🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_46🌷🌱
نگاه مامان رنگ غم میگیره و میخواد دهن باز کنه که صدای بابا از پشت سرش بلند میشه .
- نه نفهمید ..
تا آمبولانس رسید ، همسایه ها تن لَششو جمع کرده بودند ..
درمونده بهش خیره میشم و باز هم مهر سکوت روی لبهام میخوره .
بابا عصبی جلو میاد و دستی به ته ریشش میکشه .
نگاهی به زمین میندازه و جدی لب میزنه..
- باید سریع تر جمع کنید این بند و بساط رو ..
این مهمونی به هیچ وجه نباید بهم بخوره .
نه منصوری دیگه قبول میکنه و نه ما ابرویی برامون مونده که حال خرابی ارمغان رو بهونه کنیم .
همین ؟!
این یعنی تمام و ادامه زندگی نحسی من ؟
- زنگ میزنم به محمد بره از خونه لباس های ارمغان رو بیاره ..
خودم ارمغان رو میزارم آرایشگاه ..
خانم ، شما هم زحمت بکش رو بخوره حواست به مهمونی باشه و آبرو داری کن!
از اون طرف خود منصوری میره دنبال ارمغان ...
باز هم حالت تهوع و سرگیجه سراغم میاد .
محکوم شده بودم .
من به این زندگی نحسی عجیب محکوم شده بودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_47🌷🌱
سوار ماشین میشم و بغضی که سر راه گلو ام گیر کرده بود تشدید میشه .
بابا سوار ماشین میشه و شربت رو به دستم میده
- بخور یکم جونت حال بیاد .
نصفش هم به خاطر این گرما هست .
نفس عمیقی میکشم و شیشه رو پایین میارم .
داشتم خفه میشدم .
نفسم رو با درد بیرون میدم .
کاش مامان اومده بود
حداقل اون از دردم خبر داشت ، نه اینکه مثل بابا و محمد من رو نادیده بگیره .
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده .
نگاهی به شربت میندازم و همه رو سر میکشم .
وجودم اروم میشه .
نفس عمیقی میکشم و لبهای لرزونم رو در هم جمع میکنم .
_ امشب ، از خانومه منصوری کسی نیست .
فقط خودشه..
از خانواده ما هم یه چند تا رفیق و همکار منه و چند تا دوستای محمد.
اینها رو برای چه به من میگفت؟
میخواست حالم رو بیشتر از این خراب کنه؟
چشم روی هم میزارم و سکوت میکنم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تو را آنگونہ مے خواهم ڪہ شاهے سرزمینش را
شبیہ مومنے دل ڪندہ از دنیا ڪہ دینش را
#جواد_منفرد
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_48🌷🌱
با ایستادن ماشین چشم باز میکنم و نگاهی به مقابلم میندازم
ارایشگاه لیلیان..
معروف بود .
حداقل در اطراف جایی که زندگی میکردیم این معروف ترین جایی بود که می شناختم...
دستم به سمت دستگیره میره که صدای بابا بلند میشه.
_ صبر کن..
محمد توی راهه.
برسه برات لباس ها رو بیاره .
بگیر بعد برو داخل .
تنها سری تکون میدم و نگاهی به ماشین های در حال حرکت میندازم .
نماز صبحم قضا شده بود و با این اوصاف شک نداشتم نماز شبم هم قضا میشه .
با ایتسادن ماشین کنار ماشین بابا نگاهی به ماشین محمد میندازم.
بابا شیشه رو پایین میاره و کیسه لباس ها رو به سمت بابا میگیره.
_ همه چیز رو به راهه؟
محمد نیم نگاهی به من میندازه که صورتم رو سمت دیگه ای میچرنونم.
خودم به چشم دیدم چجوری حسام رو زده بود.
مگر دلم صاف میشد باهاش ...؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ...
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید .
6037997148598346
اکبرزاده.
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_49🌷🌱
از ماشین پیاده میشم و آیفون رو فشار میدم .
در آرایشگاه باز میشه .
نگاهی به کیسه لباس در دستم میندازم و بغض گلوم تشدید میشه .
داخل میرم و نگاهی به محیط آرایشگاه میندازم .
الحق که شیک بود
صدای موزیک بلند و نور پردازی ها به حالت تهوع ام دامن میزنه..
چشم میچرخونم و به دنبال آدمی هستم که منو از این مستأصل بودن نجات بده ...
- سلام قشنگ من..
سر میچرخونم و با دیدن دخترک جوان آرایش کرده ای ، لبخند کج و کوله ای تحویلش میدم .
+س..سلام .. من ..ارمغانِ..
نمیزاره حرفم رو کامل کنم و دستم بین دستهاش میگیره ....
- میدونم قربونت برم .
آقای منصوری همه چیزو هماهنگ کردن .
بفرمایید ارایشگر منتظر هستن .
آخ که آتش بیوفته به جان منصوری بی وجود ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱