هدایت شده از گستردهبلک🖤
این عجیبترین سرگذشتیه که مادربزرگم برام تعریف کرده! اگر بخونی متوجه میشی چی گفتم...
اینم بگم، جدا از اینکه شما یه رمان عاشقانه،مهیج و ادبی رو میخونید، در کنارش با آداب و رسوم مردمان کُرد هم آشنا میشید😍😍👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37
هدایت شده از گسترده الی
روز عقدم جنازه داماد رو اوردن گذاشتن وسط حیاط
خانوادم از ترس فرار کردن
طایفه داماد دنبال انتقام از منو و خانوادم بودن ،مادر شوهرم گیسامو گرفت پرت کرد وسط ایوون که برادر شوهر بزرگم فریاد زد :این دختر امشب عقد خودم میشه و کسی حق نداره چپ نگاش کنه
ماهور برادر شوهرم بزرگ طایفه بود و کسی جرئت نداشت رو حرفش حرف بزنه .هیچ کس جز زنش...
شیرین زنش سمتم هجوم اورد قبل از اینکه بتونه بلایی سرم بیاره با غرش ماهور خشکش زد :
_دستت بهش بخوره دستتو ... امشب خودت عروسمو به اتاقم میاری ، نترسید من واسه طایفه این دختر نقشه ها دارم ،شرفمو میون میذارم که خون مهدی پایمال نشه ...
اسم داستان رسم طایفس به شدت قشنگه
https://eitaa.com/joinchat/1128138094C8a196ef035
هدایت شده از گسترده الی
💜🧡💙💜🧡💙💜🧡💙
#پارت۳
عروسی به عزا تبدیل شده بود ،همه عروس و طایفه عروس رو مقصر میدونستن ،وسط حیاط ایستادم و صدام رو بالا بردم :
_خودم ثابت میکنم که عروس داداشم پاکه.
چشم های سرمه کشیده ی شیرین (زنم) گرد شد .بتول(مادرم) توی صورتش کوبید و با گریه گفت : _این دختره جادو گره ...بخدا جادو گره اول مهدی رو جادو کرد و جووونمو پر پر کرد حالا میخواد ماهورمو ازم بگیره!
_بس کن بتول این دختری که به توپ بستیش ناموس پسرته نمیتونی از ناموس مهدی دفاع کنی جلوی زبونتو بگیر .
سر چرخوندم روبه همه بادصدای بلندی گفتم:
_کسی بخواد انگ نا مربوط به این دختر بزنه انگار به من زده چون این دختر از امشب زن ماهور سراجه ...جای مهدی داداشم ،من عقدش میکنم . بمونید و شاهد باشید این دختر پاکه بمونید که یه بار واسه همیشه این قائله بخوابه.
شیرین خودشو بهم رسوندو پر اخم گفت :
_من زنتم یادت رفته !! یک ساله سمتم نمیای حالا میخوای این دختره رو بگیری ؟
سرخم کردم طرفش و شقیقه هام نبض گرفته بودن.عصبی غریدم :
_میدونم تمام این آتیشا از گور تو بلند میشه،بعد از عقد تو عروسو به اتاقم میاری .
ترس توی چشمهاش موج میزد نگاهشو به زمین دوخت.
عاقد . بلند شدو همراه دفتر بزرگش سمتم امد:
_ماهور جان پسرم ،ببین تن بی جون داداشت همینطور روی زمین افتاده خوبیت نداره که من الان بین عروسش و برادرش خطبه بخونم.
_چرا حاجی درست الان وقتشه الان باید بخونی .
_چی بگم !؟ خدا خودش ببخشه بشین جووون بشین... بسم الله
https://eitaa.com/joinchat/1128138094C8a196ef035
#رسمطایفه
تا پاک نشده عضو شوووووو
عضوگیری محدود داره.
هدایت شده از گستردهبلک🖤
من امیرعلی ام ! یه سروان مذهبی !
بخاطر یه دختر که فکر می کردم پاک ترین دختر عالمه جلوی خانوادم ایستادم ولی روز عقد فهمیدم سالم نیست .
از همه دخترا متنفر شدم مامانم به اجبار دختر بچه ای رو برام عقد کرد که فکر میکردم مثل اون سالم نیست و اذیتش میکردم تا یه روز که دم مدرسه ش منتظر ایستاده بودم. با خودم غر میزدم:
«علاف یه دختربچه شدم! خاک بر سرت امیرعلی. اینهمه بهت احترام میذارن، حالا شدی تاکسی سرویس؟ مامانم هم رفته برام زن گرفته... دختر قحط بود؟»
دخترا از مدرسه اومدن بیرون. چشم میچرخوندم دنبال گندم. دیدمش. با یکی خداحافظی کرد و آروم راه افتاد. وقتی یه کم دور شد، بوق زدم. سرشو بلند نکرد. دوباره بوق زدم؛ بیتفاوت تندتر رفت. بار سوم دستمو گذاشتم رو بوق و ول نکردم.
با اخمای درهم داد زد:
_ مگه مرض داری؟ مزاحم میشی بیشعور...!
سرشو بالا آورد و با دیدنم ...
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f
هدایت شده از گسترده الی
من دلانم نخبه ی پزشکی که شب عروسیم داماد کشته شد و به اجبار خانواده ها زن داداشش شدم!
مردی که 20سال ازم بزرگتر بود و یه جراح معروف بود.
زنش تازه سر زایمان مرده بود و یه پسر کوچولو داشت شب عقدمون اونقدر ترس داشتم و حالم بد بود تو اتاق می لرزیدم.
فکرش هم نمیکردم یه خانواده ی سرشناس و تحصیل کرده ابروشون براشون مهم تر از حال من باشه.
پشت در اتاق ایستاده بودن و ازم چیزی میخواستن که نمیتونستم.
برادرشوهرمم داد و هوار می کرد که من بچه ام و نمیتونه به چشم زن نگاهم کنه! خبر نداشت من خودم پزشکم و همکارشم...
بعد کلی مشاجره با مادرش و خانواده ی من پا به اتاق گذاشت جلو اومد شنل از سرم برداشت، سرمو که بالا آوردم...
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
یه داستان پر طرفدار که توی اینستا ترکونده و حالا نویسنده ش داره برای مخاطب های اینجا هم پارتگذاریش میکنه از دستش نده که اندازه 6تا داستان پارت پرمحتوا و چالش داره😍