eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
217 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 تنها سری به نشونه منفی تکون میدم و خسته لب میزنم + ببخشید .. من شوهرم یکم حساس هست . نمیتونم . لبخندی میزنه - این حرفها چیه .. شما ما رو ببخشید . مشکل نداره ! بی حرف ازش جدا میشم که نگاهم به ساعت میوفته.. آب دهنم قورت میدم و دست هام شروع به لرزیدن می‌کنه ... زبونم از وحشت بند میاد و همون لحظه صدای زنانه ای بلند در گوشم میپیچه.. - داماد جلوی دره! داماد رسیدن ... روی صندلی فرود میام و دست به سرم میگیرم . تموم شد ... همه چیز تموم شده بود. معده ام شروع به تیر کشیدن می‌کنه و دستم روی دلم میشینه . همه به سمت در می‌رن و کسی حتی توجهی به من نداشت .. - بله بله .. معلومه که عروس خانومتون آماده است .. فقط شنل شون مونده که الان کامل میکنیم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 آرایشگر به سمتم میاد و با همکارش شروع به درست کردن شنل من می‌کنند . نگاهم به سمت در می‌ره و باز هم نَم اشک در چشم هام میشینه . منصوری پشت در بود ؟! آن هم به عنوان داماد ؟! باز هم تمام وجودم تیر می‌کشه و صدای ناله ام بلند میشه ... - ببخشید عزیزم . گیره رو مجبوریم محکم بزنیم که آزاد نشه . قدمی به سمت جلو برمیدارم .. چی میشد اگر پشت این در حسام ایستاده بود ؟! روزنه امید در دلم میشینه .. لبخند کمرنگی میزنم و به سمت در حرکت میکنم . دیدن هیکل مردانه اش ، در کت و شلوار مشکی جذب آخرین چیزی بود که در این دنیا میخواستم . دستم بند در ورودی میشه و چشم میچرخونم شنل لعنتی تمام دیدم رو گرفته بود و نمی‌گذاشت اطرافم رو ببینم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
جهان را به شاعران بسپارید! مطمئن باشید... کلمات را بیدار می کنند ، و در کرت‌ها گل و گندم می‌کارند
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای کِل کشیدن جمعیت بلند میشه .. من اما بی توجه به همه چشم میچرخونم .. به دنبال یک نشانه ام .. آن خنده آشنا و نگاه آرومش که دل میبرد از من بی جان .. نگاهم روی چهره های خندان می‌چرخه و بالاخره می ایستد ... نبود .. حسام من نبود و منصوری بی وجود با آن شکم برآمده و نگاه خندانش مقابلم ایستاده بود .. توان از پاهام می‌ره . دستم بند دیوار میشه و بالاخره اولین قطره اشک روی گونه هام فرود میاد. - عالیییی بود عروس خانم . این صحنه خیلی برای کلیپ تون خوب میشه . کلیپ ؟! چخبر بود اینجا ؟! مامان سمتم میاد و شنلم رو جلو می‌کشه . - صورتت رو بگیر ارمغان . چشم میخوری قربونت برم . - بفرمایید عزیزم . به سمت ماشین داماد برید تا با هم بریم آتلیه و عکس بندازیم . عکس ؟! دست روی معده ام میزارم و تمام عصبانیتم را بر سر عکاس بی خبر خالی میکنم! + چه عکسی ؟! چه کلیپییی؟ مگه ما محرم شدیم که بیایم عکس های لعنتی شما رو بگیریم ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
‹مارابراي‌شعروغزل‌افريده‌اند حرف‌بسیاراست‌امافرق‌داردشعرمن🚶🏻‍♀🌒 شـــعر
-💚🚃- گآهیْ اَز عَمیْق‌تَریْن زَخم‌هآ اُمیْد بَرمیخیزَد!
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 عکاس خشکش میزنه و صورتش وا می‌ره ... مامان دستش در پهلو ام میشینه و من عصبی تر از هر وقتی زل میزنم به چهره منصوری .. خونسرد بود .. انگار میدونست چه بلایی بر سرم آورده و میخواست همه سرتق بازی هام رو به وقتش جبران کنه . پر از نفرت نگاهش میکنم . چشم های به خون نشسته ام رو بهش میدوزم و عکاس گیج به سمت منصوری برمیگرده . - اشکال نداره .. بعداً عکس میگیریم .. ما وقت زیاد داریم . حرف منصوری ... مثل پتک در سرم کوبیده میشه .. قدمی به سمت ماشین برمیدارم . باز هم صدای دست و کِل کشیدن ها بلند میشه و دوربین عکاسی به حرکت در میاد ... انگار می فهمه خبری از اتفاق های عاشقانه نیست. مستقیم به سمت ماشین میرم و بی توجه به منصوری سوار میشم .. نگاهم به سمت مقابل می‌ره و داغ دلم تازه میشه.. چقدر این صحنه رو با امیرحسام تصور کرده بودم و حالا ... تنها کسی که نبود امیرحسام بود . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به تَکَلّم به تَبَسّم به خَموشی به نگاه؛ می توان بُرد به هر شیوه دلِ آسان از دست!
ما چندین تلخی کشیده‌ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده‌ای
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 منصوری سوار ماشین میشه و مستقیم صدای آهنگ رو زیاد می‌کنه ... ماشین به حرکت در میاره و باز هم صدای کِل در گوشم پیچیده میشه . بی قرار و وحشت زده ... نگاهم دور تا دور ماشین ها می‌چرخه و ملتمس به ماشین محمد خیره میشم . کاش زودتر حرکت می‌کرد و همراهمان می آمد .. از این به اصطلاح مرد میترسیدم ... - معنی اسمت رو می‌دونی ؟! احمق... میخواست از من حرف بکشه و نمیدونست من زمان مرگش هم حاضر نیستم حرف بزنم . + اره . - منم وقتی فهمیدم خیلی جالب بود برام . ارمغان یعنی یک هدیه و تو هدیه ای هستی برای من ... کثافت بی وجدان .. کاش میتونستم فریاد بزنم من به تو فروخته شدم نه هیچ چیز دیگه ای ... پدر و برادر بی غیرتم ، پولی برای بدهی نداشتند و من رو پیشکش کردند .. تو هم بی صفت ...قبول کردی . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱