هدایت شده از گستردهبلک🖤
_ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن،به سر تا پام نگاه کرد و لبخند خبیثی زد و ادامه داد: مراقب خودت باش خوشگله، بلاخره شهر غریبی و دختر مجرد و ترگل ورگل!
سرپرست اینو گفت و چمدونم رو سمتم هل داد. با التماس گفتم: تروخدا کمکم کنید، این وقت شب کجا برم آخه بذاریم همین یه شب رو بمونم.
اما نشنیده گرفت و سریع در رو بست.
ناامید رفتم سمت محوطه. همه دور هم جمع شده بودن و منتظر بودن، فقط من بودم که نمیدونستم امشب رو کجا سر کنم...شیدا با دیدنم گفت: عه حسنا، تو هنوز نرفتی؟ کی میاد دنبالت؟!
سمانه با پوزخند گفت: حسنا که اینجا کسی رو نداره، باید زنگ بزنه تا از دهاتشون یکی بیاد شهر دنبالش.
بقیه خندیدن و من از خجالت سرم رو انداختم پایین. حق با اونا بود.
داشتن در مورد اینکه امشب میرن هتلِ داداشِ ساحل حرف میزدن که یهو یه ماشین آبیِ لوکس جلوی محوطه ایستاد. رویا با هیجان گفت : وای، داداشِ ساحل اومد!
مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد،با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم،من این مرد رو میشناختم! مسیحا مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟ بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم.
رویا با ناز و ادا رفت سمتش: سلام آقا مسیحا، ما آمادهایم..به زحمت افتادین.
مسیحا بدون اینکه نگاهش کنه، با یه لحن عصبی پرسید: حسنا کجاست؟
همه خشکشون زد. رویا پوزخند زد: حسنا با ما نیست، ما دوستای ساحل هستیم!
مسیحا دیگه از کوره در رفت: من به دوستای ساحل چیکار دارم؟ گفتم حسنا کجاست؟
بعد مستقیم چرخید سمت من که گوشه محوطه ایستاده بودم. با قدمهای محکم اومد سمتم. من که از تعجب و ترس خشکم زده بود، فقط نگاهم کردم. دسته چمدونم رو گرفت و با یه لحن جدی گفت: «چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری!
قبل از اینکه بفهمم چه خبره، بازویم رو گرفت و جلوی چشم متعجب همکلاسیهام، من رو کشید سمت ماشین. لکنت زبان گرفتم و پرسیدم: ک... کجا میبریم؟
چمدونم رو گذاشت تو ماشین، در رو برام باز کرد و کوتاه گفت: میریم خونه من، حسنا...
ادامه پارت 🙊👇
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
رمان کامل شده است 🖐😍
هدایت شده از گستردهبلک🖤
دوستان خیلی درخواست این رمان جدید مون رو داده بودید بدون سا..نسورشو بزاریم...🙈💦
شاید این آخرین باره که لینکش رو میزارم...🌸
https://eitaa.com/joinchat/1826424136Cc739dd012c
🩸زودتر عضو بشید میخوام پاکش کنم محدودیت سنی و بدون حذفیاته🚷🤤
هدایت شده از گسترده الی
رمان تاریخی «خانزاده» سرگذشت یکی از پرآوازه ترین عروسـهای ایرانه👰🏼♀️ که بعد از مرگ نامزدش، به اجبارعقد برادرنامزدش میشه! خانزاده بی رحمی که شب اول قـسم میخوره هرگز به معشوقه برادرش نزدیک نشه..!! بخاطر زیبایی که عروس قصه داشته، خانزاده بی رحم عاشقش میشه..اما بازهم مردانه سرعهدی که باخاک برادرش بسته میمونه…تا اینکه یه شب وسط جنگ وقتی تن بی جان دخترک رو از زیربرف بیرون میکشه، میبینه که دختر محبوبش درحال مُردنه😱و اونجاست که خانزاده مجبورمیشه برای زنده نگه داشتن دختری که عاشقش شده؛ قسمش رو بشکنه..💞⛔️
بیا اینجا رایگان بخون ببین اصل رمان یعنی چی
https://eitaa.com/joinchat/2065565493C17849c4c73
هدایت شده از گسترده الی
توصیه میکنم رمان خانزاده را از دست ندین که این روزا توی ایتا خیلی سر و صدا به پا کرده👌 یه رمان ارباب رعیتی صد در صد واقعی که با قلم یکی از حرفهایترین نویسندهها نوشته شده
https://eitaa.com/joinchat/2065565493C17849c4c73
هدایت شده از گستردهبلک🖤
من سیروان خان یه مرد بداخلاق، جذاب و البته دخترکشم.
من، کوچکترین پسر خان و دوتا برادر بزرگتر از خودم دارم که ازدواج کردن و داداشام هرکدوم پنج تا دختر دارن پدرم که منتظر نوهی پسری بود از برادرهام ناامید شد و پاپیچ من شد که باید زن بگیرم شاید از من بتونه صاحب نوهی پسری بشه ولی من یه مشکل خیلی بزرگ داشتم یه مشکل که درموردش با هیچکس نمیتونستم صحبت کنم.
این وسط خان و مادرم دست از سرم بر نمیداشتن و هرروز یه نجیب زاده رو بهم معرفی میکردن ولی من رو هرکدوم یه عیب میذاشتم و ردشون میکردم. در اخر مادرم که از دستم عاصی شد بود حرفش رو برد رو کرسی که باید با دختر یخ فروش ده ازدواج کنم منم موقعیتو خوب دیدم قبول کردم(میتونستم دختره رو بپیچونم).گذشت تا تاریخ عروسی رسید مادرم یه عروسی مفصل تدارک دید و من با اکراه کنار عروسم نشستم خطبهی عقد خونده شد مادرم ازم خواست تور عروسو کنار بزنم دستم لبهی تور رسید... همینجور که تور بالا میرفت از جون من کم میشد تا عروسو دیدم دستم به لرزه افتاد وای خدای من چی میدیدم مادرم چیکار کرده بود اینکه.....بیا اینجا بخونش👇🏼😍
https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37
این رمان ترکونده از بس جذابه!
هدایت شده از گستردهبلک🖤
این عجیبترین سرگذشتیه که مادربزرگم برام تعریف کرده! اگر بخونی متوجه میشی چی گفتم...
اینم بگم، جدا از اینکه شما یه رمان عاشقانه،مهیج و ادبی رو میخونید، در کنارش با آداب و رسوم مردمان کُرد هم آشنا میشید😍😍👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37
مُعلِّم شُدَم🤩
دانشگاهِ فرهنگیان قَبول شُدَمممم😍😭
_________________________
🔴ریاضی🟠تجربی🟡انسانی
🟢هنر ⚪زبان
با یه کلیک وارد دانشگاهِ فرهنگیان شو👇🔝
https://eitaa.com/joinchat/970654927Cd43109ecd0
_________________________
مشاورِ رسمیِ آموزش و پرورش👩🎓
هدایت شده از گسترده الی
روز عقدم جنازه داماد رو اوردن گذاشتن وسط حیاط
خانوادم از ترس فرار کردن
طایفه داماد دنبال انتقام از منو و خانوادم بودن ،مادر شوهرم گیسامو گرفت پرت کرد وسط ایوون که برادر شوهر بزرگم فریاد زد :این دختر امشب عقد خودم میشه و کسی حق نداره چپ نگاش کنه
ماهور برادر شوهرم بزرگ طایفه بود و کسی جرئت نداشت رو حرفش حرف بزنه .هیچ کس جز زنش...
شیرین زنش سمتم هجوم اورد قبل از اینکه بتونه بلایی سرم بیاره با غرش ماهور خشکش زد :
_دستت بهش بخوره دستتو ... امشب خودت عروسمو به اتاقم میاری ، نترسید من واسه طایفه این دختر نقشه ها دارم ،شرفمو میون میذارم که خون مهدی پایمال نشه ...
اسم داستان رسم طایفس به شدت قشنگه
https://eitaa.com/joinchat/1128138094C8a196ef035
هدایت شده از گسترده الی
💜🧡💙💜🧡💙💜🧡💙
#پارت۳
عروسی به عزا تبدیل شده بود ،همه عروس و طایفه عروس رو مقصر میدونستن ،وسط حیاط ایستادم و صدام رو بالا بردم :
_خودم ثابت میکنم که عروس داداشم پاکه.
چشم های سرمه کشیده ی شیرین (زنم) گرد شد .بتول(مادرم) توی صورتش کوبید و با گریه گفت : _این دختره جادو گره ...بخدا جادو گره اول مهدی رو جادو کرد و جووونمو پر پر کرد حالا میخواد ماهورمو ازم بگیره!
_بس کن بتول این دختری که به توپ بستیش ناموس پسرته نمیتونی از ناموس مهدی دفاع کنی جلوی زبونتو بگیر .
سر چرخوندم روبه همه بادصدای بلندی گفتم:
_کسی بخواد انگ نا مربوط به این دختر بزنه انگار به من زده چون این دختر از امشب زن ماهور سراجه ...جای مهدی داداشم ،من عقدش میکنم . بمونید و شاهد باشید این دختر پاکه بمونید که یه بار واسه همیشه این قائله بخوابه.
شیرین خودشو بهم رسوندو پر اخم گفت :
_من زنتم یادت رفته !! یک ساله سمتم نمیای حالا میخوای این دختره رو بگیری ؟
سرخم کردم طرفش و شقیقه هام نبض گرفته بودن.عصبی غریدم :
_میدونم تمام این آتیشا از گور تو بلند میشه،بعد از عقد تو عروسو به اتاقم میاری .
ترس توی چشمهاش موج میزد نگاهشو به زمین دوخت.
عاقد . بلند شدو همراه دفتر بزرگش سمتم امد:
_ماهور جان پسرم ،ببین تن بی جون داداشت همینطور روی زمین افتاده خوبیت نداره که من الان بین عروسش و برادرش خطبه بخونم.
_چرا حاجی درست الان وقتشه الان باید بخونی .
_چی بگم !؟ خدا خودش ببخشه بشین جووون بشین... بسم الله
https://eitaa.com/joinchat/1128138094C8a196ef035
#رسمطایفه
تا پاک نشده عضو شوووووو
عضوگیری محدود داره.