eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
216 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
به تَکَلّم به تَبَسّم به خَموشی به نگاه؛ می توان بُرد به هر شیوه دلِ آسان از دست!
ما چندین تلخی کشیده‌ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده‌ای
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 منصوری سوار ماشین میشه و مستقیم صدای آهنگ رو زیاد می‌کنه ... ماشین به حرکت در میاره و باز هم صدای کِل در گوشم پیچیده میشه . بی قرار و وحشت زده ... نگاهم دور تا دور ماشین ها می‌چرخه و ملتمس به ماشین محمد خیره میشم . کاش زودتر حرکت می‌کرد و همراهمان می آمد .. از این به اصطلاح مرد میترسیدم ... - معنی اسمت رو می‌دونی ؟! احمق... میخواست از من حرف بکشه و نمیدونست من زمان مرگش هم حاضر نیستم حرف بزنم . + اره . - منم وقتی فهمیدم خیلی جالب بود برام . ارمغان یعنی یک هدیه و تو هدیه ای هستی برای من ... کثافت بی وجدان .. کاش میتونستم فریاد بزنم من به تو فروخته شدم نه هیچ چیز دیگه ای ... پدر و برادر بی غیرتم ، پولی برای بدهی نداشتند و من رو پیشکش کردند .. تو هم بی صفت ...قبول کردی . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🧡🤍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نفسم رو با درد بیرون میدم و خیره میشم به چراغ های هشدار ماشین که به سرعت خاموش و روشن میشد .. نگاهم میخ دست زمختش میشه و چشم هام با درد روی هم میشینه .. من .. حتی نمی‌تونستم خودم رو کنار این آدم تصور کنم . چه برسد به ... عکاس با ماشین از کنارمان رد میشود و منصوری احمق ...دستهایش را از ماشین بیرون می‌بره و تکان میده .. بوق میزند و من سرم رو بیشتر پایین میبرم . - اینجور وقتا ... عروس ها گل شون رو تکون میدن ... عوضی ... میخواست دیوانه ام کنه . الحق که موفق هم بود . باز هم سکوت می‌کنم و نگاهم به سمت دست گل قرمز می‌ره . چه میشد اگر این گل رو حسام در دستم می‌گذاشت ؟! دست های منصوری هنوز هم در هوا تکان می‌خورد . خجالت نمی‌کشید این مرد ؟! نگاهم به دستبند طلا اش می افته .. پول ... تنها چیزی که این مرد داشت فقط و فقط پول بود ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بمیرم برا دخترمممممم😢🥺 دیگه هیچ راه فراری نداره توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟ جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 با ایتستادن ماشین مقابل خونه ، دستم به سرعت به سمت دستگیره می‌ره . - صبر کن . کلیپ رو خراب کن . عصبی نگاهش میکنم . این حتی نمیدونست کلیپ چیه .. میخواست دهن من رو باز کنه و عصبی ام کنه ... بی حرف سر جام می‌شینم و از ماشین پیاده میشه . دوربین دور تا دور ماشین به حرکت در میاد تا هر لحظه رو ثبت کنه . واقعا نیاز بود؟! پس چرا دفعه قبل این همه بند و بساط نبود ؟! شاید هم میخواست ثابت کنه چقدر خرج کرده و هر لحظه رو ثبت کنه تا نتونیم چیزی بگیم . در ماشین باز می‌کنه و با لبخند اشاره ای به من می‌کنه تا پیاده بشم . نگاهم به سمت لباس مهره دوزی شده میندازم .. حیف .. حیف این لباس که برای عقد با این عوضی بود . دستم بند لباس میکنم و از ماشین پیاده میشم . سر پایین میندازم و صدای دست و هلهله ها بلند میشه .. آدم های که هیچ شناختی نداشتم . همان هابی که نقش مترسک سر جالیز رو داشتند برای پر کردن فضا .. دستم که بین دستهای منصوری قرار میگیره ، ناخودآگاه عوق میزنم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بسم الله الرحمن الرحیم 🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدایم بین صدای آهنگ و همهمهه جمعیت پنهان میشه .. نفس عمیقی میکشم . سر پایین میندازم و کمی عقب میکشم . خداروشکر ، دستکش دستم بود و مستقیم دستم بین دستهای نجسش قرار نگرفته بود ... به سمت خونه حرکت میکنم و دعا دعا میکنم سریع تر به جایی برسم که بتونم ازش فاصله بگیرم نگاهم به محمد می افته . کت و شلوار مشکی پوشیده بود و با لبخند دست میژد . نگاهم میخ دستهاش میشه... همون دست هایی که روی امیرحسام بلند شده بود . چشم ازش میگیرم و سرعتم رو‌ بیشتر میکنم . انگار که داشتم داماد رو با خودم به سمت صندلی ها می‌کشیدم . آب دهنم قورت میدم و با رسیدن به صندلی به سرعت دستم رو بیرون میکشم و روی صندلی می‌شینم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 ته معده ام می جوشید و اخم هام در هم میشه. - اخم نکن .. آرایشت میماسه . سر بالا میارم و با دیدن خانم ناآشنایی سوالی بهش خیره میشم + شما ؟! کیف گران قیمتش رو در دستش میچرخونه و سر هم می‌کنه . - البته که از عجله ای بودن این مراسم هست که تو حتی خواهر شوهرت رو هم نمیشناسی ! دیوانه .. نمیدونست من حتی شوهرم را هم نمی‌شناختم.. منصوری تنها پسوندی بود که یدک می‌کشید. آروم زمزمه می‌کنم . + هنوز خطبه جاری نشده . اخم هایش در هم می‌ره و من بی حرف شنلم رو عقب می‌کشم .. نمی‌دونم .. شاید هم امید داشتم این مراسم مضحک بهم بخوره . آخه کی میتونستم تحمل کنه که به عقد یک مرد پیر در بیاد که من قبول کنم ؟! آن هم کسی که پسر ۹ ساله داره . من .. من تنها ۱۰ سال از پسرش بزرگ تر بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 ناخودآگاه یاد حرف محمد می افتم . « اول از همه خانواده این حسام عوضی رو دعوت میکنیم » زبونم بند میاد . شنل رو از سرم میکشم و نگاه خیلی ها به سمتم میاد . بی توجه .. چشم میچرخونم .. به امید دیدن زهرا خانم و آقا توکلی . حاضر بودم از همین جا جوری التماسشون کنم که من رو حلال کنن.. شاید هم میدونستند هیچ‌چیزی دست من نیست و حسام بهشون گفته باشه . دست عرق کرده ام رو به لباسم میکشم و ریز به جمعیت نگاه میکنم . هیچ‌کدام .. هیچ کدامشان آشنا نبودند.. کلافه سر پایین میندازم و دست روی پیشونی ام می‌زارم .. نکنه اتفاقی افتاده باشه .. انگار داشتند رخت می شستند در وجودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱