eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
215 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
ما چندین تلخی کشیده‌ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم تو لذت شیرینی چه دانی چون مشقت تلخی نکشیده‌ای
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 منصوری سوار ماشین میشه و مستقیم صدای آهنگ رو زیاد می‌کنه ... ماشین به حرکت در میاره و باز هم صدای کِل در گوشم پیچیده میشه . بی قرار و وحشت زده ... نگاهم دور تا دور ماشین ها می‌چرخه و ملتمس به ماشین محمد خیره میشم . کاش زودتر حرکت می‌کرد و همراهمان می آمد .. از این به اصطلاح مرد میترسیدم ... - معنی اسمت رو می‌دونی ؟! احمق... میخواست از من حرف بکشه و نمیدونست من زمان مرگش هم حاضر نیستم حرف بزنم . + اره . - منم وقتی فهمیدم خیلی جالب بود برام . ارمغان یعنی یک هدیه و تو هدیه ای هستی برای من ... کثافت بی وجدان .. کاش میتونستم فریاد بزنم من به تو فروخته شدم نه هیچ چیز دیگه ای ... پدر و برادر بی غیرتم ، پولی برای بدهی نداشتند و من رو پیشکش کردند .. تو هم بی صفت ...قبول کردی . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🧡🤍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نفسم رو با درد بیرون میدم و خیره میشم به چراغ های هشدار ماشین که به سرعت خاموش و روشن میشد .. نگاهم میخ دست زمختش میشه و چشم هام با درد روی هم میشینه .. من .. حتی نمی‌تونستم خودم رو کنار این آدم تصور کنم . چه برسد به ... عکاس با ماشین از کنارمان رد میشود و منصوری احمق ...دستهایش را از ماشین بیرون می‌بره و تکان میده .. بوق میزند و من سرم رو بیشتر پایین میبرم . - اینجور وقتا ... عروس ها گل شون رو تکون میدن ... عوضی ... میخواست دیوانه ام کنه . الحق که موفق هم بود . باز هم سکوت می‌کنم و نگاهم به سمت دست گل قرمز می‌ره . چه میشد اگر این گل رو حسام در دستم می‌گذاشت ؟! دست های منصوری هنوز هم در هوا تکان می‌خورد . خجالت نمی‌کشید این مرد ؟! نگاهم به دستبند طلا اش می افته .. پول ... تنها چیزی که این مرد داشت فقط و فقط پول بود ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بمیرم برا دخترمممممم😢🥺 دیگه هیچ راه فراری نداره توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
「 دورهایت را زدی و بعد از آن برگشته ای؟ جا ندارد قلب من ، با بی کسی تسخیر شد . 」
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 با ایتستادن ماشین مقابل خونه ، دستم به سرعت به سمت دستگیره می‌ره . - صبر کن . کلیپ رو خراب کن . عصبی نگاهش میکنم . این حتی نمیدونست کلیپ چیه .. میخواست دهن من رو باز کنه و عصبی ام کنه ... بی حرف سر جام می‌شینم و از ماشین پیاده میشه . دوربین دور تا دور ماشین به حرکت در میاد تا هر لحظه رو ثبت کنه . واقعا نیاز بود؟! پس چرا دفعه قبل این همه بند و بساط نبود ؟! شاید هم میخواست ثابت کنه چقدر خرج کرده و هر لحظه رو ثبت کنه تا نتونیم چیزی بگیم . در ماشین باز می‌کنه و با لبخند اشاره ای به من می‌کنه تا پیاده بشم . نگاهم به سمت لباس مهره دوزی شده میندازم .. حیف .. حیف این لباس که برای عقد با این عوضی بود . دستم بند لباس میکنم و از ماشین پیاده میشم . سر پایین میندازم و صدای دست و هلهله ها بلند میشه .. آدم های که هیچ شناختی نداشتم . همان هابی که نقش مترسک سر جالیز رو داشتند برای پر کردن فضا .. دستم که بین دستهای منصوری قرار میگیره ، ناخودآگاه عوق میزنم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بسم الله الرحمن الرحیم 🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدایم بین صدای آهنگ و همهمهه جمعیت پنهان میشه .. نفس عمیقی میکشم . سر پایین میندازم و کمی عقب میکشم . خداروشکر ، دستکش دستم بود و مستقیم دستم بین دستهای نجسش قرار نگرفته بود ... به سمت خونه حرکت میکنم و دعا دعا میکنم سریع تر به جایی برسم که بتونم ازش فاصله بگیرم نگاهم به محمد می افته . کت و شلوار مشکی پوشیده بود و با لبخند دست میژد . نگاهم میخ دستهاش میشه... همون دست هایی که روی امیرحسام بلند شده بود . چشم ازش میگیرم و سرعتم رو‌ بیشتر میکنم . انگار که داشتم داماد رو با خودم به سمت صندلی ها می‌کشیدم . آب دهنم قورت میدم و با رسیدن به صندلی به سرعت دستم رو بیرون میکشم و روی صندلی می‌شینم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 ته معده ام می جوشید و اخم هام در هم میشه. - اخم نکن .. آرایشت میماسه . سر بالا میارم و با دیدن خانم ناآشنایی سوالی بهش خیره میشم + شما ؟! کیف گران قیمتش رو در دستش میچرخونه و سر هم می‌کنه . - البته که از عجله ای بودن این مراسم هست که تو حتی خواهر شوهرت رو هم نمیشناسی ! دیوانه .. نمیدونست من حتی شوهرم را هم نمی‌شناختم.. منصوری تنها پسوندی بود که یدک می‌کشید. آروم زمزمه می‌کنم . + هنوز خطبه جاری نشده . اخم هایش در هم می‌ره و من بی حرف شنلم رو عقب می‌کشم .. نمی‌دونم .. شاید هم امید داشتم این مراسم مضحک بهم بخوره . آخه کی میتونستم تحمل کنه که به عقد یک مرد پیر در بیاد که من قبول کنم ؟! آن هم کسی که پسر ۹ ساله داره . من .. من تنها ۱۰ سال از پسرش بزرگ تر بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 ناخودآگاه یاد حرف محمد می افتم . « اول از همه خانواده این حسام عوضی رو دعوت میکنیم » زبونم بند میاد . شنل رو از سرم میکشم و نگاه خیلی ها به سمتم میاد . بی توجه .. چشم میچرخونم .. به امید دیدن زهرا خانم و آقا توکلی . حاضر بودم از همین جا جوری التماسشون کنم که من رو حلال کنن.. شاید هم میدونستند هیچ‌چیزی دست من نیست و حسام بهشون گفته باشه . دست عرق کرده ام رو به لباسم میکشم و ریز به جمعیت نگاه میکنم . هیچ‌کدام .. هیچ کدامشان آشنا نبودند.. کلافه سر پایین میندازم و دست روی پیشونی ام می‌زارم .. نکنه اتفاقی افتاده باشه .. انگار داشتند رخت می شستند در وجودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇 توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍