هدایت شده از گسترده الی
شوهرم گفت بهش جواب رد بدم، ولی من عاشقش بودم و جواب مثبت دادم.
شب اول ازدواج توی چشمام زل زد و گفت ازم متنفره و به محض اینکه ارثش رو بگیره، من رو بیرون میندازه.
تهدیدم کرد اگه صدام در بیاد وای به حالم میشه و حالا که زنش شدم، باید یه سال تحمل کنم.
از لج من دوستدخترش رو به خونه آورد و بهم گفت باید نقش خدمتکار بازی کنم.
مادرش هم از من متنفر بود و با دختره گرم میگرفت و جلوی من و شوهرم ازش تعریف میکرد.
یتیم بودم و مجبور بودم تحمل کنم و ببینم که یه دختر برای شوهرم دلبری میکنه.
از ناراحتی و غصه روز به روز ضعیفتر میشدم.
اونروز هم داشتم خونه جارو میزدم که شوهرم با چندتا از رفیقاش به خونه اومدن و.......
سرگذشت جذاب دلارا👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91