eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
216 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
و من اگر تصمیم بگیرم تو را نبینم، باور کن اگر روی مژه‌هایم بنشینی نیز تو را نخواهم دید.
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 تنها سری به نشونه منفی تکون میدم و خسته لب میزنم + ببخشید .. من شوهرم یکم حساس هست . نمیتونم . لبخندی میزنه - این حرفها چیه .. شما ما رو ببخشید . مشکل نداره ! بی حرف ازش جدا میشم که نگاهم به ساعت میوفته.. آب دهنم قورت میدم و دست هام شروع به لرزیدن می‌کنه ... زبونم از وحشت بند میاد و همون لحظه صدای زنانه ای بلند در گوشم میپیچه.. - داماد جلوی دره! داماد رسیدن ... روی صندلی فرود میام و دست به سرم میگیرم . تموم شد ... همه چیز تموم شده بود. معده ام شروع به تیر کشیدن می‌کنه و دستم روی دلم میشینه . همه به سمت در می‌رن و کسی حتی توجهی به من نداشت .. - بله بله .. معلومه که عروس خانومتون آماده است .. فقط شنل شون مونده که الان کامل میکنیم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 آرایشگر به سمتم میاد و با همکارش شروع به درست کردن شنل من می‌کنند . نگاهم به سمت در می‌ره و باز هم نَم اشک در چشم هام میشینه . منصوری پشت در بود ؟! آن هم به عنوان داماد ؟! باز هم تمام وجودم تیر می‌کشه و صدای ناله ام بلند میشه ... - ببخشید عزیزم . گیره رو مجبوریم محکم بزنیم که آزاد نشه . قدمی به سمت جلو برمیدارم .. چی میشد اگر پشت این در حسام ایستاده بود ؟! روزنه امید در دلم میشینه .. لبخند کمرنگی میزنم و به سمت در حرکت میکنم . دیدن هیکل مردانه اش ، در کت و شلوار مشکی جذب آخرین چیزی بود که در این دنیا میخواستم . دستم بند در ورودی میشه و چشم میچرخونم شنل لعنتی تمام دیدم رو گرفته بود و نمی‌گذاشت اطرافم رو ببینم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
جهان را به شاعران بسپارید! مطمئن باشید... کلمات را بیدار می کنند ، و در کرت‌ها گل و گندم می‌کارند
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای کِل کشیدن جمعیت بلند میشه .. من اما بی توجه به همه چشم میچرخونم .. به دنبال یک نشانه ام .. آن خنده آشنا و نگاه آرومش که دل میبرد از من بی جان .. نگاهم روی چهره های خندان می‌چرخه و بالاخره می ایستد ... نبود .. حسام من نبود و منصوری بی وجود با آن شکم برآمده و نگاه خندانش مقابلم ایستاده بود .. توان از پاهام می‌ره . دستم بند دیوار میشه و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد. - عالیییی بود عروس خانم . این صحنه خیلی برای کلیپ تون خوب میشه . کلیپ ؟! چخبر بود اینجا ؟! مامان سمتم میاد و شنلم رو جلو می‌کشه . - صورتت رو بگیر ارمغان . چشم میخوری قربونت برم . - بفرمایید عزیزم . به سمت ماشین داماد برید تا با هم بریم آتلیه و عکس بندازیم . عکس ؟! دست روی معده ام میزارم و تمام عصبانیتم را بر سر عکاس بی خبر خالی میکنم! + چه عکسی ؟! چه کلیپییی؟ مگه ما محرم شدیم که بیایم عکس های لعنتی شما رو بگیریم ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
‹مارابراي‌شعروغزل‌افريده‌اند حرف‌بسیاراست‌امافرق‌داردشعرمن🚶🏻‍♀🌒 شـــعر
-💚🚃- گآهیْ اَز عَمیْق‌تَریْن زَخم‌هآ اُمیْد بَرمیخیزَد!
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 عکاس خشکش میزنه و صورتش وا می‌ره ... مامان دستش در پهلو ام میشینه و من عصبی تر از هر وقتی زل میزنم به چهره منصوری .. خونسرد بود .. انگار میدونست چه بلایی بر سرم آورده و میخواست همه سرتق بازی هام رو به وقتش جبران کنه . پر از نفرت نگاهش میکنم . چشم های به خون نشسته ام رو بهش میدوزم و عکاس گیج به سمت منصوری برمیگرده . - اشکال نداره .. بعداً عکس میگیریم .. ما وقت زیاد داریم . حرف منصوری ... مثل پتک در سرم کوبیده میشه .. قدمی به سمت ماشین برمیدارم . باز هم صدای دست و کِل کشیدن ها بلند میشه و دوربین عکاسی به حرکت در میاد ... انگار می فهمه خبری از اتفاق های عاشقانه نیست. مستقیم به سمت ماشین میرم و بی توجه به منصوری سوار میشم .. نگاهم به سمت مقابل می‌ره و داغ دلم تازه میشه.. چقدر این صحنه رو با امیرحسام تصور کرده بودم و حالا ... تنها کسی که نبود امیرحسام بود . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به تَکَلّم به تَبَسّم به خَموشی به نگاه؛ می توان بُرد به هر شیوه دلِ آسان از دست!