و من اگر تصمیم بگیرم تو را نبینم، باور کن اگر روی مژههایم بنشینی نیز تو را نخواهم دید.
#محمود_درویش
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_55🌷
تنها سری به نشونه منفی تکون میدم و خسته لب میزنم
+ ببخشید ..
من شوهرم یکم حساس هست .
نمیتونم .
لبخندی میزنه
- این حرفها چیه ..
شما ما رو ببخشید .
مشکل نداره !
بی حرف ازش جدا میشم که نگاهم به ساعت میوفته..
آب دهنم قورت میدم و دست هام شروع به لرزیدن میکنه ...
زبونم از وحشت بند میاد و همون لحظه صدای زنانه ای بلند در گوشم میپیچه..
- داماد جلوی دره! داماد رسیدن ...
روی صندلی فرود میام و دست به سرم میگیرم .
تموم شد ...
همه چیز تموم شده بود.
معده ام شروع به تیر کشیدن میکنه و دستم روی دلم میشینه .
همه به سمت در میرن و کسی حتی توجهی به من نداشت ..
- بله بله ..
معلومه که عروس خانومتون آماده است ..
فقط شنل شون مونده که الان کامل میکنیم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_56🌷
آرایشگر به سمتم میاد و با همکارش شروع به درست کردن شنل من میکنند .
نگاهم به سمت در میره و باز هم نَم اشک در چشم هام میشینه .
منصوری پشت در بود ؟!
آن هم به عنوان داماد ؟!
باز هم تمام وجودم تیر میکشه و صدای ناله ام بلند میشه ...
- ببخشید عزیزم .
گیره رو مجبوریم محکم بزنیم که آزاد نشه .
قدمی به سمت جلو برمیدارم ..
چی میشد اگر پشت این در حسام ایستاده بود ؟!
روزنه امید در دلم میشینه ..
لبخند کمرنگی میزنم و به سمت در حرکت میکنم .
دیدن هیکل مردانه اش ، در کت و شلوار مشکی جذب آخرین چیزی بود که در این دنیا میخواستم .
دستم بند در ورودی میشه و چشم میچرخونم
شنل لعنتی تمام دیدم رو گرفته بود و نمیگذاشت اطرافم رو ببینم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
جهان را به شاعران بسپارید!
مطمئن باشید...
کلمات را بیدار می کنند ،
و در کرتها گل و گندم میکارند
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_57🌷
صدای کِل کشیدن جمعیت بلند میشه ..
من اما بی توجه به همه چشم میچرخونم ..
به دنبال یک نشانه ام ..
آن خنده آشنا و نگاه آرومش که دل میبرد از من بی جان ..
نگاهم روی چهره های خندان میچرخه و بالاخره می ایستد ...
نبود ..
حسام من نبود و منصوری بی وجود با آن شکم برآمده و نگاه خندانش مقابلم ایستاده بود ..
توان از پاهام میره .
دستم بند دیوار میشه و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد.
- عالیییی بود عروس خانم .
این صحنه خیلی برای کلیپ تون خوب میشه .
کلیپ ؟!
چخبر بود اینجا ؟!
مامان سمتم میاد و شنلم رو جلو میکشه .
- صورتت رو بگیر ارمغان .
چشم میخوری قربونت برم .
- بفرمایید عزیزم .
به سمت ماشین داماد برید تا با هم بریم آتلیه و عکس بندازیم .
عکس ؟!
دست روی معده ام میزارم و تمام عصبانیتم را بر سر عکاس بی خبر خالی میکنم!
+ چه عکسی ؟!
چه کلیپییی؟ مگه ما محرم شدیم که بیایم عکس های لعنتی شما رو بگیریم ؟!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_58🌷
عکاس خشکش میزنه و صورتش وا میره ...
مامان دستش در پهلو ام میشینه و من عصبی تر از هر وقتی زل میزنم به چهره منصوری ..
خونسرد بود ..
انگار میدونست چه بلایی بر سرم آورده و میخواست همه سرتق بازی هام رو به وقتش جبران کنه .
پر از نفرت نگاهش میکنم .
چشم های به خون نشسته ام رو بهش میدوزم و عکاس گیج به سمت منصوری برمیگرده .
- اشکال نداره ..
بعداً عکس میگیریم ..
ما وقت زیاد داریم .
حرف منصوری ... مثل پتک در سرم کوبیده میشه ..
قدمی به سمت ماشین برمیدارم .
باز هم صدای دست و کِل کشیدن ها بلند میشه و دوربین عکاسی به حرکت در میاد ...
انگار می فهمه خبری از اتفاق های عاشقانه نیست.
مستقیم به سمت ماشین میرم و بی توجه به منصوری سوار میشم ..
نگاهم به سمت مقابل میره و داغ دلم تازه میشه..
چقدر این صحنه رو با امیرحسام تصور کرده بودم و حالا ...
تنها کسی که نبود امیرحسام بود .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
به تَکَلّم به تَبَسّم به خَموشی به نگاه؛
می توان بُرد به هر شیوه دلِ آسان از دست!