eitaa logo
• قَمصور •
13.6هزار دنبال‌کننده
216 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای بابا بلند میشه - با اینکه .. ما تا اینجای کار از چیزی اطلاع نداشتیم و این نشون از اشتباه شما میده جناب .. وگرنه پسر ما که تجربه ای نداشته که بخواد بی اجازه دختری رو عقد کنه . شما که بزرگ تر این دختری باید ... نگاهم سمت ارمغان می‌ره .. با دیدن دست های لرزونش .. نفسم کش میاد .. صدای کلافه ام بلند میشه . + اتفاقیه افتاده . بابا عصبی بهم خیره میشه و کلافه دستش روی پاهاش مشت میشه .. انگار که حسابی از دستم کلافه بود و اگر می‌توانست همینجا قید من رو میزد . - ما رسم داریم دختر رو بعد از عقد با خودمون ببریم .. میبینم که بابای ارمغان عصبی میشه و نگاه من باز هم به سمت ارمغان می‌ره . بی حرف سرش پایین بود و دست هاشو زیر چادرش پنهان کرده بود. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
اسم من غزالِ ! زندگینامه‌ی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و‌ تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..! روز خاستگاری، با  نگاه مغرور و صدای کلفت گفت: -موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن من‌میشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ ! جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم: -من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم! گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت: -ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی! https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده الی
من میثاقم،سرگرد آگاهی☝️همه ازم حساب میبردن جز زنم که قسم خورده بود دیوونم‌ کنه، دو هفته از عروسی گذشته اما هنوز اتاقمون سوا بود و جلوم یجور حجاب میگرفت انگار صد پشت غریبه‌ام تا یه شب که... -اومدم برای نماز صداتون کنم جناب سرگرد! خواب موندید؟ تسبیح چرخوندم، پشت در بود منو نمی‌دید اما شک نداشتم عین همیشه صورتش سرخ شده و تلاش می‌کنه اشک تو چشمش جمع نشه. به خاطر قهرمون جوابش‌و ندادم اما بی‌تاب عطر نابش بودم. بیرون رفتم، با دیدنم هول شد و خواست فرار کنه که گرفتمش. باید هرطور بود این دوری بینمون رو از بین می‌بردم، اخم تو هم کشیدم، ترس برش داشت، با سردی تظاهری گفتم: - تا کی قراره خودتو بزنی به اون راه؟ به تته پته افتاد و چشم‌های خمارش رو دزدید: - کدوم راه؟ برای نماز بیدارتون نکنم؟ آخه خواب می‌مونید، صبح هم که خب میرید آگاهی. دلم برای سادگیش ضعف رفت و گفتم: - به خاطر دوری کردنت نماز من قضا میشه، چون دلیل داره که خواب می‌مونم.فردا هم ماموریت دارم. نفهمید منظورم چیه. دل به دریا زده و تو گوشش گفتم: - با چادر می‌گردی، خودتو می‌پوشونی اما متوجهی من یه مردم؟ یه مرد که از قصا تو زنشی و یه سری وظایفی داری؟ لباشو جمع کرد،دیگه طاقت نداشتم. - جناب سرگرد من نمیفهمم شما... اجازه ندادم جمله‌ش کامل بشه، میدونستم مادرم با قرصایی که می‌خوره امکان نداره بیدار بشه و کشیدمش داخل اتاقم...ادامه‌ی داستان👇 https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گسترده الی
خیال کردم زنم زشتِ اما...📛دوهفته بعد عروسی هنوز رو میگرفت،یه شب که خواست برای نماز بیدارم کنه کشیدمش سمت خودم و گفتم: خیال کردی سرگردا دل ندارن اینطور حجاب میگیری جلوم سیب سرخم؟! با اون چشمای خوشگلش اونقدر بی قرارم کرد که از ماموریت جا موندم🙈ادامه این رمان به شدت قشنگ که ایتا رو ترکونده اینجاست👇 https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
_ خوابگاه تعطیل شده، هیچ‌کس نمیمونه دختر. یه فکری به حال خودت بکن،به سر تا پام نگاه کرد و لبخند خبیثی زد و ادامه داد: مراقب خودت باش خوشگله، بلاخره شهر غریبی و دختر مجرد و ترگل ورگل! سرپرست اینو گفت و چمدونم رو سمتم هل داد. با التماس گفتم: تروخدا کمکم کنید، این وقت شب کجا برم آخه بذاریم همین یه شب رو بمونم. اما نشنیده گرفت و سریع در رو بست. ناامید رفتم سمت محوطه. همه دور هم جمع شده بودن و منتظر بودن، فقط من بودم که نمی‌دونستم امشب رو کجا سر کنم...شیدا با دیدنم گفت: عه حسنا، تو هنوز نرفتی؟ کی میاد دنبالت؟! سمانه با پوزخند گفت: حسنا که اینجا کسی رو نداره، باید زنگ بزنه تا از دهاتشون یکی بیاد شهر دنبالش. بقیه خندیدن و من از خجالت سرم رو انداختم پایین. حق با اونا بود. داشتن در مورد اینکه امشب می‌رن هتلِ داداشِ ساحل حرف می‌زدن که یهو یه ماشین آبیِ لوکس جلوی محوطه ایستاد. رویا با هیجان گفت : وای، داداشِ ساحل اومد! مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد،با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونه‌اش موندم،من این مرد رو می‌شناختم! مسیحا مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟ بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه، هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با این‌حال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم. رویا با ناز و ادا رفت سمتش: سلام آقا مسیحا، ما آماده‌ایم..به زحمت افتادین. مسیحا بدون اینکه نگاهش کنه، با یه لحن عصبی پرسید: حسنا کجاست؟ همه خشکشون زد. رویا پوزخند زد: حسنا با ما نیست، ما دوستای ساحل هستیم! مسیحا دیگه از کوره در رفت: من به دوستای ساحل چیکار دارم؟ گفتم حسنا کجاست؟ بعد مستقیم چرخید سمت من که گوشه محوطه ایستاده بودم. با قدم‌های محکم اومد سمتم. من که از تعجب و ترس خشکم زده بود، فقط نگاهم کردم. دسته چمدونم رو گرفت و با یه لحن جدی گفت: «چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما می‌خوری! قبل از اینکه بفهمم چه خبره، بازویم رو گرفت و جلوی چشم متعجب همکلاسی‌هام، من رو کشید سمت ماشین. لکنت زبان گرفتم و پرسیدم: ک... کجا میبریم؟ چمدونم رو گذاشت تو ماشین، در رو برام باز کرد و کوتاه گفت: می‌ریم خونه من، حسنا... ادامه پارت 🙊👇 https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c رمان کامل شده است 🖐😍
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
دوستان خیلی درخواست این رمان جدید مون رو داده بودید بدون سا..نسورشو بزاریم...🙈💦 شاید این آخرین باره که لینکش رو میزارم...🌸 https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c 🩸زودتر عضو بشید می‌خوام پاکش کنم محدودیت سنی و بدون حذفیاته🚷🤤
هدایت شده از گسترده الی
رمان تاریخی «خانزاده» سرگذشت یکی از پرآوازه ترین عروسـهای ایرانه👰🏼‍♀️ که بعد از مرگ نامزدش، به اجبارعقد برادرنامزدش میشه! خانزاده بی رحمی که شب اول قـسم میخوره هرگز به معشوقه برادرش نزدیک نشه..!! بخاطر زیبایی که عروس قصه داشته، خانزاده بی رحم عاشقش میشه..اما بازهم مردانه سرعهدی که باخاک برادرش بسته میمونه…تا اینکه یه شب وسط جنگ وقتی تن بی جان دخترک رو از زیربرف بیرون میکشه، میبینه که دختر محبوبش درحال مُردنه😱و اونجاست که خانزاده مجبورمیشه برای زنده نگه داشتن دختری که عاشقش شده؛ قسمش رو بشکنه..💞⛔️ بیا اینجا رایگان بخون ببین اصل رمان یعنی چی https://eitaa.com/joinchat/2065565493C17849c4c73
هدایت شده از گسترده الی
توصیه می‌کنم رمان خانزاده را از دست ندین که این روزا توی ایتا خیلی سر و صدا به پا کرده👌 یه رمان ارباب رعیتی صد در صد واقعی که با قلم یکی از حرفه‌ای‌ترین نویسنده‌ها نوشته شده https://eitaa.com/joinchat/2065565493C17849c4c73
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
من سیروان خان یه مرد بداخلاق، جذاب و البته دخترکشم. من، کوچکترین پسر خان و دوتا برادر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کردن و داداشام هرکدوم پنج تا دختر دارن پدرم که منتظر نوه‌ی پسری بود از برادرهام ناامید شد و پاپیچ من شد که باید زن بگیرم شاید از من بتونه صاحب نوه‌ی پسری بشه ولی من یه مشکل خیلی بزرگ داشتم یه مشکل که درموردش با هیچکس نمیتونستم صحبت کنم. این وسط خان و مادرم دست از سرم بر نمیداشتن و هرروز یه نجیب زاده رو بهم معرفی میکردن ولی من رو هرکدوم یه عیب میذاشتم و ردشون میکردم. در اخر مادرم که از دستم عاصی شد بود حرفش رو برد رو کرسی که باید با دختر یخ فروش ده ازدواج کنم منم موقعیتو خوب دیدم قبول کردم(میتونستم دختره رو بپیچونم).گذشت تا تاریخ عروسی رسید مادرم یه عروسی مفصل تدارک دید و من با اکراه کنار عروسم نشستم خطبه‌ی عقد خونده شد مادرم ازم خواست تور عروسو کنار بزنم دستم لبه‌ی تور رسید... همینجور که تور بالا میرفت از جون من کم میشد تا عروسو دیدم دستم به لرزه افتاد وای خدای من چی میدیدم مادرم چیکار کرده بود اینکه.....بیا اینجا بخونش👇🏼😍 https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37 این رمان ترکونده از بس جذابه!
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
این عجیب‌ترین سرگذشتیه که مادربزرگم برام تعریف کرده! اگر بخونی متوجه میشی چی گفتم... اینم بگم، جدا از اینکه شما یه رمان عاشقانه،مهیج و ادبی رو می‌خونید، در کنارش با آداب و رسوم مردمان کُرد هم آشنا میشید😍😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37