ..
دلم نیومد ارمغان رو اذیت کنم .
صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم
+ مورد اول که صحبت بزرگ تر ها هست و هر جور صلاح میدونید .
ولی برای اینکه ارمغان اینجا بمونه من شرمنده ام .
ما رسم داریم بعد از عقد دختر رو با خودمون ببریم ..مگه نه بابا ؟
خیره میشم توی صورتش ..
میدونستم ..
عادت داشت مقابل بقیه از پسرش دفاع کنه .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_151🌷
صدای بابا بلند میشه
- با اینکه ..
ما تا اینجای کار از چیزی اطلاع نداشتیم و این نشون از اشتباه شما میده جناب ..
وگرنه پسر ما که تجربه ای نداشته که بخواد بی اجازه دختری رو عقد کنه .
شما که بزرگ تر این دختری باید ...
نگاهم سمت ارمغان میره ..
با دیدن دست های لرزونش ..
نفسم کش میاد ..
صدای کلافه ام بلند میشه .
+ اتفاقیه افتاده .
بابا عصبی بهم خیره میشه و کلافه دستش روی پاهاش مشت میشه ..
انگار که حسابی از دستم کلافه بود و اگر میتوانست همینجا قید من رو میزد .
- ما رسم داریم دختر رو بعد از عقد با خودمون ببریم ..
میبینم که بابای ارمغان عصبی میشه و نگاه من باز هم به سمت ارمغان میره .
بی حرف سرش پایین بود و دست هاشو زیر چادرش پنهان کرده بود.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
هدایت شده از گستردهبلک🖤
اسم من غزالِ ! زندگینامهی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..!
روز خاستگاری، با نگاه مغرور و صدای کلفت گفت:
-موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن منمیشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ !
جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم:
-من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم!
گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت:
-ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی!
https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گستردهبلک🖤
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی
https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده الی
من میثاقم،سرگرد آگاهی☝️همه ازم حساب میبردن جز زنم که قسم خورده بود دیوونم کنه، دو هفته از عروسی گذشته اما هنوز اتاقمون سوا بود و جلوم یجور حجاب میگرفت انگار صد پشت غریبهام تا یه شب که...
-اومدم برای نماز صداتون کنم جناب سرگرد! خواب موندید؟
تسبیح چرخوندم، پشت در بود منو نمیدید اما شک نداشتم عین همیشه صورتش سرخ شده و تلاش میکنه اشک تو چشمش جمع نشه.
به خاطر قهرمون جوابشو ندادم اما بیتاب عطر نابش بودم.
بیرون رفتم، با دیدنم هول شد و خواست فرار کنه که گرفتمش. باید هرطور بود این دوری بینمون رو از بین میبردم، اخم تو هم کشیدم، ترس برش داشت، با سردی تظاهری گفتم:
- تا کی قراره خودتو بزنی به اون راه؟
به تته پته افتاد و چشمهای خمارش رو دزدید:
- کدوم راه؟ برای نماز بیدارتون نکنم؟ آخه خواب میمونید، صبح هم که خب میرید آگاهی.
دلم برای سادگیش ضعف رفت و گفتم:
- به خاطر دوری کردنت نماز من قضا میشه، چون دلیل داره که خواب میمونم.فردا هم ماموریت دارم.
نفهمید منظورم چیه. دل به دریا زده و تو گوشش گفتم:
- با چادر میگردی، خودتو میپوشونی اما متوجهی من یه مردم؟ یه مرد که از قصا تو زنشی و یه سری وظایفی داری؟
لباشو جمع کرد،دیگه طاقت نداشتم.
- جناب سرگرد من نمیفهمم شما...
اجازه ندادم جملهش کامل بشه، میدونستم مادرم با قرصایی که میخوره امکان نداره بیدار بشه و کشیدمش داخل اتاقم...ادامهی داستان👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گسترده الی
خیال کردم زنم زشتِ اما...📛دوهفته بعد عروسی هنوز رو میگرفت،یه شب که خواست برای نماز بیدارم کنه کشیدمش سمت خودم و گفتم: خیال کردی سرگردا دل ندارن اینطور حجاب میگیری جلوم سیب سرخم؟!
با اون چشمای خوشگلش اونقدر بی قرارم کرد که از ماموریت جا موندم🙈ادامه این رمان به شدت قشنگ که ایتا رو ترکونده اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گستردهبلک🖤
_ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن،به سر تا پام نگاه کرد و لبخند خبیثی زد و ادامه داد: مراقب خودت باش خوشگله، بلاخره شهر غریبی و دختر مجرد و ترگل ورگل!
سرپرست اینو گفت و چمدونم رو سمتم هل داد. با التماس گفتم: تروخدا کمکم کنید، این وقت شب کجا برم آخه بذاریم همین یه شب رو بمونم.
اما نشنیده گرفت و سریع در رو بست.
ناامید رفتم سمت محوطه. همه دور هم جمع شده بودن و منتظر بودن، فقط من بودم که نمیدونستم امشب رو کجا سر کنم...شیدا با دیدنم گفت: عه حسنا، تو هنوز نرفتی؟ کی میاد دنبالت؟!
سمانه با پوزخند گفت: حسنا که اینجا کسی رو نداره، باید زنگ بزنه تا از دهاتشون یکی بیاد شهر دنبالش.
بقیه خندیدن و من از خجالت سرم رو انداختم پایین. حق با اونا بود.
داشتن در مورد اینکه امشب میرن هتلِ داداشِ ساحل حرف میزدن که یهو یه ماشین آبیِ لوکس جلوی محوطه ایستاد. رویا با هیجان گفت : وای، داداشِ ساحل اومد!
مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد،با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم،من این مرد رو میشناختم! مسیحا مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟ بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم.
رویا با ناز و ادا رفت سمتش: سلام آقا مسیحا، ما آمادهایم..به زحمت افتادین.
مسیحا بدون اینکه نگاهش کنه، با یه لحن عصبی پرسید: حسنا کجاست؟
همه خشکشون زد. رویا پوزخند زد: حسنا با ما نیست، ما دوستای ساحل هستیم!
مسیحا دیگه از کوره در رفت: من به دوستای ساحل چیکار دارم؟ گفتم حسنا کجاست؟
بعد مستقیم چرخید سمت من که گوشه محوطه ایستاده بودم. با قدمهای محکم اومد سمتم. من که از تعجب و ترس خشکم زده بود، فقط نگاهم کردم. دسته چمدونم رو گرفت و با یه لحن جدی گفت: «چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری!
قبل از اینکه بفهمم چه خبره، بازویم رو گرفت و جلوی چشم متعجب همکلاسیهام، من رو کشید سمت ماشین. لکنت زبان گرفتم و پرسیدم: ک... کجا میبریم؟
چمدونم رو گذاشت تو ماشین، در رو برام باز کرد و کوتاه گفت: میریم خونه من، حسنا...
ادامه پارت 🙊👇
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
رمان کامل شده است 🖐😍