هدایت شده از گستردهبلک🖤
اونقدر به زنم بیمحلی کرده بودم و دنبال کثافت کاری های خودم بودم،که حتی نمیدونستم چه حوری رو کنار خودم دارم...
تا اینکه وسط یه مهمونی بزرگ،چشمم به دختری افتاد که با زیباییش همه رو خیره کرده بود.
نگاهم ازش کنده نمیشد و وقتی رفیقم رفت سمتش فهمیدم که ..
https://eitaa.com/joinchat/1027409294C8655c98945
هدایت شده از گستردهبلک🖤
من امیرعلی ام ...
پسر حاج صادق؛ پولدارترین طلافروش این شهر!
همون پسری که کافی بود پاش به یه مهمونی باز بشه تا نگاه نصف دخترا دنبالش راه بیفته ولی من؟ از هرچی زن و زندگی بود، فراری بودم!
همهچی طبق میلم پیش میرفت تا روزی که حاج صادق، تیر خلاص رو زد:
— باید زن بگیری
خندهم گرفت. فکر کردم شوخی میکنه، اما وقتی تهدید کرد اگه قبول نکنم، یه قرون از اون همه ثروت هم برام نمیذاره، فهمیدم بدجوری گیر افتادم.
و اینطوری شد که دستیدستی، دختری شد زن شرعی و قانونی من که حتی درست نمیدونستم زیر اون همه لباس گشاد و پوشیده، چه شکلیه!
از همون روز اول، گذاشتمش به حال خودش و برگشتم به زندگیای که دوست داشتم.تا اینکه حاجی اعلام کرد مهمونی بزرگی گرفته و حضور من و همسرم توی اون مهمونی، واجبه!
اولش خواستم بهونه بیارم، اما وقتی دیدم کوتاه نمیاد، کارت بانکیمو انداختم جلوی دخترک و گفتم:
— هرچی لازم داری بخر. فقط کاری نکن جلوی مهمونا آبروم بره!
خجالت زده نگام کرد، اما چیزی نگفت.
روز مهمونی هم بهجای اینکه باهاش برم، رفتم باشگاه و براش ماشین گرفتم تا خودش بیاد.
وقتی رسیدم، عمارت پر از مهمون بود و از همون اول مشغول صحبت با میلاد رفیقم شدم . وسط مهمونی یهو نگاهش از روی شونهم گذشت و یه جایی پشت سرم ثابت موند.
اخم کردم. — چته تو؟!
جواب نداد. فقط با چونه به گوشهی سالن اشاره کرد. بیحوصله برگشتم و همون لحظه، نگاهم روی دختری قفل شد که وسط جمعی از زنها ایستاده بود.
چشمهایی درشت و کشیده که از همون فاصله هم برق خاصی داشتن. یه لباس مجلسی خوشدوخت به رنگ سبز زمردی پوشیده بود که زیر نور لوسترها جلوهی خیرهکنندهای داشت. موهای تیرهش با ظرافت جمع شده بود و چند رشتهی نرم کنار صورتش افتاده بود.
ابروهام ناخودآگاه بالا رفت.
میلاد زیر لب سوتی کشید
— فواد... داداش، اون فرشتهست یا آدمیزاد؟!
با حرص نگاش کردم که خندید و شونهم رو زد.
— چیه؟ اگه پا بده، یه لحظه هم ولش نمیکنم!
خواستم چیزی بگم که صدای شکستن لیوانی بلند شد. همون دختر بود و لیوان از دستش افتاده بود و تکههای شیشه روی زمین پخش شده بودن. قبل از اینکه کسی تکون بخوره، میلاد با عجله به سمتش رفت.
— خانم، دستت نزنید! ممکنه زخمی بشید. بذارید خودم جمعش کنم.
پوزخند زدم. چه زود نقش جنتلمنها رو بازی میکرد!
همون موقع دستی محکم روی شونهم نشست.صدای حاجی از پشت سرم بلند شد ..
_ انقدر عوضی شدی که رفیقت باید به زنت کمک کنه خوش غیرت ؟
https://eitaa.com/joinchat/1027409294C8655c98945
شروع حراجی های خفن و پشم ریزون لباس های پاییزی🍂🤭
اینجا همه لباس هاش زیر قیمت بازاره👗🤩👡
پخش و همکاری در فروش✅
ارسال رایگان✅
امکان خرید در باسلام✋
https://eitaa.com/joinchat/2357266078C7c381deb23
تضمین کیفیت هم داره 🛍😍
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم نظامی بود،بخاطرحماقتم با ابروش بازی کردم و مجبور شدعقدم کنه ،اما از همون شب اول اتاقشوجدا کرد وگفت:فکر کردی با زیباییت می تونی منو خام کنی من مثل پسرای دور برات نیستم حالم ازت بهم میخوره...
اما چندماه بعد بخاطر مامویت رفتیم روستای مرزی بین راه برف شدید گرفت، و تمام راه ها بسته شد مجبور شدیم برای زنده موندن به امامزاده کنار روستا بریم، اما از شانسمون درش قفل بود گوشه ستون های امامزاده پناه گرفتیم ،خیلی سردبود جوری که کم مونده بود از حال برم سهراب کنارم نشست حالش عجیب بود چشماشو ازم میدزدید مدام به موهاش چنگ میزد آخرش طاقت نیاورد دستشو دورشونه ام حلقه کرد وبا صدای بم و جذابش گفت:داری میلرزی این برف معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه...
سرش پایین بود کلافه گفت:چند وقتی همش بد میارم حس میکنم خدا ازم رو برگردوند حتی امامزاده قدیمی روستام درش برام بسته است شاید دلیلش این باشه در حق زنم کوتاهی کردم..گیج نگاهش میکردم که سرمو سمت شونه اش گذاشت آروم گفت:
این داستان واقعی با تمام جزئیات تو این کانال بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
هدایت شده از گسترده الی
همش۱۶سالم بود که برای شنا رفتم استخر همسایه، با دوستم جوری نقشه چیده بودم که با ابرو ریزی مجبور کنم پسر همسایه که نطامی بود عقدم کنه،اما وقتی با اون ابرو ریزی پلیسا ریختن توی استخر به غلط کردن افتادم ،اما دیگه دیر شده بود ابروم رفت،پس خودمو زدم به مظلومیت سهراب با عصبانیت داد میزد و منو نشون میداد ومیگفت:به همون خدای بالا سر من دستم به این دختر نخورده من هیچ کاری باهاش نکردم ..
سمت پدربزرگش رفت و بابغض گفت:به همون محرمی که ده روزشو سینه میزنی به همون مکه ای که اسم خدا رو صدا زدی من عوضی نیستم من به ناموس کسی چشم نداشتم...
اما من جوری همه چیو چیده بودم که همه تقصیر افتاده بود گردنش وهیچکس حرفشو باور نمیکرد سرمو پایین انداخته بودم از خشمش دور باشم
چشمهاش پر از خشم بود، رگهای پیشونیش زده بود بیرون. حرف پدر بزرگش به سهراب یک کلام بود بی آبرویی کرد باید تقاص پس بدی
کنارم نشست. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد. مثل ابر بهار گریه میکردم یدفعه
با اون صدای بم و گیراش آروم کنار گوشم گفت:بلایی سرت میارم که روزی صدبار بگی کاش تو اون استخر خفه شده بودم. با آبروی من بازی میکنی؟دستش رو پام مشت شد دستمو گرفت، بلند شد و همهچی شروع شد…
این داستان جذاب توی کانال زیر بخونید :
👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e