eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
214 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان دستم رو می‌کشه و بی‌توجه به محمد من رو به سمت آشپزخونه می‌بره اشاره‌ای بهم می‌کنه تا پشت میز بشینم و خودش به سمت یخچال میره آب خنک را از یخچال برمی‌داره و توی لیوان می‌ریزه و مقابلم قرار میده به سمتم میاد و بوسه روی موهام می‌زنه - الهی دردت به جون من بیاد مادر تو فکر می‌کنی من ناراحت نیستم از این وصلت ؟! بخدا که هستم .. تو عزیزمی... تو از پوست و جون خودمی ... چطور آخه دلم میاد اذیتت کنم ؟! ازم فاصله می‌گیره و دستی به صورتش می‌کشه . گریه کرده بود ؟! می‌دونستم که وصلت مامان و بابا هم از روی اجبار بوده اینو گاهی وقت‌ها از رفتارهاشون می‌شد فهمید.. مامان هیچ وقت اهل گله نبود . همیشه سکوت می‌کرد و با درد به گوشه نگاه می‌کرد ... اما.. بابا بعضی وقت‌ها اونقدر عصبانی میشد که هر چیزی رو به زبون می آورد .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به سمت کابینت میره و از داخلش یک جعبه بیرون میاره مقابلم قرار میده .. با دیدن حلوای زعفرونی خودش که همیشه عاشقش بودم لبخند کجی روی لب‌هام می‌شینه ... مقابلم روی صندلیم می‌شینه و سرپایین می‌ندازه - وقتی که منو به عقد بابات درآوردن ۱۴ سال بیشتر نداشتم.. هم خودمو نفرین می‌کردم و هم خانواده‌ای که منو مجبور به این وصلت کرده بودند... اما... کم کم با همه چیز کنار اومدم .. ولی به خودم قول دادم که بزارم دخترم عاشق بشه عاشقانه زندگی کنه .. حسی که خودم هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم .... پس چی شده بود که اینجوری داشت من رو دستی دستی ‌داد به منصوری بی‌وجدان ؟! می‌خوام دهن باز کنم.... دهن باز کنم و همه دلخوری‌هامو به زبون بیارم اما ... باز هم سکوت می‌کنم و سرپایین می‌ندازم .. خسته شده بودم از تمام گله‌هایی که داشتم خسته شده بودم -پدرت به من یاد داد ارمغان... از همون اول زندگی به من یاد داد که هیچ جای زندگی مشترکی که داریم حق اعتراض ندارم .. خب ..اون اوایل خیلی دست و پا می‌زدم تا با حرفش مخالفت کنم اما با دنیا آمدن محمد و بچه دار شدن مون دیگه کم آوردم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 خیره نگاهش می‌کنم و نمی‌دونم چرا ناخودآگاه تمام وجودم پر میشه از این حس که قرار است من هم به سرنوشت مامان دچار بشم بی حرف حلوایی از توی ظرف برمی‌دارم و توی دهنم میزارم با حس شیرینی‌اش سرگیجه‌ام از بین میره ولی حالت تهوعم شدت می‌گیره چشم روی هم می‌فشارم و ابروهام به سمت هم کش میاد... + من نمی‌دونم چیکار کنم... مامان... تو می‌تونستی بابا کنار بیای چون به این امید داشته که بابا یک روزی عاشقت بشه اما این منصوری عوضی بچه داره... تمام وجودم پر شده از این حس که قراره تنها نقش نامادری این بچه رو داشته باشم.. حتی... حتی باید ترس اینو داشته باشم که چند سال دیگه زن بیاره و من بشم بیچاره دو عالم.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان با درد نگاهم می‌کنه سر پایین می‌ندازه می‌دونستم .... حرفی برای گفتن نداشت ... اصلاً چی می‌خواست بگه؟! تمام جمله‌هایی که به زبون آورده بودم همه و همه حقیقت محض بود و کی باورش می‌شد فردا شب قرار بود من رو به عقد منصوری در بیارن ! مامان بی‌حرف از جا بلند میشه و به سمت حال میره.. بی جان و بی‌رمق سرم رو روی میز می‌ذارم و نفس عمیقی می‌کشم که با صدای محمد و اسم‌هایی رو به زبون می‌آورد سر بالا میارم و از جا بلند می‌شم... به سختی از آشپزخانه بیرون می‌زنم و نگاهی به محمد می‌ندازم که کلافه دستی توی موهای پریشونش می‌کشه و صدای مستأصلش بلند میشه _ بابا دو سه تا همکار تو دعوت کن سه چهار تا رفیق من میارم چند تا همسایه خبر میکنیم...راستی خانواده این حسام عوضی یادتون نره ، تا بفهمه هیچ غلط اضافه ای نمیتونه بکنه... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 من رو دیده بود.. من رو دیده بود و قصد اذیت کردنم رو داشت . مدام اسم حسام رو می آورد تا من رو عصبی تر کنه .. نمیدونست .. نمیدونست درونم آشوبه .. خسته سر پایین میندازم و به سمت اتاقم میرم . همدم تنهایی هام بود . کاش میتونستم بپرسم حسام کجاست . شک نداشتم میدونستن .. میترسیدم از اینکه بلایی بر سرش آورده باشند و من تا آخر عمر شرمنده حاج آقا و زهرا خانم باشم .. آنها جز خوبی چیزی نداشتند حسام عزیزشان بود ... تک پسرشان .. به سمت پنجره اتاقم میرم و نگاهی به بیرون میندازم . همیشه .. حسام رو از اینجا می‌دیدم .. اون پایین می ایستاد و بی حرف نگاهم میکرد . پاهام درد می‌گرفت اما دلم نمی اومد چیزی بگم .. آخرش زنگ میزد و می‌گفت ... آخیش ..دلتنگیم برطرف شد . لبخند غمگینی روی لبهام میشبنه .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 سه روز بود که نداشتمش و توی همین سه روز ، بساط عقد بهم ریخته باز هم سرپا شده بود. به سمت تخت حرکت میکنم و باز هم نگاهم به سمت پاکت های لباس می‌ره... عصبی از روی تخت بلندشون میکنم و روی زمین پرت میکنم . روی تخت میشینم که نگاهم به لباس عقد آویز شده پشت در می‌ره .. با درد چشم روی هم میزارم . زیبا بود .. اونقدر زیبا که نگاه رو خیره خودش کنه . اما ... برای من لعنتی حکم کفن داشت این لباس نحسی گرفته ... داشتند من رو می فروختند و چه دردی از این بالاتر ؟ اصلا .. اصلا همه محل میدونستند من و حسام نشون شده هم دیگه هستیم با اون چیکار می‌کردند ؟ بی جان روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 با صدای داد و بیداد ترسیده چشم باز میکنم و نگاهی به اطراف میندازم . عرق سرد کل وجودم نشسته بود و حتی نمی‌تونستم از جام‌تکون بخورم - ارمغاااااان ... وحشت زده روی تخت می‌شینم . صدا .. صدای عربده امیرحسام بود .. ناآشنا بود اما مطمعن بودم خودشه ... به سختی از حا بلند میشم و دستم به سمت دستگیره در می‌ره که صدای فریاد محمد بلند میشه - بلایی که دفعه قبل سرت آوردیم کمممم بود ؟! حسابت رو میرسم عوضیییی. چشم هام سیاهی می‌ره و دستم از روی دستگیره پایین می افته .. داشتم جان میدادم اما .. رمق باز کردن در رو نداشتم . صدای فریاد حسام که بلند میشه ، ترسیده در باز میکنم و به بیرون خیره میشم . با دیدن صورت خونی و کبودش توان از پاهام می‌ره . روی دو زانو فرود میام و میزنم زیر گریه . - نمیزارمممم.. بخدا که نمیزارم همینجوری بدبختش کنین ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱